تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

         سالروز وفات حضرت زينب كبري (س) را تسليت عرض مي نمايم.
 دردم از يارست و درمان نيز هم                 دل فداي او شد و جان نيز هم
 اينكه ميگويند آن خوشتر ز حسن               يار ما اين دارد و آن نيز هم
  نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 8:37  توسط سهيل   | 
قسمتي از خطابه حضرت زينب (س) در شام :
 اى يزيد، اكنون كه به گمان خويش بر ما سخت گرفته اى و راه اقطار زمين و آفاق آسمان و راه چاره را به روى ما بسته اى و ما را همانند اسيران به گردش در آوردى ، مى پندارى كه خدا تو را عزيز و ما را خوار و ذليل ساخته است ؟ و اين پيروزى به خاطر آبروى تو در نزد خداست ؟ پس از روى كبر مى خرامى و با نظر عجب و تكبر مى نگرى و به خود مى بالى خرم و شادان كه دنيا به تو روى آورده و كارهاى تو را آراسته و حكومت ما را به تو اختصاص داده است.
 اندكى آهسته تر ! آيا كلام خداى تعالى را فراموش كرده اى كه فرمود : گمان نكنند آنان كه به راه كفر رفتند مهلتى كه به آنان دهيم به حال آنان بهتر خواهد بود ، بلكه مهلت براى امتحان مى دهيم تا بر سركشى بيفزايند و آنان را عذابى است خوار و ذليل كننده ؟
  نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 8:35  توسط سهيل   | 
زين خوش رقم كه بر گل رخسار مي كشي        خط بر صحيفه گل و گلزار مي كشي
اشك حرم نشين نهانخانه مرا                        زان سوي هفت پرده به بازار مي كشي
  نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 6:43  توسط سهيل   | 
انشاءالله
 مردی به بازار می رفت تا خری بخرد. مردی به او رسید و گفت : کجا می روی؟ گفت : به بازار تا خری بخرم. گفت : بگو انشاءالله . گفت : چه جای انشاءالله است؟ خر در بازار و درهم در آستین. چون به بازار در آمد دزدی بر او زد نقدینه اش را ربود. چون باز می گشت مرد پیش آمد و گفت : از کجا می آیی؟ گفت : از بازار انشاءآلله . پولم را دزدیده اند انشاءالله . خر نخریده ام انشاءالله . ناکام و زیان دیده به خانه می روم انشاءالله .
 (کلیات عبید زاکانی)
  نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 6:41  توسط سهيل   | 
خجسته سالروز ولادت اميرالمومنين علي ابن ابيطالب (ع) را تبريك و تهنيت عرض مي نمايم .
افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمن              مقدمش يا رب مبارك باد بر سروچمن
خوش بجاي خويشتن بوداين نشست خسروي    تانشيندهركسي اكنون بجاي خويشتن
  نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 8:56  توسط سهيل   | 



 
  نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 8:50  توسط سهيل   | 
صبا گر گذري افتدت به كشور دوست         بيار نفحه از گيسوي معنبر دوست
 بجان او كه به شكرانه جان بر افشانم        اگر بسوي من آري پيامي از بر دوست
  نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 6:5  توسط سهيل   | 
حكايات شيوانا
روزی شیوانا پیرمعرفت را به یک مجلس عروسی دعوت کردند. جوانان شادی می کردند و کودکان از شوق در جنب و جوش بودند.عروس و داماد نیز از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند. ناگهان پیرمردی سنگین احوال از میان جمع برخاست و خطاب به جوانان فریاد زد که:" مگر نمی بینید شیوانا اینجا نشسته است؟! کمی حرمت بصیرت و معرفت استاد را نگه دارید و اینقدر بی پروا شوق وشادی خود را نشان ندهید.ناگهان جمعیت ساکت شدند و مات ومبهوت ماندند که چه کنند!؟ از سویی شیوانا را دوست داشتند و حضور او را در مجلس خود برکت آفرین می دانستند و از سوی دیگر نمی توانستند شور و شوق خود را در مجلس عروسی پنهان کنند. سکوتی آزار دهنده دقایقی بر مجلس حاکم شد. پیرمردان از این سکوت راضی شدند و به سوی استاد برگشتند و از او خواستند تا با بیان جمله ای جوانان بازیگوش مجلس را اندرز دهد. شیوانا از جا برخاست. دستانش را به سوی زوج جوان دراز کرد و گفت:" شیوانا اگر به جای شما بود دهها بار بیشتر فریاد شوق می کشید و اگر همسن و سال شما بود از این اتفاق میمون و مبارک هزاران برابر بیشتر از شما شادی می کرد. به خاطر این شیوانایی که از جوانی فاصله گرفته است و به حرمت معرفت و بصیرتی که در او جستجو می کنید، هرگز اجازه ندهید احساس شادی و شادمانی و شوریدگی درونی شما به خاطر حضور هیچ شیوانایی سرکوب شود! شادی کنید و زیباترین اتفاق جوانی یعنی زوج شدن دو جوان تنها را قدر بدانید که امشب ما اینجا به خاطر شیوانا جمع نشده ایم تا به خاطر او سکوت کنیم.می گویند آن شب پیرمردان مجلس نیز همپای جوانان شادی کردند.
  نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 6:5  توسط سهيل   | 
چو باد عزم سر كوي يار خواهم كرد                نفس ببوي خوشش مشكبار خواهم كرد
 به هرزه بي مي و معشوق عمر مي گذرد      بطالتم بس از امروز كار خواهم كرد
  نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 6:19  توسط سهيل   | 
حکايت
 يکی از وزرا معزول شد و به حلقه ی درويشان درآمد. اثر برکت صحبت ايشان در او سرايت کرد و جمعيت خاطرش دست داد. مَلِک بار ديگر بر او دل خوش کرد و عمل فرمود قبولش نيامد و گفت : معزولی به نزد خردمندان بهتر که مشغولی.
 آنان كه كنج عافيت بنشستند
 دندان سگ و دهان مردم بستند
 كاغذ بدريدند و قلم بشكستند
 وز دست و زبان حرف گيران پرستند
 ملک گفتا : هر آينه ما را خردمندی کافی بايد که تدبير مملکت را شايد . گفت : ای ملک نشان خردمندان کافی جز آن نيست که به چنين کارها تن ندهد.
 هماى بر همه مرغان از آن شرف دارد
 كه استخوان خورد و جانور نيازارد
 (گلستان سعدي – باب اول در عبرت پادشاهان)
  نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 6:18  توسط سهيل   |