تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

بكوي ميكده يارب سحر چه مشغله بود*كه جوش شاهد و ساقي و شمع و مشعله بود
حديث عشق كه از حرف و صوت مستغنيست **بناله دف و ني در خروش و ولوله بود
  نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 5:44  توسط سهيل   | 
اندراحوال ابوتراب نخشبي
مي گويند:باجمعي از دوستان در باديه بود يكي از ياران گفت:مرا تشنه است.(ابوتراب)پاي برزمين زد.چشمه اي آب پديد آمد.مردگفت:مرا چنان آرزوست كه به قدح بخورم.دست برزمين زد و قدحي برآمدازآبگينه سپيدكه از آن نيكوتر نباشد.وي از آن آب بخورد و ياران را آب داد و آن قدح تا به مكه با ايشان بود. ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 5:43  توسط سهيل   | 
اي هدهد صبا بسبا مي فرستمت        بنگر كه از كجا به كجا مي فرستمت
حيفست طايري چون تو در خاكدان غم          زاينجا به آشيان وفا مي فرستمت
  نوشته شده در  شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 7:20  توسط سهيل   | 

اندراحوال منصورحلاج
نقل است كه شب اول كه او در حبس كردند،بيامدند. او را در زندان نديدند.جمله زندان را بگشتند، كس را نديدند.شب دوم نه او را ديدند و نه زندان.هرچند زندان را طلب كردند نديدند.شب سوم او رادر زندان ديدند. گفتند:شب اول كجابودي؟و شب دوم زندان و تو كجا
بوديت؟اكنون هر دو پديد آمديت. اين چه واقعه است؟ گفت:شب اول من به حضرت بودم – از آن نبودم _ و شب دوم حضرت اينجا بود _ از آن هر دو غايب بوديم _ شب سوم باز فرستادند مرا براي حفظ شريعت . بياييدو كار خود كنيد.   (تذكرة‌الاولياء)

  نوشته شده در  شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 7:19  توسط سهيل   | 
ايدل مباش يكدم خالي ز عشق و مستي       و آنگه برو كه رستي از نيستي و هستي
گرجان به تن ببيني مشغول كار او شو            هر قبله كه بيني بهتر ز خود پرستي
  نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 16:9  توسط سهيل   | 
اندر احوال معاذ رازی
شبی شمعی پيش او نهاده بودند . بادی درآمد و شمع را بنشاند . يحيی در گريستن آمد . گفتند : چرا می گريی ؟ هم اين ساعت بازگيريم . گفت : از اين نمی گريم . از آن می گريم که شمعهای ايمان و چراغهای توحيد در سينه های ما افروخته اند . می ترسم که از مهب بی نيازی بادی درآيد - همچنين و آن همه را فرونشاند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 16:8  توسط سهيل   | 

سالروز بزرگداشت حكيم عمر خيام گرامي باد.

زاهد خلوت نشين دوش بميخانه شد                    از سر پيمان برفت با سر پيمانه شد
صوفي مجلس كه دي جام وقدح مي شكست      باز به يك جرعه مي عاقل و فرزانه شد

  نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1385ساعت 6:8  توسط سهيل   | 
اندر احوال يحي بن معاذ
گفت: زهد سه حرف است (زا) و (ها) و (دال) . اما (زا)ترك زينت است و (ها) ترك هوا و (دال) ترك دنيا(تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1385ساعت 6:7  توسط سهيل   | 
كسي كه حسن خط دوست درنظردارد    محققّست كه او حاصل بصر دارد
چو خامه در ره فرمان او سر طاعت          نهاده ايم مگر او بتيغ بردارد
  نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت 5:55  توسط سهيل   | 
اندر احوال حاتم اصم
نقل است که حاتم روزی حامد لفاف را گفت چگونه ای ؟گفت :به سلامت و عافيت .
حاتم گفت :سلامت بعداز گذشتن صراط است و عافيت آن است که در بهشت باشی. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت 5:54  توسط سهيل   | 
غلام نرگس مست تو تاجدارانند            خراب باده لعل تو هشيارانند
ترا صبا و مرا آب ديده شد غمّاز            و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند
  نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 6:2  توسط سهيل   | 
اندر احوال سهل تستري
. نقلست که شيخ گفت وقتی در باديه می رفتم مجرد پيرزنی ديدم که می آمد عصابه ای بر سربسته و عصايی در دست گرفته ، گفتم مگر از قافله باز مانده است ! دست به جيب بردم و چيزی بوی دادم که ساختگی کن تا از مقصود بازنمانی ، پيرزن انگشت تعجب در دندان گرفت و دست در هوا کرد و مشتی زر بگرفت و گفت تو از جيب می گيری من از غيب می گيرم اين بگفت و ناپديد شد من در حيرت آن می رفتم تا بعرفات رسيد م. چون بطواف گاه شدم ، کعبه را ديدم گرد يکی طواف می کرد . آنجا رفتم آن پيرزن را ديدم . گفت : يا سهل ! هر که قدم برگيرد تا جمال کعبه را بيند لابد او را طواف بايد کرد ، اما هرکه قدم از خودی خود برگيرد تا جمال حق بيند ، کعبه گرد او طواف بايد کرد.    (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 6:0  توسط سهيل   | 
سالروز بزرگداشت حماسه سرای بزرگ پارسی حكيم ابوالقاسم فردوسي را گرامي ميداريم .
هر آنكه جانب اهل وفا نگه دارد                   خداش در همه حال ازبلا نگه دارد
حديث دوست نگوييم مگر بحضرت دوست     كه آشنا سخن آشنا نگه دارد
  نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 6:14  توسط سهيل   | 
وقتي كه كفگير حكايتهاي تذكرة الاولياء به ته ديگش ميخوره اونوقت ما هم به تبعيّت از تلويزيون تبليغات ميگذاريم :
(وبلاگ صبح بهاری ) به روز شد . در انتظار حضور گرم شما هستيم . سهيل
  نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 6:14  توسط سهيل   | 
اگر روم ز پيش فتنه ها برانگيزد                          ور از طلب بنشينم بكينه بر خيزد
و گر به رهگذري يكدم از هواداري                چو گرد در پي اش افتم چو باد بگريزد
  نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 6:14  توسط سهيل   | 
اندر احوال عبدالله ابن المبارك
نقل است كه روزي جواني بيامد و در پاي عبدالله افتاد و زار بگريست. و گفت: گناهي كرده ام كه از شرم نمي توانم گفت. عبدالله گفت: بگو تا چه كرده اي. گفت:زنا كرده ام. شيخ گفت: ترسيدم كه مگر غيبت كرده اي .(تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 6:13  توسط سهيل   | 
ز دست كوته خود زير بارم            كه از بالا بلندان شرمسارم
مگر زنجير موئي گيردم دست      وگرنه سر بشيدائي بر آرم
  نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 6:0  توسط سهيل   | 
اندر احوال حاتم اصم
نقل است چون حاتم به بغداد آمد خليفه را خبر دادند که زاهد خراسان آمده است.او را طلب کرد .چون حاتم از در آمد خليفه را گفت :يا زاهد ! خليفه گفت :من زاهد نيم که همه دنيا زيرفرمان من است.زاهدتويی .حاتم گفت :نی ، که تو زاهدی ،که خدای تعالی می فرمايد قل متاع الدنيا قليل .و تو به اندکی قناعت کرده ای زاهد تو باشی نه من ، که به دنيا و عقبی سر فرود نمی آورم ، چگونه زاهد باشم ؟   (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 5:59  توسط سهيل   | 
آن سيه چرده كه شيريني عالم با اوست     چشم ميگون لب خندان دل خرّم با اوست
