تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

عيد سعيد مبعث رابه همه شما بزرگوران تبريك و شادباش عرض مينمايم.
سحرم دولت بيدار به بالين آمد                     گفت برخيز كه آن خسروشيرين آمد
قدحي دركش و سرخوش بتماشا بخرام       تا به بيني كه نگارت به چه آيين آمد
  نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 6:51  توسط سهيل   | 
نقل است که گفت :در سفری بودم ، صحرا پربرف بود ، و گبری را ديدم دامن در سرافگنده و از صحرای برف می رفت و ارزن می پاشيد . ذالنون گفت :ای دهقان ! چه دانه می پاشی؟ گفت :مرغکان چينه نيابند . دانه می پاشم تا اين تخم به برآيد و خدای رحمت کند. گفتم :دانه ای که بيگانه پاشد - از گبری- نپذيرد . گفت :اگر نپذيرد ، بيند آنچه می کنم . گفتم : بيند . گفت :مرا اين بس باشد . پس ذالنون گفت چون به حج رفتم آن گبر را ديدم - عاشق آسا در طواف- گفت :يا اباالفيض ! ديدی که ديد و پذيرفت ، و آن تخم به برآمد ، و مرا آشنايی داد ، و آگاهی بخشيد ، وبه خانه خودم خواند ؟ذوالنون از آن سخن در شور شد . گفت :خداوندا ! بهشتی به مشت ارزن به گبری چهل ساله ارزان می فروشی . هاتفی آواز داد : حق تعالی هرکه را خواند ، نه به علت خواند ، و هرکه را راند نه به علت راند . تو ای ذالنون ! فارغ باش که کار الفعال لمايريد با قياس عقل تو راست نيوفتد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 6:51  توسط سهيل   | 
سرم خوشست و ببانگ بلند ميگويم         كه من نسيم حيات از پياله مي جويم
عبوس زهد بوجه خمار ننشيند                 مريد فرقه دردي كشان خوشخويم
  نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 6:18  توسط سهيل   | 
نقل است كه مادر و پدرش ترسا بودند و براي او معلم فرستادند استادش گفت :بگوی خدا ثالث و ثلاثه.معروف ميگفت گفت نی ، بل هو الله الواحد هرچند که می گفت که بگوی خدای سه است او می گفت يکی. هرچند استادش بزدش سود نداشت يکبار سخت زدش ، معروف بگريخت و بيش نيافتندش مادر و پدرش گفتندی کاشکی بيامدی و هردينی که او بخواستی ما موافقت او کردمانی . وی برفت و بردست علی بن موسی الرضا مسلمان شد . بعد از چند گاه ، روزی بدر خانه پدر رفت . در خانه بکوفت گفتند کيست ؟ گفت :معروف . گفتند بر کدام دينی ؟ گفت بر دين محمد رسول الله . مادر و پدرش در حال مسلمان شدند. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 6:18  توسط سهيل   | 
شهادت امام موسي كاظم(ع) را تسليت و تعزيت عرض مي نمايم.
خيز تا خرقه صوفي به خرابات بريم         شطح و طامات ببازار خرافات بريم
سوي رندان قلندر بره آورد سفر              دلق شطّاحي و سجّاده طامات بريم
  نوشته شده در  یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 6:17  توسط سهيل   | 
و گفت : هفتصد مردم عالم را پرسيدم از پنج چيز - که خردمند کيست و توانگر کيست و زيرک کيست و درويش کيست و بخيل کيست ؟ هر هفصد يک پاسخ دادند . همه گفتند : خردمند آن است که دنيا را دوست ندارد ؛ و زيرک آن است که دنيا او را نفريبد و توانگر آن است که به قسمت خدای راضی بود ، و درويش ان است که در دلش طلب زيادتی نباشد ، و بخيل آن است که حق مال خدای از خدای بازدارد. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 6:16  توسط سهيل   | 
اگر رفيق شفيقي درست پيمان باش       حريف خانه و گرمابه و گلستان باش
شكنج زلف پريشان به باد مده                  مگو كه خاطر عشّاق گو پريشان باش
  نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت 0:32  توسط سهيل   | 
