تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

روزگاريست كه سوداي بتان دين منست          غم اين كار نشاط دل غمگين منست
ديدن روي ترا ديده جان بين بايد                       اين كجا مرتبه چشم جهان بين منست
  نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 0:30  توسط سهيل   | 
اندر احوال شيخ ابوبكر شبلي
نقل است كه يكي از بزرگان گفت: خواستم شبلي را بيازمايم. دستي جامه از حرام به خانه او بردم كه اين را فردا چو به جمعه روي در پوشي. چون به خانه باز آمد گفت: اين چه تاريكي است در خانه؟ گفتند: اين چنين است. گفت: آن جامه را بيرون اندازيد كه ما را نشايد. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 0:29  توسط سهيل   | 
بارها گفته ام و بار دگر ميگويم               كه منِ دلشده اين ره نه بخود مي پويم
درپس آينه طوطي صفتم داشته اند       آنچه استاد ازل گفت بگو مي گويم
  نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 0:17  توسط سهيل   | 
اندر احوال ابوعبدالله محمد بن خفيف
نقل است كه شيخ را مسافري رسيد-خرقه سياه پوشيده و دستار سياه بر كرده و ابزاري سياه و پيراهني سياه. شيخ را در باطن غيرت آمد.و پرسيد:چرا جامه سياه داري؟ مسافر گفت: از آنكه خدايانم بمرده اند. يعني نفس و هوا. شيخ گفت: او را بيرون كنيد. بيرون كردند به خواري. پس بفرمود كه باز آريد. باز آوردند. همچنين چهل بار فرمود كه او را به خواري بيرون مي كردند و باز مي آوردند. بعد از آن شيخ برخاست و بوسه بر سر او داد و عذر خواست و گفت : تو را مسلم است سياه پوشيدن كه در اين چهل بار خواري كه به تو كردند متغير نشدي. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 0:17  توسط سهيل   | 
گر دست رسد بر سر زلفين تو بازم          چون گوي چه سرها كه بچوگان تو بازم
زلف تو مرا عمردرازست ولي نيست        در دست سرموئي از آن عمر درازم
  نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1384ساعت 0:22  توسط سهيل   | 
اندر احوال جنيد
نقل است كه جنيد با اصحاب نشسته بود.دنياداري در آمد و درويشي را بخواندو باخودببرد. بعدازساعتي درويش بيامد،زنبيلي بر سر نهاده؛ دروي طعام. چون آن بديددر وي غيرت كاركرد. فرمود تا آن زنبيل بر روي آن دنيادارباز زند.
گفت: درويشي بايست تا حمالي كند.جنيد گفت: درويشان را اگر نعمت نيست همت است واگر دنيا نيست آخرت است. ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1384ساعت 0:19  توسط سهيل   | 
بتي دارم كه گرد گُل ز سنبل سايه بان دارد       بهار عارضش خطّي بخون ارغوان دارد
غبار خط بپوشانيد خورشيد رُخش يا ربّ             بقاي جاودانش ده كه حُسن جاودان دارد

  نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 0:2  توسط سهيل   | 
اندر احوال ابوحمزه خراساني
نقل است كه روزي جنيد مي رفت.ابليس بديد كه برگردن مردم مي جَست.گفت: اي ملعون شرم نداري از اين مردمان؟گفت:كدام مردمان اينها نه مردمان اند مردمان آنها اند كه در شونيزيه اند(گويا اسم مسجدي است) كه جگرم را سوختند. جنيد گفت: برخاستم و به مسجد شونيزيه رفتم. بوحمزه را ديدم سر فرو برده. سر برآورد و گفت:دروغ گفت آن ملعون كه اولياي خداي از ان عزيزتراند كه ابليس را بر ايشان اطلاع باشد. (تذكرة‌ الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 0:0  توسط سهيل   | 
چراغ روي ترا شمع گشت پروانه                 مرا ز حال تو با حال خويش پروا نه
خرد كه قيد مجانين عشق مي فرمود         ببوي سنبل زلف تو گشت ديوانه

  نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 0:8  توسط سهيل   | 
اندر احوال بايزد بسطامي
آن شب كه بايزيد وفات كرد بوموسي حاضر نبود. گفت:به خواب ديدم كه عرش را بر فرق سر نهاده بودم و مي بردم. تعجب كردم.بامداد روانه شدم تا با شيخ بگويم.شيخ وفات كرده بود و خلق بي قياس از اطراف آمده بودند.چون جنازه برداشتند من جهد كردم تا گوشه جنازه به من دهند _البته به من نميرسيد_ بي صبر شدم در زير جنازه رفتم و برسرگرفتم و ميرفتم.و مرا آن خواب فراموش شده بود.شيخ را ديدم كه گفت:يا بوموسي!اينك تعبير آن خواب كه دوش ديدي كه عرش برسرگرفته بودي آن عرش اين جنازه بايزيداست.              (تذكرة الاولياء)

  نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 0:7  توسط سهيل   | 

حاليا مصلحت وقت در آن مي بينم                 كه كشم رخت بميخانه  وخوش بنشينم

جام مي گيرم و از اهل ريا دور شوم               يعني از اهل جهان پاك دلي بگزينم

  نوشته شده در  سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 15:44  توسط سهيل   | 

اندر احوال شيخ ابوبكر شبلي

نقل است كه گفت:نيت كردم كه هيچ نخورم مگر از حلال. در بيابان مي رفتم. درخت انجير ديدم. دست دراز كردم تا يك انجير باز كنم. انجير با من به سخن آمد و گفت:يا شبلي وقت خويش نگاه دار كه مُلك جهودانم(تذكرة الاولياء)

  نوشته شده در  سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 15:43  توسط سهيل   | 
كس نيست كه افتاده آن زلف دوتا نيست           در رهگذر كيست كه دامي زبلا نيست
چون چشم تو دل ميبرد از گوشه نشينان           همراه تو بودن گنه از جانب ما نيست

  نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 0:44  توسط سهيل   | 
اندر احوال ابوبكر ورّاق
(حكايت زيرراكه درتذكرة الاولياءخوندم نميدونم چرابي اختياريادپست شماره چهل وبلاگ نسل خرمالو افتادم)
نقل است كه ابوبكر ورّاق عمري در آرزوي خضر بود و هر روز به گورستان رفتي و باز آمدي.دررفتن و بازآمدن جزوي از قرآن برخواندي. يك روز چون از دروازه بيرون شد پيري نوراني پيش آمد و سلام كرد.جواب داد . پيرگفت:صحبت خواهي؟ گفت:خواهم. پير با او روان شد و تا به گورستان ودر راه با او سخن ميگفت و همچنان بازگشتند و سخن گويان مي آمدند تا به دروازه رسيدند. چون باز خواست كرد پيرگفت:عمري كه ميخواهي كه مرا بيني. من خضرم.امروز كه با من صحبت داشتي از خواندن يك جزو قرآن محروم ماندي. چون صحبت خضر چنين است صحبت ديگران چه خواهد بود؛ تا بداني كه عزلت و تجريد و تنهايي بر همه كارها شرف دارد.                                                                              (تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 0:43  توسط سهيل   | 
دل ما بدور رويت ز چمن فراغ دارد             كه چو سروپاي بندست و چو لاله داغ دارد
سرما فرو نيايد بكمان ابروي كس             كه درون گوشه گيران ز جهان فراغ دارد
  نوشته شده در  یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 6:31  توسط سهيل   | 
اندر احوال شيخ ابوالحسن خرقاني
نقل است كه عضدالدوله را كه وزير بود در بغداد درد شكم برخاست. جمله اطباء را جمع كردند. در آن عاجز ماندند تا آخر نعلين شيخ خرقاني را بشكم او فرونياورند حق تعالي شفا نداد.                                                                                (تذكرة الاولياء)