گرچه شيرين دهنان پادشهانند ولي             او سليمان زمانست كه خاتم با اوست
  نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 6:12  توسط سهيل   | 
ذکر ابوتراب نخشبی
بوتراب گفت : شبی در باديه می رفتم - تنها - شبی تاريک بود . ناگاه سياهی پيش آمد . چندانکه مناره ای ترسيدم . چون او را بديدم گفتم : تو پری هستی يا آدمی؟ گفت : تو مسلمانی يا کافری؟ گفتم : مسلمان .گفت : مسلمان جز خدای از چيزی نترسد . شيخ گفت : دل من به من بازآمد . دانستم که فرستاده غيب است . تسليم کردم و خوف از من برفت . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 6:11  توسط سهيل   | 
گردست دهد خاك كف پاي نگارم            برلوح بصر خطّ غباري بنگارم
بر بوي كنار تو شدم غرق اميد است       از موج سِرِِشْكَمْ كه رساند بكنارم
  نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 6:41  توسط سهيل   | 
اندر احوال محمد بن اسلم الطوسي
در نيشابور بيمارشد. همسايه اش شبي او را به خواب ديد كه گفت:( الحمدالله كه از رنج خلاص يافتم.) آن شخص چون بيدار شد بيامد تا خبر به او دهد. او وفات كرده بود. چون به خاكش مي بردند خرقه كهنه اي كه پوشيدي بر جنازه پوشيدند و نمد كه بر آن نشستي بر جنازه او افكندند. دو نفر بر بام بودند. گفتند:( محمد بن اسلم مرد و آنچه داشت با خود برد و هرگز دنيا او را نتوانست فريفت. ) (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 6:40  توسط سهيل   | 
بنفشه دوش بگل گفت و خوش نشاني داد     كه تاب من بجهان طرّه فلاني داد
دلم خزانه اسرار بود و دست قضا                   درش ببست وكليدش بدلستاني داد
  نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 6:8  توسط سهيل   | 
اندر احوال سهل تستري
عمرو ليث بيمار شد چنانکه همه اطبا ، از معالجت او عاجز شدند . گفتند : اين کار کسی است که دعا کند .گفتند :سهل مستجاب الدعوه است . او را طلب کردند و بحکم فرمان اولوالامر اجابت کرد. چون در پيش او بنشست ، گفت دعا در حق کسی مستجاب شود که توبه کند و ترا در زندان مظلومان باشند همه رها کرد و توبه کرد . سهل گفت : خداوندا ! چنانکه ذل معصيت او باو نمودی عز طاعت من بدو نمای چنانکه باطنش را لباس انابت پوشاندی ظاهرش را لباس عافيت پوشان . چون اين مناجات کرد عمرو ليث بنشست و صحت يافت ، مال بسيار برو عرضه کرد هيچ قبول نکرد و از آنجا بيرون آمد مريدی گفت ترا زر می بايد ؟سهل اشارتي به صحرا كرد و گفت: بنگر.آن مريد بنگريد . همه دشت و صحرا ديد جمله زر گشته و لعل شده . سهل گفت کسی را که با خدای چنين حالی بود از مخلوق چرا چيزی بگيرد ؟ (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 6:7  توسط سهيل   | 
سحربلبل حكايت با صبا كرد               كه عشق گل بما ديدي چها كرد
ازآن رنگ رخم خون در دل انداخت      وزان گلشن بخارم مبتلا كرد
  نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 6:10  توسط سهيل   | 
حكايت زير را مدير وبلاگ اسب وحشی برايم كامنت گذاشته بودند بسيار مناسب ديدم كه شما هم بخونيد.با تشکر از لطف ایشان.
اندر احوال شیخ نصر آبادی
شیخ نصر آبادی، چهل بار حج به جا آورده و در همه آن‏ها، جز توكل زاد و توشه‏اى برنداشت. در آخرين حج، قریب به مكه، سگى را ديد كه مى‏ناليد از غایت ضعف و گرسنگى. شيخ نزديك سگ شد. چاره را يك گرده نان ديد. دست در كيسه خويش كرد؛ چيزى نيافت .حسرتی آمدش چرا که لقمه‏اى نان ندارد تا زنده‏اى از مرگ برهاند . ناگاه روى به مردم كرد و آواز داد: كيست كه ثواب چهل حج مرا، به گرده نانی بخرد؟ يكى بيامد و آن چهل حج عارفانه به يك گرده نان خريد و رفت . شيخ آن نان به سگ داد و خداى را سپاس گفت كه كارى چنين از او بر آمد.مردى ايستاده در كار شيخ نظاره مى‏كرد . زان پس كه سگ، جانى گرفت و رفت، نزد شيخ آمد و گفت: نادان! گمان كرده‏اى كه چهل حج تو، ارزش نانى را داشته است؟شيخ گفت: پدرم (آدم) جنت را به دو گندم فروخت و در آن نان كه تو از آن گفتى، هزاران گندم است. (تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 6:8  توسط سهيل   | 
رحلت حضرت معصومه(س)را به پيشگاه ثامن الائمه(ع)و همه شما تسليت عرض مينمايم