نقلست که بر آب برفتی که قدمش تر نشدی . يکی گفت قومی گويند تو بر سر آب می روی ! گفت :موذن اين مسجد را بپرس که او مردی راست گوی است . گفت : پرسيدم ، موذن گفت من آن نديدم لکن دريك روزي در حوضی درآمد تا غسل سازد در حوض افتاد که اگر من نبودمی در آنجا بمردی . شيخ بوعلی دقاق چون اين بشنيد ، گفت : او را کرامات بسيارست ليکن خواست تا کرامات خود را بپوشاند. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت 0:30  توسط سهيل   | 
شراب لعل كش و روي مه جبينان بين            خلاف مذهب آنان جمال اينان بين
بزير دلق مُلمّع كمندها دارند                          دراز دستي اين كوته آستينان بين
  نوشته شده در  جمعه 27 مرداد1385ساعت 7:21  توسط سهيل   | 
و بشر گفت :به علی جرجانی رسيدم . بر چشمه آبی بود . چون مرا بديد گفت :آيا امروز چه گناه کردم که آدمی را می بينم ؟گفت :از آن پس او بدويدم ، گفتم :مرا وصيتی کن . گفت فقرا را در برگير ، و زيستن با صبر کن . و هوا را دشمن گير ، و مخالفت شهوات کن ، و خانه خود ا امروز خالی تر از لحد گردان . چنانکه خانه تو چنان بود که آن روز که در لحدت بخوانند تا مرفه و خوش به خدای تعالی توانی رسيد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 27 مرداد1385ساعت 7:20  توسط سهيل   | 
بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوي           ميخواند دوش درس مقامات معنوي
يعني بيا كه آتش موسي نمود گل           تا از درخت نكته توحيد بشنوي
  نوشته شده در  پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 7:17  توسط سهيل   | 
عبدالله مهدی گفت : سفيان گفت روی من بر زمين نه ، که اجل من نزديک آمد . رويش بر زمين نهادم و بيرون آمدم تا جمع را خبر کنم . چون بازآمدم اصحاب همه حاضر بودند . گفتم : شما را که خبر داد ؟ گفتند : ما در خواب ديديم که به جنازه سفيان حاضر شويد . مردمان درآمدند و حال بر وی تنگ شد . دست در زير کشيد و هميانی هزار دينار بيرون آورد و گفت : صدقه کنيد . گفتند : سبحان الله . سفيان پيوسته گفتی دنيا را نبايد گرفت و چندين زر داشت . سفيان گفت : اين پاسبان دين من بود ودين خود را به اين توانستم داشت که ابليس به دين بر من دست نبرد که اگر گفتی امروز چه خوری و چه پوشی ؟ گفتمی :اينک زر ! وا گر گفتی : کفن نداری! گفتمی اينک زر! و وسواس او را از خود دفع کردمی ، هرچند مرا بدين حاجت نبود. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 7:16  توسط سهيل   | 
اي نور چشم من سخني هست گوش كن       چون ساغرت پراست بنوشان و نوش كن
در راه عشق وسوسه اهرمن بسيست           هش دار و گوش دل به پيام سروش كن
  نوشته شده در  چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 6:6  توسط سهيل   | 
سعد بن محمد الرازی گويد :چند سال حاتم را شاگردی کردم .هر گز نديدم که او در خشم شد ، مگر وقتی به بازار آمده بود ، يکی را ديد را که شاگردی را از آن او گرفت بود و بانگ می کرد که چندين گاه است که کالای من گرفته است و خورده و بهای آن نمی دهد .شيخ گفت :ای جوانمرد !مواساتی بکن .مرد گفت :مواسات ندارم .سيم خواهم .هر چندشيخ گفت :سود نداشت .در خشم شد و ردا از کتف برگرفت و برزمين زد.در ميان بازار پر زر شد همه .سپس گفت :هلا برگير حق خويش را و زيادت برمگير که دستت خشک شود .مرد زر برچيدن گرفت تا حق خويش برگرفت ،نيزصبر نتوانست کرد ، دست دراز کرد تا ديگر بردارد دستش در ساعت خشک شد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 6:6  توسط سهيل   | 
نقدها را بوّد آيا كه عيّاري گيرند                       تا همه صومعه داران پي كاري گيرند
مصلحت ديد من آنست كه ياران همه كار        بگذارند و خم طرّه ياري گيرند
  نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 6:37  توسط سهيل   | 