  نوشته شده در  یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 6:30  توسط سهيل   | 
خدا چو صورت ابروي دلگشاي تو بست            گشاد كار من اندر كرشمه هاي تو بست
مرا و سرو چمن را بخاك راه نشاند                  زمانه تا قصب زركش قباي تو بست
  نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 0:34  توسط سهيل   | 
اندر احوال ابراهيم خواص
نقل است كه وقتي با مريدي در بيابان ميرفت. آواز غريدن شير برخاست. مريد را رنگ از رو بشد. درختي بجست و بر آنجا شدو همي لرزيد. خواص همچنان ساكت سجاده بيفكند و در نماز استاد. شير فرا رسيد. دانست كه توقيع خواص دارد. چشم در او نهاد تا روز نظاره ميكرد و خواص به كار مشغول. پس چنان آنجا برفت. پشه اي او بگزيد. فرياد در گرفت. مريد گفت: خواجه!عجب كاري است دوش از شير نميترسيدي امروز از پشه اي فرياد ميكني.گفت: زيرا كه دوش مرا از من ربوده بودند و امروز به خودم باز داده اند.          (تذكرة‌الاولياء)

  نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 0:32  توسط سهيل   | 
لعل سيراب بخون تشنه لب يارمنست            وز پي ديدن او دادن جان كار منست
شرم از آن چشم سيه بادش و مژگان دراز     هركه دل بردن او ديد و در انكارمنست

نقل است كه اين شعر را حافظ از زبان حال حضرت زينب(س) بيان نموده است.
با تشكر از بزرگ عزيز(اهل تمییز) كه من را با اين غزل بيشتر آشنا نمود.
  نوشته شده در  پنجشنبه 20 بهمن1384ساعت 23:59  توسط سهيل   | 

السلام عليك يا اباعبدلله
به احترام تاسوعا و عاشوراي حسيني و شهادت امام حسين(ع) و ياران وفادارش اين دو روز به ماتم مي نشينيم و تفال نخواهيم داشت . التماس دعا

درعظمت كار حضرت عباس(ع) هر چقدر هم گفته بشه باز هم كم است ولي من يك چيز ديگه ميخواستم بگم. ميخوام بگم بياييد و خودمون را جاي اون قطرات آبي قرار بدهيد كه در شط فرات جاري بودند. فكرش را بكنيد اون قطرات چه احساسي داشتند در اون لحظات تاريخي، خبردار شده اند كه حضرت براي آوردن آب حركت كرده. خوب لابد بقيه قطرات هم همين خبر را شنيده اند. همه تلاش كرده اند تا خودشان را طوري قرار بدهند تا بتوانند برسند به مشك حضرت و بروند پيش امام و اهل حرم. يك سري از قطرات كه مجبور بودند كه رد بشوند و بروند. يك سري ديگه از قطرات از راه رسيده اند و خوشحال ولي اونها هم رفتند. يك چند تا نيز خودشان را از مسير فعال آب به كنار كشيده اند تا شايد بتوانند بمانند ولي نشد. آب جاري است و قطرات با اميد بسيار وارد علقمه شده و با حسرت فراوان از آن خارج ميشوند. و آب همچنان جاريست. حضرت هنوز وارد علقمه نشده. قطرات همه در انتظاري بسيار جانفرسا و در آرزويي بسيار بزرگ در گذرهستند تا اينكه . . .
حضرت عباس(ع) ماه بني هاشم برآب طلوع ميكند. از اين به بعد جوش و خروش آب بيشتر شده قطره هاي آب همه تلاش ميكنند و سعي ميكنند كه خود را در مسير حضرت قرار بدهند اما آب همچنان جاريست . فكرش را بكنيد باز هم ميگم خودتون را جاي قطرات آب قرار بدهيد با تمام احساس يك قطره بودن. حضرت مشك در آب مي اندازد. موجي از آب به درون مشك ميروند و مشك پر ميشود. مانند هميشه يك عده اي بسيار خوشحال از اينكه انتخاب شده اند و عده اي غمگين از جا ماندن. و عده اي ديگر بسيار مغموم از اينكه از لبه مشك به بيرون ريخته شده اند. حال حضرت دست در آب فرو ميبرد و باز هم هجوم قطرات اين آخرين فرصت است اين آخرين شانس است. مشت حضرت اندازه يك دريا آب ميگيرد ولي قطره ها آن را به اندازه يك مشت مي بينند. هجوم قطرات به داخل مشت و بعد هم صعود به طرف لبان از تشنه ترك خورده صعود به جانب آن صورت همچون ماه و صعود به جانب آن . . . همه شاد وخوشحال همه مسرور و سرمست از اينكه انتخاب شده اند و  . . . نميشه بيان كرد احساس آنها را . اونها از بين ميليونها و ميلياردها قطره انتخاب شده اند و بسيار خوشحال تمام محاسبات اونها درست از كار در آمده تا در اينجا قرارگيرند و اون پايين ميلياردها قطره در حسرت سعادت اونها . همچنان بالا و بالاتر ميروند و بيشترو بيشتر شاد و خوشحال اينقدر شاد كه در همان مشت هم موجي برپا كرده و سروري ايجاد ميكنند ميروند و ميروند اكنون بوي آب بر مشام عباس مي خورد اكنون عطر عباس نيز در آب غوطه ميخورد اكنون روي ماه عباس در آينه آب پديدار مي شود اكنون ديگر حتي هُرم نفس عباس آنها را نوازش ميدهد گرم است و تفتيده؛ گرم است و خاك آلود، گرم است و عاشق ؛ گرم است و نگران. ديگر چيزي نمانده آب، تشنه لبان عباس است و عنقريت است كه اين عطش پايان يابد اما . . .
به ناگاه عظمت عشق و بزرگي جوانمردي در برابر عباس شرمنده مي شود و خورشيد به احترام اين مشرق عشق هر صبح و غروب سجده بر خاك مي سايد.تاريخ قلم خويش را بار ديگر به گردش در مي آورد و ثبت ميكند در لوح سينه خود ماندگارترين حركت رادمردي را. قطرات كه چشمان خود را بسته اند تا نوش عباس شوند ناگهان خود را معلق در زمين و آسمان مي بينند اطرافشان تاريك و تاريك تر ميشود و خورشيد چهره عباس دور و دورتر. و بعد از لحظه اي خود را در همانجايي مي بييند كه بودند.
حال نميدانم اون قطرات كجايند ولي شايد بشه گفت كه از شرم شايد در مغاك خاك تا آنجايي كه نفوذ زمين اجازه ميده در اعماق باشند و هميشه در عطش نوشيدن لبان  حضرت عباس(ع) و هر سال در اين ايام شرمنده تر و سرافكنده تر
.
                                
