تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود     ورنه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود

من دیوانه چو زلف تو رها می کردم             هیچ لایقترم از حلقه ی زنجیر نبود

  نوشته شده در  جمعه 31 شهریور1385ساعت 0:48  توسط سهيل   | 
نقل است كه شب اول كه او در حبس كردند،بيامدند. او را در زندان نديدند.جمله زندان را بگشتند، كس را نديدند.شب دوم نه او را ديدند و نه زندان.هرچند زندان را طلب كردند نديدند.شب سوم او رادر زندان ديدند. گفتند:شب اول كجابودي؟و شب دوم زندان و تو كجابوديت؟ اكنون هر دو پديد آمديت. اين چه واقعه است؟
گفت:شب اول من به حضرت بودم – از آن نبودم _ و شب دوم حضرت اينجا بود _ از آن هر دو غايب بوديم _ شب سوم باز فرستادند مرا براي حفظ شريعت . بياييدو كار خود كنيد.
  نوشته شده در  جمعه 31 شهریور1385ساعت 0:44  توسط سهيل   | 
آنکه پامال جفا کرد چو خاک راهم      خاک می بوسم و عذر قدمش می خواهم

من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا     بنده ی معتقد و چاکر دولتخواهم

  نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 0:19  توسط سهيل   | 

مي گويند:باجمعي از دوستان در باديه بود يكي از ياران گفت:مرا تشنه است.(ابوتراب)پاي برزمين زد.چشمه اي آب پديد آمد.مردگفت:مرا چنان آرزوست كه به قدح بخورم.دست برزمين زد و قدحي برآمدازآبگينه سپيدكه از آن نيكوتر نباشد.وي از آن آب بخورد و ياران را آب داد و آن قدح تا به مكه با ايشان بود. ( تذكرة الاولياء)

  نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 0:18  توسط سهيل   | 
  گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود      تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود

رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است     حیوانی که ننوشد می و انسان نشود