نقل است که شقيق در سمرقند مجلس می گفت . روی به قوم کرد و گفت : ای قوم ! اگر مرده ايد به گورستان ، اگر کودک ايد به دبيرستان ، و اگر ديوانه ايد به بيمارستان و اگر کافريد کافرستان ،و اگر بنده ايد داد مسلمانی از خود بستانيد ای مخلوق پرستان. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 6:36  توسط سهيل   | 
دوستان دختر زر توبه زمستوري كرد         شد سوي محتسب و كار بدستوري كرد
آمد از پرده بمجلس عرقش پاك كنيد          تا بگويد به حريفان كه چرا دوري كرد
  نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 6:34  توسط سهيل   | 
نقل است که چنان شکستگی داشت که در هر که نگريستی او را از خود بهتر دانستی . روزی به کنار دجله می گذشت . سايه ای ديد با قرابه ای ، و زنی پيش او نشسته و از آن قرابه می آشاميد . به خاطر حسن بگذشت که اين مرد از من بهتراست .بازشرع حمله آورد که آخر از من بهتر نبود که بازنی نامحرم نشسته و از قرابه می آشامد ؟ او در اين خاطر بود که ناگاه کشتی يی گرانبار برسيد و هفت مرد در آن بودند ، و ناگاه درگشت و غرقه شد . آن سياه در رفت و شش تن را خلاص داد . پس روی به حسن کرد و گفت :برخيز اگر از من بهتری .من شش تن را نجات دادم . تو اين يک تن را خلاص ده ، ای امام مسلمانان ! در آن قرابه آب است و آن زن مادر من است . خواستم تا تو را بيازمايم تا تو به چشم ظاهر می بينی يا به چشم باطن . اکنون معلوم شد که به چشم ظاهر ديدی.حسن در پای او افتاد و عذر خواست و دانست که آن گماشته حق است پس گفت :ای سياه ! چنانکه ايشان را از دريا خلاص کردی مرا از دريای پندار خلاص ده . سياه گفت :چشمت روشن باد ! بعد از آن چنان شد که البته خود را بهتر از کسی ديگر ندانستی . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 6:33  توسط سهيل   | 
در سراي مغان رفته بود و آب زده               نشسته پير و صلائي بشيخ و شباب زده
سبو كشان همه در بندگيش بسته كمر       ولي ز ترك كله چتر بر سحاب زده
  نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 0:59  توسط سهيل   | 
و گفت : شبی در خواب قيامت را ديدم که در ميان موقف ايستاده بودم ناگاه مرغی سپيد ديدم که از ميان موقف از هر جانبی يکی می گرفت و در بهشت می برد . گفتم : آيا اين چه مرغيست که حق تعالی بربندگان خود منت نهاده است ناگاه کاغذی از هوا پديد آمد باز کردم برآنجا نوشته بود که اين مرغيست که او را ورع گويند هرکه در دنيا با ورع بود حال وی در قيامت چنين. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 0:57  توسط سهيل   | 
ساقي بيا كه شد قدح لاله پر ز مي         طامات تا به چند و خرافات با بكي
بگذر ز كبر و ناز كه ديدست روزگار            چين قباي قيصر و طرف كلاه كي
  نوشته شده در  شنبه 21 مرداد1385ساعت 6:8  توسط سهيل   | 
. محمد بن منصور الطوسی گويد بنزديک معروف بودم در بغداد اثری بر وی او ديدم . گفتم دی بنزديک تو بودم اين نشان نبود ، اين چيست ؟ گفت : چيزی که ترا چاره است مپرس و پرس از چيزی که ترا بکار آيد ؟ گفتم : بحق معبود که بگوی . گفت : دوش نماز می کردم و خواستم که به مکه روم و طوافی کنم بسوی زمزم رفتن تا آب خورم پای من بلغزيد و روی بدان درآمد . اين نشان آنست . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 21 مرداد1385ساعت 6:8  توسط سهيل   | 
كنون كه مي وزد از بوستان نسيم بهشت     من و شراب فرح بخش و يار حور سرشت
گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز                  كه خيمه سايه ابر است و بزمگه لب كشت
  نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1385ساعت 7:45  توسط سهيل   | 
نقل است که ذالنون بيمار بود . کسی به عيادت او درآمد . پس گفت :الم دوست خوش بود !