آسمان تكيه به دستان تو دارد يا عباس

  نوشته شده در  سه شنبه 18 بهمن1384ساعت 17:25  توسط سهيل   | 
به تيغم گر كُشد دستش نگيرم                   و گر تيرم زند منّت پذيرم
كمان ابروي ما را گو بزن تير                        كه پيش دست و بازويت بميرم

  نوشته شده در  سه شنبه 18 بهمن1384ساعت 0:5  توسط سهيل   | 
اندر احوال ابوعبدالله محمد بن خفيف
نقل كند كه چون به باديه فرو شدم رسني و دلوي داشتم.تشنه شدم. چاهي ديدم كه آهويي از وي آب مي خورد. چون به سر چاه رفتم آب به زير چاه رفت. گفتم:خداوندا عبدالله را قدر از اين اهويي كمتراست؟ آوازي شنيدم كه اين آهو دلو رسن نداشت و اعتماد او بر ما بود.وقتم خوش شد.دلو و رسن بينداختم و روانه شدم. آوازي شنيدم كه يا عبدالله ما تو را تجربت مي كرديم تا چون صبر مي كني؟ باز گرد و آب بخور.بازگشتم.آب بر لب چاه آمده بود وضو ساختم و آب خوردم و برفتم.تا به مدينه حاجتم هيچ به آب نبود به سبب طهارت.     (تذكرة‌الاولياء)

  نوشته شده در  سه شنبه 18 بهمن1384ساعت 0:4  توسط سهيل   | 
اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد                    نهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد
اگر نه عقل بمستي فرو كشد لنگر             چگونه كشتي از ين ورطه بلا ببرد
  نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 0:6  توسط سهيل   | 
اندر احوال شيخ ابوبكر شِبلي
نقل است وقتي جنيد و شبلي با هم بيمار شدند. طبيب ترسا برشبلي رفت. گفت: ترا چه رنج افتاده است؟گفت:هيچ . گفت : آخر. گفت: هيچ رنج نيست. طبيب نزديك جنيد آمد. گفت : تو را چه رنج است؟جنيد از سر در گرفت و يك يك رنج خويش برگفت. ترسا معالجه فرمود و برفت. آخر به هم آمدند. شبلي، جنيد را گفت: چرا همه رنج خويش را با ترسا در ميان نهادي؟ گفت : از بهر آن تا بداند كه چون با دوست اين ميكنند با ترساي دشمن چه خواهند كرد. پس جنيد گفت: تو چرا شرح رنج خويش ندادي؟ گفت: من شرم داشتم كه با دشمن از دوست شكايت كنم.                                                                                          (تذكرة‌الاولياء)

  نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 0:4  توسط سهيل   | 
دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند                         نياز نيم شبي دفع صد بلا بكند
عتاب يار پريچهره عاشقانه بكش                       كه يك كرشمه تلافيّ صد جفا بكند

  نوشته شده در  یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 0:5  توسط سهيل   | 
اندراحوال داود طايي
يكي گفت: پيش او رفتم : سبويي آب ديدم در افتاب نهاده. گفتم (چرا درسايه ننهي؟) گفت(اينجا نهادم، سايه بود . اكنون از خدا شرم دارم كه ار بهر نفس تنعم كنم )( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1384ساعت 23:55  توسط سهيل   | 
اي پسته تو خنده زده بر حديث قند                 مشتاقم از براي خدا يك شكر بخند
طوبي ز قامت تو نيارد كه دم زند                    زين قصّه بگذرم كه سخن مي شود بلند

  نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1384ساعت 0:5  توسط سهيل   | 
اندراحوال بايزد بسطامي
نقل است كه منكري به امتحان پيش شيخ آمد و گفت:فلان مسئله بر من كشف گردان.
شيخ انكار در وي بديد ،گفت:به فلان كوه غاري است.درآن غار يكي از دوستان ماست. از وي بپرس تا بر تو كشف گرداند.
برخاست و بدان غار شد.اژدهايي ديد_عظيم سهمناك_چون آن بديد بيهوش شد و خود را از آنجا بيرون انداخت، و كفش در آنجابگذاشت و همچنان باز به خدمت شيخ آمد،ودر پايش افتاد و توبت كرد.
شيخ گفت:تو كفش نگاه نمي تواني داشت از هيبت مخلوقي.در هيبت خالق چگونه كشف نگاه داري؟ كه به انكار آمده اي كه مرا فلان سخن كشف كن.          ( تذكرة الاولياء)

  نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1384ساعت 0:3  توسط سهيل   | 
باز آ ساقيا كه هوا خواه خدمتم                       مشتاق بندگي و دعا گوي دولتم
ز آنجا كه فيض جام سعادت فروغ تست           بيرون شدي نماي ز ظلمات حيرتم

  نوشته شده در  جمعه 14 بهمن1384ساعت 0:11  توسط سهيل   | 
اندر احوال شيخ ابراهيم شيباني
گفت: در گرمابه شدم و آبي بود فرا گذاشتم. جواني چون ماه از گوشه گرمابه آواز داد: تا چند آب برظاهر پيمايي؟ يك راه آب به باطن فرو گذار. گفتم : تومَلكي يا جني يا انسي بدين زيبايي؟ گفت : هيچ كدام . من آن نقطه ام زير (ب) بسم الله. گفتم : اين همه مملكتِ تو است ؟ گفت : يا ابراهيم از پندار خود بيرون آيي تا مملكت بيني.                  (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 14 بهمن1384ساعت 0:10  توسط سهيل   | 
مطرب عشق عجب ساز و نوائي دارد               نقش هر پرده كه زد راه بجائي دارد
عالم از ناله عشّاق مبادا خالي                         كه خوش آهنگ و فرح بخش نوائي دارد
  نوشته شده در  پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 0:10  توسط سهيل   | 
اندر احوال شيخ ابوالحسن خرقاني
نقل است كه وقتي شيخ در صومعه نشسته بود با چهل درويش و هفت روز كه هيچ طعامي نيافته بودند. يكي بر در صومعه آمد با خرواري آرد و گوسفندي. و گفت: اين صوفيان را آورده ام. چون شيخ بشنود گفت: از شما هر كه نسبت به تصوف درست ميتواند كرد بستاند. من ياري زهره ندارم كه لاف تصوف زنم. همه دم در كشيدند تا مرد آن آرد و آن گوسفند باز گردانيد.                                                                               (تذكرة الاولياء)