  نوشته شده در  چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 1:6  توسط سهيل   | 
سالها دفتر ما در گرو صهبا بود                  رونق ميكده از درس و دعاي ما بود
نيكي پيرمغان بين كه چو ما بدمستان       هر چه كرديم به چشم كرمش زيبا بود
  نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 6:31  توسط سهيل   | 
گفت :ابليس را ديدم در ميان قومی . گفت : به همت بند کردم چون آن قوم برفتند . گفتم : رها نکنم بيا در توحيد سخن بگوی . گفت : ابليس در ميان آمد و فصلی بگفت توحيد را . که اگر عارفان وقت حاضر بودندی همه انگشت بدندان گرفتندی.(تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 6:30  توسط سهيل   | 
و عنايت حق تعالی در حفظ او چندان بود که چون دست به طعامی بردی که شبه در او بودی رگی در پشت انگشت او کشيده شدی چنانکه انگشت فرمان او نبردی ، او بدانستی که آن لقمه به وجه نيست . جنيد گفت : روزی حارث پيش من آمد . در وی اثر گرسنگی ديدم . گفتم يا عم ! طعام آرم ؟ گفت : نيک آيد . در خانه شدم . چيزی طلب کردم . شبانه از عروسی چيزی آورده بودند . پيش اوبردم .انگشت او مطاوعت نکرد . لقمه در دهان نهاد و هرچند که جهد کرد فرونشد . دردهان نمی گردانيد تا ديگر برخاست ودر پايان سرای افگند و بيرون شد . بعد از آن گفت : از آن حال پرسيدم . حارث گفت :گرسنه بودم ، خواستم که دل تو نگاه دارم لکن مرا با خداوند نشانی است که هرطعامی که در وی شبهتی بود به حلق من فرونرود و انگشت من مطاوعت نکند . هرچند کوشيدم فرو نرفت. آن طعام از کجا بود؟ گفتم : از خانه ای که خويشاوند من بود . پس گفتم :امروز در خانه من آيی ؟ گفت : آيم . درآمديم و پاره ای نان خشک بيآرودم . پس بخورديم . گفت : جيزی که پيش درويشان آری ، چنين بايد .(تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 6:47  توسط سهيل   | 
سالروز بزرگداشت استاد شهريار و روز شعر و ادب فارسي را گرامي مي داريم
يارم چو قدح بدست گيرد                    بازار بتان شكست گيرد
هر كس كه بديد چشم او گفت            كو محتسبي كه مست گيرد
  نوشته شده در  دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 6:47  توسط سهيل   | 
. پس از مرگ او را به خواب ديدند . گفتند : چون صبر کردی با وحشت و تاريکی گور؟ گفت : گور من مرغزاری است از مرغزارهای بهشت . ديگری به خواب ديد . گفت : خدای با تو چه کرد ؟ گفت : يک قدم بر صراط نهادم ، و ديگر در بهشت . ديگری به خواب ديد که در بهشت از درختی به درختی می پريد . پرسيد اين به چه يافتی؟گفت : به ورع . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 6:28  توسط سهيل   | 
صوفي ارباده به اندازه خورد نوشش باد      ور نه اين انديشه اين كار فراموشش باد
آنكه يك جرعه مي از دست تواند دادن        دست با شاهد مقصود در آغوشش باد
  نوشته شده در  یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 6:28  توسط سهيل   | 
اي كه دايم به خويش مغروري        گر ترا عشق نيست معذوري
گرد ديوانگان عشق مگرد                 كه به عقل عقيله مشهوري
  نوشته شده در  شنبه 25 شهریور1385ساعت 6:28  توسط سهيل   | 
نقل است که روزی مجلس می داشت . آوازه ای در شهر افتاد که کافر آمد . شقيق بيرون آمد و کافران را هزيمت کرد و بازآمد . مريدی گلی چند نزد سجاده شيخ نهاد . آن را می بوئيد . جاهلی آن بديد ، گفت : لشکر بر در شهر ، و امام مسلمانان پيش خود گل نهاده و می بويد ؟شيخ گفت : منافق همه گل بوييدن بيند هيچ لشکر شکستن نبيند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 25 شهریور1385ساعت 6:27  توسط سهيل   | 
بلبلي برگ گلي خوش رنگ در منقار داشت     وندر آن برگ و نوا خوش ناله هاي زار داشت
گفتمش در عين وصل اين ناله و فرياد چيست   گفت ما را جلوه معشوق در اين كار داشت
  نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385ساعت 7:8  توسط سهيل   | 
. نقلست که يکی از بزرگان گفت :احمد خضرويه را ديدم در گردونی نشسته به زنجيرهای زرين ، آن گردون را فرشتگان می کشيدند در هوا . گفتم شيخا بدين منزلت بکجا می بری ؟ گفت بزيارت دوستی ، گفتم ترا با چنين مقامی بزيارت کسی می بايد رفت ؟ گفت اگر من نروم او بيايد درجه زيارت او را بود نه مرا.  (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385ساعت 7:7  توسط سهيل   | 