روزگاريست كه ما را نگران مي داري        
بندگانرا نه بوضع دگران مي داري
گوشه چشم رضائي بمنت باز نشد            اينچنين عزّت صاحبنظران مي داري

  نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 6:2  توسط سهيل   | 
اندر احوال حاتم اصم
و يکی از مشايخ حاتم را پرسيد :نماز چگونه کنی ؟گفت :چون وقت در آيد وضوی ظاهر کنم و وضوی باطن کنم .ظاهر را به آب پاک کنم و باطن را به توبه ، و آنگاه به مسجد درآيم و مسجد حرام را مشاهده کنم ، و مقام ابراهيم را درميان دو ابروی خود بنهم ،و بهشت را بر راست خود و دوزخ را بر چپ خود ، و صراط زير قدم خود دارم ،و ملک الموت را پس پشت خود انگارم ،و دل را به خدای سپارم .آنگاه تکبير گويم با تعظيم و قيامی به حرمت و قرائتی با هيبت و سجودی با تضرع و رکوعی با تواضع و جلوسی به حلم و سلامی به شکر گويم نماز من اين چنين بود . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 6:1  توسط سهيل   | 
كلك مشكين تو روزي كه زما يادكند         ببرد اجر دو صد بنده كه آزاد كند
قاصد منزل سلمي كه سلامت بادش       چه شود گر بسلامي دل ما شاد كند
  نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 0:3  توسط سهيل   | 
اندر احوال معروف كرخي
نقلست که يک روز با جمعی می رفت جماعتی جوانان می آمدند و فساد می کردند تا به لب دجله برسيدند ياران گفتند يا شيخ دعا کن تا حق تعالی اين جمله را غرق کند تا شومی ايشان از خلق منقطع شود .معروف گفت : دستها برداريد .پس گفت الهی چنانکه درين جهان عيش شان خوش دادی در آن جهان شان عيش خوش ده. اصحاب بتعجب بماندند . گفتند :خواجه ما سّر اين دعا نمي دانيم ! گفت : آنکس که با او می گويم می داند . توقف کنيد که هم اکنون سّر اين پيدا آيد.آن جمع چون شيخ بديدند رباب شکستند و خمر بريختند و لرزه بر ايشان افتاد و در دست و پای شيخ افتادند و توبه کردند .
شيخ گفت ديديد که مراد جمله حاصل شد ، بی غرق و بی آنکه رنجی بکسی رسيد.(تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 0:0  توسط سهيل   | 

ولادت امام حسن عسگري(ع)را به پیشگاه حضرت وليعصر(عج) و همه شما بزرگواران تبريك و تهنيت عرض مينمايم

مرحبا طاير فرّخ پي فرخنده پيام            خيرمقدم چه خبر يار كجا راه كدام
يارب اين قافله را لطف ازل بدرقه باد      كه ازو خصم بدام آمد و معشوقه بكام

  نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 6:8  توسط سهيل   | 
اندر احوال ابوسعيد خراز
وقتي در باديه شدم. بي زاد و مرا فاقه رسيد. چشم من به منزل افتاد و شاد شدم. نفس گفت:( سكون يافتم) سوگند خوردم كه در آن منزل فرود نيايم . گوري بكندم و در انجا شدم. آوازي شنيدم كه : اي مردمان در فلان منزل يكي از اولياء خدا خود را در ميان ريگ بازداشته او را دريابيد) جماعتي بيامد و مرا بر گفتند و بر منزل بردند.(تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 6:7  توسط سهيل   | 
در ازل هر كو بفيض دولت ارزاني بُوَد                   تا ابد جام مرادش همدم جاني بُوَد
من همانساعت كه ازمي خواستم شدتوبه كار     گفتم اين شاخ اردهدبارپشيماني بُوَد
  نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 6:34  توسط سهيل   | 
اندر احوال احمد حرب
نقل است که صومعه ای داشت که هروقت در آنجا رفتی به عبادت ، تا خاليتر بودی ، شبی به عبادت آنجا رفته بود که بارانی عظيم آمد . مگر اندکی دلش بخانه رفت که نبايد که آب در خانه راه بَرد و کُتب تَر شود . آوازی شنود که : ای احمد ! خيز به خانه رو که آنچه از تو به کار می آيد به خانه فرستادی . تو اينجا چه می کنی ؟ و همان دم به دل توبه کرد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 6:33  توسط سهيل   | 
صوفي بيا كه خرقه سالوس بركشيم         وين نقش زرق را خط بطلان بسر كشيم
نذر و فتوح صومعه در وجه مي نهيم          دلق ريا بآب خرابات بركشيم
  نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 6:19  توسط سهيل   | 
اندر احوال سهل تستري
نقلست که مريدی را گفت جهد کن تا همه روز گوئی الله الله . آن مرد می گفت تا بر آن خوی کرد.گفت اکنون شبها بر آن پيوند کن چنان کرد ، تا چنان شد که اگر خود را در خواب ديدی همان الله می گفتی در خواب. تا او را گفتند ازين بازگرد و بياد داشت. مشغول شد؛ تا چنان شد که همه روزگارش مستغرق آن شد . وقتی در خانه ای بود چوبی از بالا بيفتاد و بر سر او آمد و بشکست و قطرات خون از سرش بر زمين آمد و همه نقش الله الله پديد آمد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 6:18  توسط سهيل   | 
دلي كه غيب نمايست و جام جم دارد     زخاتمي كه دمي گم شود چه غم دارد
بخط و خال گدايان مده خزينه دل             بدست شاه وشي ده كه محترم دارد
  نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 6:2  توسط سهيل   | 
اندر احوال حاتم اصم
سعد بن محمد الرازی گويد :چند سال حاتم را شاگردی کردم .هر گز نديدم که او در خشم شد ، مگر وقتی به بازار آمده بود ، يکی را ديد را که شاگردی را از آن او گرفت بود و بانگ می کرد که چندين گاه است که کالای من گرفته است و خورده و بهای آن نمی دهد .شيخ گفت :ای جوانمرد !مواساتی بکن .مرد گفت :مواسا ندارم .سيم خواهم .هر چند گفت :سود نداشت .در خشم شد و ردا از کتف برگرفت و برزمين زد.در ميان بازار پر زر شد همه . درست گفت :هلا برگير حق خويش را و زيادت برمگير که دستت خشک شود .مرد زر برچيدن گرفت تا حق خويش برگرفت ،نيزصبر نتوانست کرد ، دست دراز کرد تا ديگر بردارد دستش در ساعت خشک شد .  (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 6:1  توسط سهيل   | 
روز معلم بر تمام معلمان عزيز و گرامي خجسته باد

خوشتر از فكر مي و جام چه خواهد بودن     تا ببينيم سرانجام چه خواهد بودن
غم دل چند توان خورد كه ايّام نماند               گونه دل باش و نه ايّام چه خواهد بودن
  نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 6:2  توسط سهيل   | 
اندر احوال محمدبن اسلم طوسي
نقل است كه در خانه او آب روان بودي و او را آب روان مي بايست. در آن مدت از آنجا ذره اي آب برنگرفت. گفت:اين آب مردمان است. چون ميلش از حد گذشت. آب از چاه بركشيد و در جوي ريخت و سپس كوزه اي از جوي برداشت .    (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 6:1  توسط سهيل   | 
روز جهاني كار و كارگر و نيز روز ملي خليج فارس را گرامي مي داريم