ذوالنون عظيم متغير شد.پس گفت :اگر او را می دانستی بدين آسانی نام او نبردی . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1385ساعت 7:42  توسط سهيل   | 
سالروز رحلت بانو زينب كبري (س)پرچمدار حماسه كربلا را تسليت عرض مينمايم.
اين خرقه كه من دارم دررهن شراب اولي        وين دفتر بي معني غرق مي ناب اولي
چون عمرتبه كردم چندانكه نگه كردم                در كنج خراباتي افتاده خراب اولي
  نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 7:42  توسط سهيل   | 
نقل است که صومعه ای داشت که هروقت در آنجا رفتی به عبادت ، تا خاليتر بودی ، شبی به عبادت آنجا رفته بود که بارانی عظيم آمد . مگر اندکی دلش بخانه رفت که نبايد که آب در خانه راه برد و کتب تر شود . آوازی شنود که : ای احمد ! خيز به خانه رو که آنچه از توبه کار می آيد به خانه فرستادی . تو اينجا چه می کنی ؟ و همان دم به دل توبه کرد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 7:42  توسط سهيل   | 
من و انكار شراب اين چه حكايت باشد      غالباً اين قدرم عقل و كفايت باشد
تا بغايت ره ميخانه نمي دانستم              ور نه مستوري ما تا به چه غايت باشد
  نوشته شده در  چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت 6:44  توسط سهيل   | 
ابوربيع واسطی گويد . داود را گفتم مرا وصيتی کن . گفت : صم عن الدنيا وافطر فی الاخرة. از دنيا روزه گير و مرگ را عيد ساز و از مردمان بگريز ، چنانکه از شير درنده گريزند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت 6:43  توسط سهيل   | 
ولادت با سعادت تجلي عدالت حضرت علي (ع) بر شما بزرگوران تبريك و تهنيت باد.
در ازل پرتو حُسنت ز تجّلي دم زد               عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه كرد رُخت ديد ملك عشق نداشت       عين آتش شد ازين غيرت و بر آدم زد
  نوشته شده در  سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 1:31  توسط سهيل   | 
و گفت : من هيچ چيز دوست تر از مهمان ندارم . از بهر آنکه روزی و مونت او بر خدای است و من در ميان هيچ نيم ، و مزد و ثواب مرا. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 1:30  توسط سهيل   | 
وقت را غنيمت دان آنقدر كه بتواني         حاصل از حيات اي جان اين دمست تا داني
كام بخشي گردون عمر در عوض دارد     جهد كن كه از دولت داد عيش بستاني
  نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 6:8  توسط سهيل   | 
و گفت : هرکه سير خورد شش چيز به وی درآيد . عبادت را حلاوت نيابد ، و حفظ وی در يادداشت حکمت کم شود ، و از شفقت برخلق محروم ماند که پندارد که همه جهانيان سيراند ، و عبادت بر وی گران شود ، و شهوات بر وی زيادت گردند ، و همه مومنان گرد مساجد گردند و او گرد مزابل گردد. . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 6:7  توسط سهيل   | 
چودست بر سرزلفش زنم بتاب رود      در آشتي طلبم با سر عتاب رود
چو ماه نوره نظّارگان بيچاره                  زند بگوشه ابرو و در نقاب رود
  نوشته شده در  یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 5:57  توسط سهيل   | 
نقل است که حاتم روزی حامد لفاف را گفت چگونه ای ؟گفت :به سلامت و عافيت .او گفت :سلامت بعداز گذشتن صراط است و عافيت آن است که در بهشت باشی.گفتند :تو را چه آرزو کند ؟گفت :عافيت.گفتند :همه روز در عافيت نه يی ؟گفت :عافيت من آن روز است که آن روز عاصی نباشم . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 5:56  توسط سهيل   | 
ولادت با سعادت جوادالائمه امام محّمد تقي (ع) را تبريك و تهنيت عرض مينمايم .