حسب حالي ننوشتي و شد ايّامي چند    محرمي كو كه فرستم به تو پيغامي چند
مابدان مقصد عالي نتوانيم رسيد              هم مگر پيش نهد لطف شما گامي چند
  نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 8:4  توسط سهيل   | 
و در ابتدا در بغداد نشستی دکانی داشت و پرده ای از در دکان درآويخته بود و نماز کردی هر روز چندين رکعت . يكی از کوه لکام بيامد به زيارت وی و پرده از آن در برداشت و سلام گفت و سری را گفت فلان پير از کوه لکام ترا سلام گفت . سری گفت : وی در کوه ساکن شده است پس کاری نباشد مرد بايد که در ميان بازار بحق مشغول تواند بود چنانکه يک لحظه از حق تعالی غايب نبود . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 8:3  توسط سهيل   | 
چندانكه گفتم غم با طبيبان                    درمان نكردند مسكين غربيان
آن گل كه هر دم در دست باد است        گو شرم بادش از عندليبان
  نوشته شده در  چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 6:20  توسط سهيل   | 
سّری گفت : معروف را بخواب ديدم در زير عرش ايستاده چشم فراخ و پهن باز کرده چون واله ای مدهوش و از حق تعالی ندا می رسيد به فرشتگان که اين کيست ؟ گفتند بارخدايا تو داناتری ؟ فرمان آمد که معروف است که از دوستی ما مست و واله گشته است و جز بديدار ما بهوش بازنيايد و جز بلقاء ما از خود خبر نيابد. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 6:19  توسط سهيل   | 
بالا بلند عشوه گر نقش باز من             كوتاه كرد قصّه زهد دراز من
ديدي دلا كه آخر پيري و زهد و علم      با من چه كرد ديده معشوقه باز من
  نوشته شده در  سه شنبه 21 شهریور1385ساعت 6:36  توسط سهيل   | 
. نقلست که آن روز که جنازه شيخ برداشتند خلق بسيار زحمت می کردند . جهودی بود هفتاد ساله چون بانگ و جلبه شنود ، بيرون آمد تا چيست ؟ چون جنازه برسيد ، آواز برآورد که ای مردمان آنچه من می بينم شما می بينيد . فرشتگان از آسمان فرو می آيند و خويشتن بر جنازه او می مالند در حال کلمه شهادت گفت و مسلمان شد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 21 شهریور1385ساعت 6:35  توسط سهيل   | 
فتوي پيرمغان دارم و قوليست قديم            كه حرامست مي آنجا كه نه يارست نديم
چاك خواهم زدن اين دلق ريائي چكنم         روح را صحبت ناجنس عذابيست اليم
  نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 6:18  توسط سهيل   | 
نقل است که کسی گفتش :تو را هيچ حاجت هست به من ؟ بردار. شيخ گفت : مرا چون به تو و مثل تو حاجت بود که مرا به خدای حاجت نيست . يعنی در مقام رضايم ؛ راضی را با حاجت چه کار. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 6:17  توسط سهيل   | 
درآ كه در دل خسته توان در آيد باز               بيا كه در تن مرده روان در آيد باز
بيا كه فرقت تو چشم من چنان دربست        كه فتح باب وصالت مگرگشايد باز
  نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 6:15  توسط سهيل   | 
. نقلست که دزدی در خانه او آمد بسيار بگشت هيچ نيافت خواست که نوميد بازگردد احمد گفت ای برنا دلو برگير و آب برکش از چاه و طهارت کن و بنماز مشغول شو تا چون چيزی برسد بتو دهم تا تهی دست از خانه ما بازنگردی . برنا همچنين کرد . چون روز شد خواجه صد دينار بياورد و به شيخ داد . شيخ گفت : بگير اين جزاء يک شبه نماز تست دزد را حالتی پديد آمد لرزه بر اندام او افتاد . گريان شد و گفت راه غلط کرده بودمي. شب از برای خدای کار کردم مرا چنين اکرام کرد . توبه کرد و به خدای بازگشت و زر را قبول نکرد و از مريدان شيخ شد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 6:14  توسط سهيل   | 
ولادت با سعادت دردانه نرگس، اميد تمام منتظران ،حضرت وليعصر و الزمان (عج) را تبريك و شاد باش عرض مينمايم
مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد        كه ز انفاس خوشش بوي كسي مي آيد
از غم هجر مكن ناله و فرياد كه دوش           زده ام فالي و فرياد رسي مي آيد


مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد
كه ز انفاس خوشش بوي كسي مي آيد

از غم هجر مكن ناله و فرياد كه دوش
زده ام فالي و فرياد رسي مي آيد

ز آتش وادي ايمن نه منم خرم و بس
موسي اين جا به اميد قبسي مي آيد

هيچ كس نيست كه در كوي تو اش كاري نيست
هر كس آن جا به طريق هوسي مي آيد

كس ندانست كه منزلگه معشوق كجاست
اين قدر هست كه بانگ جرسي مي آيد

جرعه اي ده كه به ميخانه ارباب كرم
هر حريفي ز پي ملتمسي مي آيد

دوست را گر سر پرسيدن بيمار غم است
گو بران خوش كه هنوزش نفسي مي آيد

خبر بلبل اين باغ مپرسيد كه من
ناله اي مي شنوم كز قفسي مي آيد

يار دارد سر صيد دل حافظ ياران
شاهبازي به شكار مگسي مي آيد
  نوشته شده در  شنبه 18 شهریور1385ساعت 7:47  توسط سهيل   | 
نقلست که چون فتح وفات کرد او را بخواب ديدند ، گفتند خدای با تو چه کرد ؟ گفت : خداوند تعالی فرمود که چرا چندين گريستی؟ گفتم الهی از شرم گناهان . فرمود يا فتح فرشته گناه ترا فرموده بودم که تا چهل سال هيچ گناه بر تو ننويسد از بهر گريستن تو . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 18 شهریور1385ساعت 7:45  توسط سهيل   | 
گفتند خلايق كه توئي يوسف ثاني                 چون نيك بديدم به حقيقت به از آني
شيرين تر از آني به شكر خنده كه گويم        اي خسروخوبان كه تو شيرين زماني
  نوشته شده در  جمعه 17 شهریور1385ساعت 7:38  توسط سهيل   | 
نقلست که يک روز روزه دار بود و روز به نماز ديگر رسيده بود در بازار می رفت سقائی می گفت که رحم الله من شرب. خدای بر آنکس رحمت کند که ازين آب بگرفت و بخورد . گفتند نه که روزه دار بودی؟ گفت : آری لکن بدعا رغبت کردم . چون وفات کرد او را بخواب ديدند گفتند خدای با تو چه کرد ؟گفت : مرا در کار دعا ، سقا کرد و بيامرزيد. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 17 شهریور1385ساعت 7:36  توسط سهيل   | 
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد               ياد حريف شهر و رفيق سفر نكرد
يا بخت من طريق مروّت فرو گذاشت           با او به شاهراه طريقت گذر نكرد
  نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 6:24  توسط سهيل   | 
و گفت :جهاد سه است ؛ جهادی درسر با شيطان تا وقتی که شکسته شود ؛ و جهادی است در علانيه در ادای فرايض تا وقتی که گزارده شود .چنانکه فرموده اند نماز فرض به جماعت آشکار و زکوه آشکارا و جهادی است با اعداء دين در غزوه اسلام تا کشته شود يا بکشد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 6:23  توسط سهيل   | 
بگرفت كار حسنت چون عشق من كمالي      خوش باش زانكه نبود اين هر دو را زوالي
در وهم مي نگنجد كاندر تصوّر عقل                آيد به هيچ معني زين خوبتر مثالي
  نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 6:32  توسط سهيل   | 
. نقلست که مريدی را کاری فرمود. گفت : نتوانم از بيم زبان مردمان . سهل روی باصحاب کرد و گفت: بحقيقت اين کار نرسد تا از دو صفت يکی بحاصل نکند يا خلق از چشم وی بيفتد، که جز خالق نبيند و يا نفس وی از چشم وی بيفتد و به هر صفت که خلق او را بينند باک نداشته باشد. يعنی همه حق بيند. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 6:30  توسط سهيل   | 
ولادت حضرت علی اکبر(ع) و روز جوان مبارک باد

مرا عهديست باجانان كه تاجان در بدن باشد   هواداران كويش راچوجان خويشتن باشد
صفاي خلوت خاطر از آن شمع چگل جويم     فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم

  نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 6:14  توسط سهيل   | 
و گفت : غلامی ديدم در باديه بی زاد و راحله . گفتم : اگر يقين نيستی با، او هلاک شود . پس گفتم : يا غلام به چنين جای می روی بی زاد ؟ گفت : ای پير! سربردار تا جز خدای هيچ کس را بينی. گفتم : اکنون هرکجا خواهی برو . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 6:13  توسط سهيل   | 
سالروز ولادت حضرت علي اكبر(ع) و روز جوان مبارك باد.
چه بودي ار دل آن ماه مهربان بودي           كه حال ما نه چنين بودي ار چنان بودي
بگفتمي كه چه ارزد نسيم طرّه دوست      گَرَم به هر سرموئي هزاران جان بودي
  نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 6:35  توسط سهيل   | 
پس گفت درويشی در ماه رمضان يکی توانگری بخانه برد و در خانه وی بجز نانی خشک نبود .
توانگر بازگشت صره زر بدو فرستاد . درويش آن زر را باز فرستاد و گفت اين سزای آنکس است که سِرّ خويش با چون تويی آشکارا کند ما اين درويشی بهر دوجهان نفروشيم . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 6:33  توسط سهيل   | 
سالروز بزرگداشت ابوريحان بيروني را گرامي ميداريم.
رفتم به باغ تا كه بچينم سحر گلي                   آمد بگوش ناگهم آواز بلبلي
مسكيني چو من بعشق گلي گشته مبتلا        وندر چمن فكنده ز فرياد غلغلي
  نوشته شده در  یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 6:25  توسط سهيل   | 
نقلست که يک روز می گريست ، اشکهای خون آلود از ديدگان می باريد ، گفتند يا فتح چرا پيوسته گريانی ؟ گفت : چون از گناه خود ياد می کنم خون روان می شود از ديده من که نبايد که گريستن من به ريا ، بود نه باخلاص. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 6:24  توسط سهيل   | 
نقد صوفي نه همه صافي بيغش باشد        اي بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد
صوفي ما كه ز وِردِ سحري مست شدي      شامگاهش نگران باش كه سرخوش باشد
  نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 6:20  توسط سهيل   | 
ازو پرسيدند : که ابتداء حال تو چگونه بود ؟ گفت : روزی حبيب راعی بدکان من برگذشت من چيزی بدو دادم که بدرويشان بده . گفت : خيرک الله . از آن روز دنيا بر دل من سرد شد. تا روز ديگر که معروف کرخی می آمد کودکی يتيم با او همراه ، گفت اين کودک را جامه کن من جامه کردم . معروف گفت : خدای تعالی دنيا را بر دل اين دشمن گرداند و ترا ازين شغل راحت دهاد .من بيکبارگی از دنيا فارغ آمدم از برکات دعای معروف . و کس در رياضت آن مبالغت نکرد که او تا بحدی که جنيد گفت هيچکس را نديدم در عبادت کاملتر از سّری که نود و هشت سال بر او بگذشت که پهلو بر زمين ننهاد. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 6:19  توسط سهيل   | 
اي قصّه بهشت زكويت حكايتي               شرح جمال حور ز رويت روايتي
انفاس عيسي از لب لعلت لطيفه             آب خضر ز نوش لبانت كنايتي
  نوشته شده در  جمعه 10 شهریور1385ساعت 9:34  توسط سهيل   | 
نقل است که احمد همسايه ای گبر داشت ، بهرام نام . مگر شريکی به تجارت فرستاده بود . در راه آن مال را دزدان ببردند . خبر چون به شيخ رسيد مريدان را گفت : برخيزيد که همسايه ما را چنين چيزی افتاده است ، تا غمخوارگی کنيم ، اگر چه گبر است ، همسايه است . چون به در سرای او رسيدند بهرام آتش گبری می سوخت . پيشباز ، دويد ، آستين او را بوسه داد . بهرام را در خاطر آمد که مگر گرسنه اند و نان تنگ است ، تا سفره بنهيم . شيخ گفت : خاطر نگاه دار که ما بدان آمده ايم تا غمخوارگی کنيم که شنيده ام مال شما دزد برده است . گبر گفت : آری ! چنان است . اما سه شکر واجب است که خدای را بکنم . يکی آنکه از من بردند ، نه من از ديگری ، دوم آنکه نيمه ای بردند و نيمه ای نه ، سوم آنکه دين با من است ، دنيا خود آيد و رود . احمد را اين سخن خوش آمد. گفت : اين را بنويسيد که از اين سه سخن بوی مسلمانی می آيد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 10 شهریور1385ساعت 9:33  توسط سهيل   | 
آنكس كه بدست جام دارد                      سلطان جم مدام دارد
آبي كه خضر حيات ازو يافت                   در ميكده جو كه جام دارد
  نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 7:52  توسط سهيل   | 
. پس چون وفات کرد از غايت خلق و تواضع او بود که همه اديان در وی دعوی کردند جهودان و ترسايان و مومنان هر يک گروه گفتند که وی از ما است خادم گفت : که او گفته است که هرکه جنازه مرا از زمين تواند داشت من از آن قومم. ترسايان نتوانستند ، جهودان نتوانستند برداشت ، اهل اسلام بيامدند برداشتند و نماز کردند و باز هم آنجا او را بخاک کردند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 7:51  توسط سهيل   | 
نقل است که يکی پيش او آمد و گفت :می خواهم که به حج روم . گفت : توشه راه چيست ؟ گفت :چهارچيز. گفت :کدامست . گفت : يکی آنکه هيچ کس به روزی خويش نزديکتر از خود نمی بينم و هيچ کس را از روزی خود دورتر از غير خود نمی بينم و قضای خدای می بينم که با من می آيد . هرجا که باشم و چنان دانم که در هر حال که باشم می دانم خدای داناتر است به حال من از من .شقيق گفت : احسنت ! نيکوزادی است . مبارکت باد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 6:32  توسط سهيل   | 
ولادت با سعادت اسوه سجود و عبادت حضرت امام زين العابدين(ع)تبريك و تهنيت باد.
ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم         محصول دعا در ره جانانه نهاديم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش           اين داغ كه ما در دل ديوانه نهاديم
  نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 6:32  توسط سهيل   | 
ولادت با سعادت اسوه وفاداري و شهامت حضرت ابوالفضل العباس تبريك و تهنيت باد.
شاه شمشاد قدان خسرو شيرين سخنان       كه به مژگان شكندقلب همه صف شكنان
مست بگذشت و نظر برمن درويش انداخت      گفت اي چشم و چراغ همه شيرين سخنان

ادامه’ غزل...