  نوشته شده در  پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 0:5  توسط سهيل   | 
برنيامد از تمنّاي لبت كامم هنوز                       بر اميد جام لعلت دُردي آشامم هنوز
روز اوّل رفت دينم بر سر زلفين تو                    تا چه خواهد شد درين سودا سرانجامم هنوز

  نوشته شده در  چهارشنبه 12 بهمن1384ساعت 0:14  توسط سهيل   | 
اندر احوال ابراهيم ادهم
نقل است كه از او پرسيدند:تو را چه رسيد كه آن مملكت را بماندي؟
گفت:روزي برتخت نشسته بودم ، آيينه اي در پيش من داشتند.در آن آيينه نگاه كردم منزل خود گورديدم، و در آن مونسي نه. سفري درازديدم در پيش، و مرا زادي نه. قاضي عادل ديدم ، و مرا حجت نه. ملك بر دلم سرد شد .                       ( تذكرة الاولياء)

  نوشته شده در  چهارشنبه 12 بهمن1384ساعت 0:13  توسط سهيل   | 
دمي با غم بسر بردن جهان يكسر نمي ارزد      بمي بفروش دلق ما كزين بهترنمي ارزد
بكوي مي فروشانش بجامي بر نمي گيرند        زهي سجاده تقوي كه يك ساغر نمي ارزد
  نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 0:32  توسط سهيل   | 
اندر احوال شيخ ابوالحسن خرقاني
روزي شيخ المشايخ پيش وي آمد طاسي(كاسه مسي)پرآب پيش شيخ نهاده بود.شيخ المشايخ دست در آب كرد و ماهي زنده بيرون آورد.شيخ ابوالحسن گفت: از آب ماهي نمودن سهل است از آب آتش بايدنمودن. شيخ المشايخ گفت: بيا تا بدين تنور فرو شويم تا زنده كي برآيد؟ شيخ گفت: يا اباعبدالله بيا تا به نيستي خود فرو شويم تا به هستي او كه بر آيد؟ شيخ المشايخ ديگر سخن نگفت.                                                  (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 0:31  توسط سهيل   | 

حاصل كارگه كون و مكان اين همه نيست             باده پيش آركه اسباب جهان اين همه نيست

از دل و جان شرف صحبت جانان غرضيست          غرض اينست و گرنه دل و جان اين همه نيست

  نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 7:13  توسط سهيل   | 

اندراحوال ابوالقاسم نصر آبادي

نقل است كه يك روز در طواف خلقي را ديد كه به كارهاي دنيوي مشغول بودند و با يكديگر سخن ميگفتند. برفت پاره اي آتش و هيزم بياورد. از وي پرسيدند : چه خواهي كردن؟ گفت: مي خواهم كه كعبه بسوزم تا خلق از كعبه فارغ آيند و به خداي پردازند.                         (تذكرة‌الاولياء)

  نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 7:12  توسط سهيل   | 
اي خونبهاي نافه چين خاكِ راه تو                    خورشيد سايه پرور طرف كلاه تو
نرگس كرشمه مي برد ازحدبرون خرام            اي من فداي شيوه چشم سياه تو

  نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1384ساعت 0:6  توسط سهيل   | 
ايستاده ابرو باد و ماه و خورشيد و فلك از كار
زير اين برف شبانگاهي
بدتر از كژدم
مي گزد سرماي ديماهي
كرده موج بركه در يخ برف
دست و پاي خويشتن را گم
زير صد فرسنگ برف اما
در عبور است از زمستان
دانه گندم                                (شفيعي كدكني)

  نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1384ساعت 0:5  توسط سهيل   | 
هرآنكه خاطر مجموع و يارنازنين دارد          سعادت همدم اوگشت و دولت همنشين دارد
حريم عشق رادرگه بسي بالاترازعقل است   كسي آن آستان بوسد كه جان درآستين دارد

  نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1384ساعت 0:22  توسط سهيل   | 
اندر احوال جنيد
نقل است كه جواني در مجلس جنيد حالتي ظاهر شد. توبه كرد وهرچه داشت به غارت داد و حق ديگران بداد و هزار دينار برداشت تا پيش جنيد برد. گفتند:حضرت او حضرت دنيا نيست آن حضرت را آلوده نتواني كرد.
برلب دجله نشست و يك يك دينار در آب مي انداخت تا هيچ نماند.برخاست و به خانقاه شد جنيد چون او رابديد گفت : قدمي كه به يكباربايد نهاد به هزار بار نهي. برو كه ما نشايي.از دلت برنيامد كه به يكبار در آب انداختي. در اين راه نيز اگر همچنين آنچه كني به حساب خواهي كرد و هيچ جاي نرسي.باز گرد و به بازار شو كه حساب و صرف ديدن در بازار است
(تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1384ساعت 0:20  توسط سهيل   | 
غم زمانه كه هيچش كران نمي بينم               دواش جز مي چون ارغوان نمي بينم
ترك خدمت پيرمغان نخواهم گفت                   چرا كه مصلحت خود در آن نمي بينم
  نوشته شده در  جمعه 7 بهمن1384ساعت 2:33  توسط سهيل   | 
اندر احوال ابوبكر صيداني
چون شيخ وفات كرد اصحاب گفتند لوح سرخاك او راست كرديم و نام او بر آنجا نبشتيم. هر بار يكي بيامدي و خراب كردي و ناپديد شدي و لوح ببردي. از استاد بوعلي دقاق پرسيديم سّر اين. گفت: آن پير در دنيا خود را پنهاني اختيار كرده بود تو ميخواهي كه آشكار كني. حق تعالي نهان ميكند.                                                                       (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 7 بهمن1384ساعت 2:31  توسط سهيل   | 
توهمچوصبحي و من شمع خلوت سحرم     تبسمي كن و جان بين كه چون همي سپرم
چنين كه در دل من داغ زلف سركش توست    بنفشه زار شود تربتم چو در گذرم

  نوشته شده در  پنجشنبه 6 بهمن1384ساعت 22:3  توسط سهيل   | 
اندر احوال ابوسعيد ابوالخير
نقل است كه قاضي نيشابور منكر شيخ بود و شنيده بود كه شيخ گفته :(اگرهمه عالم خون طلق گيردما جزحلال نخوريم). قاضي يك روز امتحان را دو بره فربه_هردويكسان_از وجه حلال و يكي از حرام بريان كرد و پيش شيخ فرستاد و خود پيش رفت. قضا را چند ترك مست بدان غلامان رسيدند. طبقي كه بره حرام در آنجا بود از ايشان به زور گرفتندو بخوردند.كسان قاضي از در خانقاه درآمدند ويك بريان پيش شيخ نهادند.قاضي در ايشان مينگريست. به هم برمي آمد.شيخ گفت:اي قاضي! فارغ باش كه مردار به سگان رسيدو حلال به حلال خواران.
قاضي شرم زده شد و از انكار برآمد. (تذكرة الاولياء)