گرم از دست برخيزد كه با دلدار بنشينم        زجام وصل مي نوشم ز باغ عيش گل چينم
شراب تلخ صوفي سوز بنيادم بخواهدبرد      لبم برلب نه اي ساقي وبستان جان شيرينم
  نوشته شده در  شنبه 14 مرداد1385ساعت 6:18  توسط سهيل   | 
نقل است که احمد حرب فرزندی را برتوکل راست می کرد . گفت : هرگاه که طعامت بايد يا چيزی ديگر بدين روزن رو و بگوی بار خدايا ! مرا نان می بايد . پس هرگاه که کودک بدان موضع يافتی چنان ساخته بودند که آنچه او خواستی در آن روزن افگندی . يكروز همه از خانه غايب بودند . کودک را گرسنگی غالب شد . بر عادت خود به زير روزن آمد و گفت : ای بار خدای ! نانم می بايد و فلان چيز . در حال در آن روزن به او رسانيدند . اهل خانه بيامدند ، وی را ديدند نشسته و چيزی می خورد . گفتند : اين از کجا آوردی ؟گفت : از آنکس که هرروز می داد . دانستند که اين طريق او را مسلم شد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 14 مرداد1385ساعت 6:11  توسط سهيل   | 
بسّر جام جم آنگه نظر تواني كرد                    كه خاك ميكده كحل بصر تواني كرد
مباش بي مي و مطرب كه زير طاق سپهر       بدين ترانه غم از دل بدر تواني كرد
  نوشته شده در  جمعه 13 مرداد1385ساعت 5:48  توسط سهيل   | 
و گفت : به خواب ديدم که گفتند : هرکه به خدای اعتماد کند به روزی خويش خوی نيک او زيادت شود ، و او سخی گردد و در طاعتش وسواس نبود . و گفت : هرکه در مصيبت جزع کرد همچنان است که نيزه ای برگرغته است و با خدای جنگ می کند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 13 مرداد1385ساعت 5:48  توسط سهيل   | 
دوش ازجناب آصف پيك بشارت آمد        كز حضرت سليمان عشرت اشارت آمد
خاك وجود ما را از آب ديده گل كن         ويران سراي دل را گاه عمارت آمد
  نوشته شده در  پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 5:33  توسط سهيل   | 
نقل است که از شفقت که او را بود بر خلق خدای . روزی در بازار مرغکی ديد در قفس که فرياد می کرد و می تپيد . او را بخريد و آزاد کرد . مپرست گفت :" اگر هر شب به خانه سفيان آمدی . سفيان همه شب نماز کردی و آن مرغک نظاره می کرد ی ، و گاه گاه بر وی می نشستی . چون سفيان را به خاک بردند ، آن مرغک خود را بر جنازه او می زد و فرياد می کرد و خلق به های های می گريستند . چون شيخ را دفن کردن ، مرغک خود را بر خاک می زد تا از گور آواز آمد که حق تعالی سفيان را به شفقتی که بر خلق داشت بيامرزيده ، و آن مرغک نيز بمرد ، و به سفيان رسيد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 5:33  توسط سهيل   | 
در عهدپادشاه خطا بخش جرم پوش             حافظ قرابه كش شد و مفتي پياله پوش
صوفي ز كنج صومعه در پاي خُم نشست     تا ديد محتسب كه سبو ميكشد بدوش
  نوشته شده در  چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 6:29  توسط سهيل   | 
چون وفات کرد ، بر پيشانی او ديدند نوشته به خطی سبز :هذا حبيب الله مات فی حب الله هذا قتيل الله بسيف الله . چون جنازه اش برداشتند آفتاب عظيم گرم بود . مرغان هوا بيامدند و پر در پر گذاشتند .و جنازه او در سايه داشتند - از خانه او تا لب گور - و در راه می بردند موذنی بانگ می گفت . چون به کلمه شهادت رسيد انگشت از وطا برآورد . فرياد از مردمان برآمد که زنده است . جنازه بنهادند ، و انگشت گشاده بود ، او مرده.هرچند جهد کردند انگشت به جای خود نشد . اهل مصر که حالت بديدند جمله تشوير خوردند و گفتند :توبه کرديم . از جفاها که با وی کرده بودند وکارها کردند بر سر خاک او که صفت نتوان کرد . رحمة الله عليه . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 6:28  توسط سهيل   | 
عمر بگذشت به بيحاصلي و بوالهوسي           اي پسر جام مي ام ده كه به پيري رسي
چه شِكرهاست درين شهر كه قانع شده اند     شاهبازان طريقت بمقام مگسي
  نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 6:27  توسط سهيل   | 