اي آفتاب آينه دار جمال تو                         مشك سياه مجمره گردان خال تو
صحن سراي ديده بشستم ولي چه سود   كاين گوشه نيست در خور خيل خيال تو
  نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 6:10  توسط سهيل   | 
اندر احوال سرّي سَقَطي
يك روز در صبر سخن ميگفت. كژدمي چند بار او را زخم زد. آخر گفتند :( چرا دفع نكردي) گفت:(شرم داشتم چون در صبر سخن ميگفتم )      (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 6:7  توسط سهيل   | 
بشنو اين نكته كه خود را زغم آزاده كني    خون خوري گر طلب روزي ننهاده كني
آخرالامرگل كوزه گران خواهي شد             حاليا فكر سبو كن كه پر از باده كني
  نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 6:10  توسط سهيل   | 
اندر احوال سرّي سَقَطي
در اول سقط فروش(خرده فروشي) كردي. يك روز بازار بغداد بسوخت. او را گفتند: (بازاربسوخت) گفت: من نيز فارغ شدم. بعد از آن نگه كردند. دكان او نسوخته بود. چون اين حال بديد. آنچه داشت به درويشان داد و طريق تصوف در پيش گرفت . (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 6:7  توسط سهيل   | 
ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم      وندرين كار دل خويش بدريا فكنم
از دل تنگ گنه كار بر آرم آهي              كاتش اندر گنه آدم و حوا فكنم
  نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 6:7  توسط سهيل   | 
اندر احوال ذوالنون مصري
جواني بود كه پيوسته صوفيان را انكار كردي. يك روز شيخ انگشتري خود بدو داد و گفت:پيش فلان نانوا رو و به يك دينار گرو كن. انگشتر از شيخ بستد و ببرد. به گرو نستدند. باز خدمت شيخ آمد و گفت: به يك درم بيش نمي گيرند. شيخ گفت: پيش فلان گوهري بَر تا قيمت كند. ببرد. دو هزار دينار قيمت كردند. باز آورد و به شيخ گفت. شيخ فرمود: علم تو با حال صوفيان چون علم نانوا است بدان انگشتري . جوان توبه كرد و از سر انكار برخاست . (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 6:6  توسط سهيل   | 
خط عذار يار كه بگرفت ماه ازو             خوش حلقه ايست ليك بدرنيست راه ازو
ابروي دوست گوشه محراب دولتست   آنجا بمال چهره و حاجت بخواه ازو
  نوشته شده در  جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت 6:26  توسط سهيل   | 
اندر احوال بايزيد بسطامي
نقل است كه او را نشان دادند كه فلان جاي پيري است بزرگ . به ديدن او رفت. چون نزديك او رسيد. آن پير آب دهان سوي قبله انداخته بود. درحال برگشت او را ناديده. گفت: اگر او را در طريقت قدمي بود. خلاف شريعت بروي نرفتي. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت 6:24  توسط سهيل   | 
يارب آن آهوي مشكين بخُتن باز رسان    و آن سهي سرو خرامان بچمن باز رسان
دل آزرده ما را به نسيمي بنواز              يعني آن جان ز تن رفته بتن باز رسان
  نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 6:49  توسط سهيل   | 
اندر احوال ابراهيم ادهم
نقل است كه وي در كشتي خواست نشستن و سيم نداشت. گفتند:هر كسي را ديناري ببايد.دوركعت نمازگزاردو گفت: الهي از من چيزي مي خواهند و ندارم .در وقت آن دريا همه زر شد. مشتي برگرفت و بديشان داد.                  ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 6:48  توسط سهيل   | 
بود آيا كه در ميكده ها بگشايند            گره از كار فرو بسته ما بگشايند
اگر از بهر دل زاهد خودبين بستند        دل قوي دار كه از بهر خدا بگشايند
  نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 6:20  توسط سهيل   | 
اندر احوال حاتم اَصَم