  نوشته شده در  پنجشنبه 6 بهمن1384ساعت 22:2  توسط سهيل   | 
سحرببوي گلستان دمي شدم درباغ           كه تاچو بلبل بي دل كنم علاج دماغ
بجلوه‌ گل سوري نگاه ميكردم                    كه بود در شب تيره ز روشني چو چراغ
  نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 0:46  توسط سهيل   | 
اندراحوال شيخ بوعثمان مغربي
نقل است كه ميگفت كه يكبار با ابولفارس بودم و آن شب عيدبود.وي نخفت. مرا به خاطر آمد كه اگر روغن گاو بودي از براي اين دوستان خداي عزوجل طعامي بساختمي.ابوالفارس را ديدم كه در خواب ميگفت: بيانداز اين روغن گاو از دست. و همچنين بر طريق تاكيد سه بار مي گفت:بيداركردم او را. گفتم: اين چه بود كه تو ميگفتي؟گفت: درخواب چنان ديدمي كه ما به جايي بوديم بلند و چنانستي كه گويي يا خواستيم خداي عزو جل را ديدن و دلها پر از هيبت گشته . تو در ميان ما بودي اما در دست تو روغن گاو بودي. تو را گفتمي كه بينداز اين روغن گاو را از دست.يعني حجاب تو هستي. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 0:45  توسط سهيل   | 
بعداز اين دست من و دامن آن سروبلند            كه ببالاي چمان از بن وبيخم بركند
حاجت مطرب ومي نيست توبرقع بگشا            كه برقص آوردم آتش رويت چو سپند
  نوشته شده در  سه شنبه 4 بهمن1384ساعت 0:8  توسط سهيل   | 
اندراحوال ابوالعباس نهاوندي
نقل است كه ترسايي در روم شنيده بود كه به ميان مسلمانان اهل فراست بسيار است . از براي امتحان از آنجا به جانب دارالسلام روان شد .مرقع درپوشيدو خود را به شبيه صوفيان به راه آورد. مي آمد تا به خانقاه شيخ ابوالعباس قصاب درآمد.چون پاي به خانقاه درآورد _شيخ مردي تند بود_ چون نظرش بر وي افتاد گفت: اين بيگانه كسيت؟در كارآشنايان چه كار دارد؟ ترسا گفت: يكي معلوم شد از آنجا بيرون آمد و رو به خانقاه شيخ ابوالعباس نهاوندي نهاد و آنجا نزول كرد. معلوم شيخ كردند و هيچ نگفت و اورا التفات بسيار نمود چنانكه ترسا را از آن حسن خلق او خوش آمد و چهار ماه آنجا بماند كه با ايشان وضو مي ساخت و نماز ميگذاشت و بعد از چهار ماه پاي افزار در پاي كرد تا برود. شيخ آهسته در گوش او گفت:جوانمردي نباشد كه بيايي با درويشان نان و نمك بخوري و به ايشان صحبت داري و به آخر همچنانكه آمده اي بروي.
يعني بيگانه آيي و بيگانه روي. آن ترسا در حال مسلمان شد. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 4 بهمن1384ساعت 0:6  توسط سهيل   | 
زان يار دلنوازم شكريست با شكايت             گرنكته دان عشقي بشنو تو اين حكايت
بي مزد بودومنت هرخدمتي كه كردم          يارب مباد كس را مخدوم بي عنايت
  نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1384ساعت 1:21  توسط سهيل   | 
اندر احوال شيخ ابوالحسن خرقاني
نقل است كه شبي نماز همي كرد.آواز شنيد كه : هان ابوالحسنو! خواهي كه آنجه از تو ميدانم با خلق بگويم تا سنگسارت كنند؟ شيخ گفت: اي بار خداي! خواهي تا آنچه از رحمت تو ميدانم و از كرم تو مي بينم با خلق بگويم تا ديگر هيچ كس سجودت نكند؟ آواز آمد نه از تو نه از من. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1384ساعت 1:21  توسط سهيل   | 
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست               كه هرچه برسرما ميرود ارادت اوست
نظيردوست نديدم اگرچه از مه ومهر                نهادم آئينه ها در مقابل رخ دوست

  نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1384ساعت 2:9  توسط سهيل   | 

اندراحوال حبيب عجمي
نقل است كه خواجه حسن بصري به جايي خواست رفت.برلب دجله آمد وباخودچيزي مي انديشيد كه حبيب در رسيد.گفت : يا امام به چه ايستاده اي؟ گفت : به جايي خواهم رفت كشتي دير مي ايد. حبيب گفت : يا استاد!تو را چه بود. من علم از تو آموختم.حسدٍمردمان از دل بيرون كن و دنيا را بردل سرد كن و بلا را غنيمت دان و كارهااز خداي بين، آنگاه پاي بر آب نه و برو.
حبيب پاي بر آب نهاد و برفت . حسن بيهوش شد. چون به خود آمد گفتند:تو را چه بود؟گفت حبيب شاگرد من اين ساعت مرا ملامت كرد و پاي برآب نهاد و برفت و من بمانده ام.اگر فردا آواز آيد كه بر صراط آتشين بگذريد اگر من همچنين فرومانم چه توانم كرد؟ (تذكرة الاولياء)

  نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1384ساعت 2:8  توسط سهيل   | 
خنك نسيم مُعنبر شمامه دلخواه             كه از هواي تو برخاست بامداد پگاه
دليل راه شو اي طايرخجسته لقا            كه ديده آب شد از شوق و خاك آن درگاه
  نوشته شده در  شنبه 1 بهمن1384ساعت 0:26  توسط سهيل   |