و گفت : دوستی داشتم که هرچه خواستمی . بدادی . يکبار چيزی خواستم ، گفت : چند خواهی ؟ حلاوت دوستی از دلم برفت . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 6:26  توسط سهيل   | 
بجان پير خرابات و حق صحبت او               كه نيست در سر من جز هواي خدمت او
بهشت اگر چه نه جاي گناه كارانست        بيار باده كه مستهظرم به همّت او
  نوشته شده در  دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 6:26  توسط سهيل   | 
نقل است که سرايی داشت عظيم ، و در آنجا خانه بسيار بود ، و تا آن ساعت در خانه ای مقيم بودی که خراب شدی . پس در خانه ديگر شدی . گفتند : چرا عمارت خانه نکنی؟ گفت : مرا با خدای عهدی است که دنيا را آبادان نکنم . نقل است که همه سرای فروافتاد ، جز دهليز نماند . آن شب که وفات کرد دهليز نيز فروافتاد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 6:24  توسط سهيل   | 
دامن كشان همي شد در شرب زر كشيده     صدماه روز رشكش جيب قصب دريده
از تاب آتش مي برگرد عارضش خوي              چون قطره هاي شبنم بر برگ گل چكيده
  نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 6:18  توسط سهيل   | 
نقل است که در بلخ قحطی عظيم بود ، چنانکه يکديگر می خوردند ، غلامی ديد در بازار شادمان و خندان . گفت : ای غلام ، چه جای خرمی است ؟ نبينی که خلق از گرسنگی چون اند ؟ غلام گفت : مرا چه باک که من بنده کسی ام که وی را دهی است خاصه و چندين غله دارد . مرا گرسنه نگذارد . شقيق آن جايگاه از دست برفت. گفت : الهی اين غلام به خواجه ای که انبار داشته باشد چنين شاد باشد . تومالک الملوکی و روی پذيرفته ای. ما چرا اندوه خوريم ؟ (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 6:17  توسط سهيل   | 
شهادت امام هادي (ع) را تسليت و تعزيت عرض مي نمايم.
كرشمه كن و بازار ساحري بشكن        بغمزه رونق و ناموس سامري بشكن
بباد ده سر و دستار عالمي يعني         كلاه گوشه به آيين سروري بشكن
  نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1385ساعت 6:32  توسط سهيل   | 
نقل است که حاتم اصم را گفت : تو را سه سخن گويم که از جهل است . يکی ملامت کردن مردمان را از ناديدن قضا است . و ناديدن قضا ا زکافری است . دوم مال حرام و شبهت جمع کردن از ناديدن شمارقيامت است و نادين شمار قيامت از کافری است ، سوم ايمن بودن از وعيد حق و اميد نداشتن به وعده حق ، و ناديدن اين همه کافری است . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1385ساعت 6:31  توسط سهيل   | 
دل ودينم شدودلبربه ملامت برخاست               گفت بامامنشين كزتوسلامت برخاست
كه شنيدي كه درين بزم دمي خوش بنشست/ كه نه درآخرصحبت به ندامت برخاست
  نوشته شده در  جمعه 6 مرداد1385ساعت 5:10  توسط سهيل   | 
نقل است که چون کار او بلند شد ، کس را چشم بر کار او نمی رسيد . اهل مصر به زندقه بر وی گواهی دادند ، و جمله بر اين متفق شدند و متوکل خليفه را از احوال او آگاه کردند . متوکل کس فرستاد تا وی را بياوردند به بغداد ، و بند برپای او بنهادند . چون به درگاه خليفه رسيد گفت :اين ساعت مسلمانی بياموختم از پيرزنی ، و جوانمردی از سقايی . گفتند :چون ؟گفت :چون به درگاه خليفه رسيدم و آن درگاه با عظمت و حاجبان و خادمان ديدم خواستم تا اندک تغيری در من پديد آيد . زنی با عصايی پيش آمد و در من نگريست . گفت :يا تن که تو را پيش او می برند ، نترسی که او و تو هرد و بندگان يک خداوند جل جلاله ايد . تا خدای نخواهد ، بنده هيچ نتوانند کرد . پس در راهی سقايی ديدم . پاکيزه آبی به من داد ، وبه کسی که با من بود اشارت کردم . يک دينار به وی داد . قبول نکرد و گفت :تو اسيری و دربند . جوانمردی نبود از چنين اسير و غريب و بندی چيزی ستدن . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 6 مرداد1385ساعت 5:9  توسط سهيل   | 
ولادت با سعادت امام محمدباقر(ع) و حلول ماه پرفضيلت رجب را به همه شما تبريك و تهنيت عرض مي نمايم .