نقل است كه روزي مجلس ميگفت در بلخ. گفت:( الهي هر كه دراين مجلس گناهكارتر است او را بيامرز. نبّاشي(نبش كننده قبر و كفن دزد) در مجلس بود. چون شب در آمد به نباشي رفت. چون سر گور باز كرد آوازي شنيد كه:( شرم نداري كه امروز در مجلس حاتم اصم آمرزيده شدي. امشب باز سرگناه مي روي) نباش توبت كرد.      (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 6:19  توسط سهيل   | 
شنيده ام سخني كه پيركنعان گفت         فراق يار نه آن ميكند كه بتوان گفت
حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر     كنايتيست كه روزگار هجران گفت
  نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 6:5  توسط سهيل   | 
اندر احوال ابوعثمان حصيري
نقل است كه يكي از ضرغام عزم حج كرد. او را گذر بر نيشابور افتاد به خدمت ابوعثمان شد و سلام كرد. شيخ جواب نگفت. ضرغامي با خود گفت: مسلماني سلام كند و جواب ندهند؟ ابوعثمان گفت: حج چنين كنند كه مادر بيمار را بگذارند و بروند بي رضاي او. گفت : بازگشتم و تا مادر زنده بود توقف كردم و بعد از آن عزم حج كردم و خدمت شيخ ابوعثمان رسيدم. مرا به اعزازي و اكرامي تمام بنشاند.       (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 6:4  توسط سهيل   | 
بي تو اي سرو روان با گل و گلشن چهكنم//زلف سنبل چه كشم عارض سوسن چكنم
آه كز طعنه بدخواه نديدم رويت       نيست چون آينه ام روي ز آهن چكنم
  نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 5:55  توسط سهيل   | 
اندر احوال سفيان ثوري
نقل است كه جواني را حج فوت شده بود. آهي كرد. سفيان گفت: چهار حج كرده ام. به تو دادم. آن شب در خواب ديد كه او را گفتند: سودي كردي كه اگر به همه اهل عرفان قسمت كني. توانگر شوند.        (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 5:54  توسط سهيل   | 
آن پيك نامور كه رسيد از ديار دوست        آورد حرز جان ز خط مشكبار دوست
خوش ميدهد نشان جلال و جمال يار        خوش ميكند حكايت عزّ و وقار دوست
  نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 6:11  توسط سهيل   | 
اندر احوال محمدبن اسلم طوسي
نقل است كه يكي گفت: در روم بودم كه ناگاه ابليس را ديدم كه از هوا در افتاد و نزديك بود كه از پاي در افتد. گفتم: اي ملعون اين چه حال است؟ گفت: اين ساعت محمد اسلم در متوضا(اسم شهري) وضو ساخت. من از بيم او اينجا افتادم و نزديك بود كه از پاي در افتم. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 6:10  توسط سهيل   | 
بكوي ميكده هر سالكي كه ره دانست    دري دگر زدن انديشه تبه دانست
زمانه افسر رندي نداد جز به كسي         كه سرفرازي عالم درين كله دانست
  نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 6:12  توسط سهيل   | 
اندر احوال عبدالله ابن المبارك
نقل است كه وقتي با بد خويي همراه شد . چون از وي جدا شد عبدالله بگريست گفتند: چرا مي گريي؟ گفت: آن بيچاره برفت و آن خوي بد همچنان با وي. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 6:11  توسط سهيل   | 
روز بزرگداشت شيخ اجل سعدي شيرازي را گرامي مي داريم

آن غاليه خط گر سوي ما نامه نوشتي     گردون، ورق هستي ما در ننوشتي
هر چند كه هجران ثمر وصل بر آرد          دهقان جهان كاش كه اين تخم نكشتي
  نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت 6:26  توسط سهيل   | 
اندر احوال ابوسليمان دارائي
گفت: شبي در مسجد بودم و از سرما آرامم نبود. و در وقت دعا يك دست پنهان كردم . راحتي عظيم از راه ديگر دست بر من رسيد. در خواب شدم . هاتفي آواز داد كه : يا سليمان آنچه روزي آن دست بود كه بيرون كرده بودي داديم اگر آن دست ديگر نيز بيرون بودي نصيب وي نيز بدادمي. سوگند خورد كه هرگز دعا نكنم مگر هر دو دست بيرون كرده باشم. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت 6:25  توسط سهيل   |