فاش ميگويم و از گفته خود دلشادم            بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق       كه درين دامگه حادثه چون افتادم
  نوشته شده در  پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت 6:18  توسط سهيل   | 
نمي خواهم اين وبلاگ را شخصي كنم ولي خوب چون محتاج دعاي خير همه شما بزرگواران هستم مجبور شدم كه اينجا بنويسم. امشب ليلةالرغائب(شب آرزوها)ست. راستش براي راحتي بيشتر خانواده ام دست به كاري زده ام كه مشكلاتي نيز در پيش دارد. از همه شما (كه شايد بعضي هاتون نيز روزه دار باشيد)ميخواهم كه امشب من و خانواده ام را فراموش نكنيد. يقين دارم كه حل تمام مشكلاتم در دعاي دل شكسته و آة جگر سوز و چشمان نمناك شماست. پس فراموشم نكنيد.
به وبلاگ خانم کوچولو تشریف ببرید تا از فضيلت و اعمال امشب مطلع شويد.
ميزبان و محتاج دعاي همه شما : سهيل
  نوشته شده در  پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت 6:17  توسط سهيل   | 
المّنة لله كه در ميكده باز است                    زان رو كه مرا بر در او روي نياز است
خمها همه درجوش و خروشندزمستي     و آن مي كه درآنجاست حقيقت نه مجازاست
  نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 6:29  توسط سهيل   | 
نقل است که بشر گفت :مصطفی را صلی الله عليه و سلم به خواب ديدم . مرا گفت :ای بشر ! هيچ می دانی که چرا خدای تعالی برگزيد تو را از ميان اقران تو ؟ و بلند گردانيد درجه تو ؟ گفتم :نی رسول الله !گفت :به سبب آنکه متابعت سنت من کردی و صالحان را حرمت نگاه داشتی ، و برادران را نصيحت کرد و اصحاب مرا و اهل بيت مرا دوست داشتی ، خدای تعالی تو را از اين جهت به مقام ابرار رسانيد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 6:28  توسط سهيل   | 
ز دلبرم كه رساند نوازش قلمي               كجاست پيك صبا گر همي كند كرمي
قياس كردم و تدبير عقل در ره عشق      چو شبنمي است كه بر بحر مي كشد رقمي
  نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 0:19  توسط سهيل   | 
و گفت : مرا عادت بود به وقت نان خوردن نان و نمک خوردمی . شبی در آن نمک يک کنجد بود که خورده آمد . يکسال وقت خود گم کردم . جايی که کنجدی نمی گنجد صد هزار شهوت با دل تو ندانم چه خواهد کرد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 0:18  توسط سهيل   | 
آن ترك پريچهر كه دوش از بر ما رفت      آيا چه خطا ديد كه از راه خطا رفت
تا رفت مرا از نظر آن نور جهان بين          كس واقف ما نيست كه از ديده چها رفت
  نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 6:19  توسط سهيل   | 
چنانکه نقل است که مادرش روزی او را ديد و در آفتاب نشسته و عرق از وی روان شده . گفت : جان مادر ! گرمايی عظيم و تو صايم الدهری ، چه باشد اگر باسايه نشينی ؟ گفت : ای مادر ! ا ز خدای شرم دارم که قدم برای موافقت نفس و خوش آمد بردارم ، و من خود روايی ندارم (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 6:18  توسط سهيل   | 
صوفي نهاد دام و سر حقّه باز كرد          بنياد مكر با فلك حقّه باز كرد
بازي چرخ بشكندش بيضه در كلاه           زيرا كه عرض شعبده با اهل راز كرد
  نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 4:53  توسط سهيل   | 
چون از مکه به بغداد آمد مجلس گفت و سخن او بيشتر در توکل بود و در اثنای سخن گفت :در باديه فرو شدم ، چهار دانگ سيم داشتم در جيب و همچنان دارم . جوانی برخاست و گفت : آنجا که آن چهار دانگ در جيب می نهادی خدای تعالی حاضر نبود و آن ساعت اعتماد بر خدای نبوده است . شقيق متغير شد و بدان اقرار کرد و گفت : راست می گويی . و از منبر فرود آمد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 4:52  توسط سهيل   |