شاه شمشاد قدان خسرو شیرین سخنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان

مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان

تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود
بنده’ من شو و برخور ز همه سیم تنان

کمتر از ذرّه نئی پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

بر جهان تکیه مکن گر قدحی مِی داری
شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان

پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان

دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان

با صبا در چمن لاله سخن می گفتم
که شهیدان که اند اینهمه خونین کفنان

گفت حافظ من و تو محرم این راز نه ایم
از مِی لعل حکایت کن و شیرین دهنان

تبریک

  نوشته شده در  سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 5:59  توسط سهيل   | 
نقلست که سهل روزی نشسته بود با ياران مردی آنجا بگذشت سهل گفت اين مرد سّری دارد تا بنگريستند مرد رفته بود .چون سهل وفات کرد مريدی برسر گور وی نشسته بود . آن مرد بگذشت مريد گفت : خواجه اين پير که درين خاکست گفته است که تو سّری داری بحق . آن خداوند که ترا اين سّر داده است که چيزی بما نمايی . آن مرد بگورستان سهل اشارت کرد که ای سهل بگوی . سهل در گور بآواز بلند بگفت : لااله الا الله وحده لا شريک له . گفت : می گويند که هرکه اهل لااله الاالله بود او را تاريک گور نبود ، راست است يا نه ؟سهل از گور آواز داد و گفت راست است . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 5:58  توسط سهيل   | 
ولادت باسعادت مظهر آزادگي و مردانگي حضرت امام حسين(ع)تبريك و تهنيت باد.
نه هركه چهره برافروخت دلبري داند              نه هركه آينه سازد سكندري داند
نه هركه طرف كله كج نهاد و تند نشست        كلاهداري و آيين سروري داند
  نوشته شده در  دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 6:8  توسط سهيل   | 
منصورحلاج گويد:"مسجدعاشقان بالای داراست وبچنین مسجدکسی راه داردکه وضوبخون خودکند،عاشقان چون نمازعشق گذارندوضوی آن جزبخون نکنند!نمازعشق دورکعت است که وضوی آن درست نیایدالابخون.
  نوشته شده در  دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 6:7  توسط سهيل   | 
شراب تلخ ميخواهم كه مردافكن بودزورش    كه تا يكدم بياسايم ز دنيا وشروشورش
سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسايش     مذاق حرص وآزاي دل بشوازتلخ وازشورش
  نوشته شده در  یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 6:37  توسط سهيل   | 
. چون وفاتش نزديک آمد اصحاب گفتند : ما را بشارت ده که به حضرتی می روی که خداوند غفور و رحمان است . گفت : چرا نمی گوييد که به حضرت خداوندي می روی که او به صغيره ای حساب کند و به کبيره ای عذاب سخت . پس جان بداد . ديگری بعد از وفات او به خوابش ديد . گفت : خدای با تو چه کرد ؟گفت : رحمت کرده ، و عنايت نمود در حق من ولکن اشارت اين قوم مرا عظيم زيانمند بود. يعنی انگشت نمای بودم ميان اهل دين . رحمةالله عليه . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 6:30  توسط سهيل   | 
جوزا سحر نهاد حمايل برابرم            يعني غلام شاهم و سوگند مي خورم
ساقی بيا كه از مدد بخت كارساز         كامي كه خواستم ز خدا شد ميسّرم
  نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 6:23  توسط سهيل   | 
نقلست که روزی معروف را مسافری رسيد در خانقاه و قبله را نمی دانست روی بسوئی ديگر کرد و نماز کرد . چون وقت نماز درآمد ، اصحاب روی سوی قبله کردند و نماز کردند آن مسافر خجل شد . گفت : آخر مرا چرا خبر نکرديد ؟ شيخ گفت :ما درويشيم و درويش را با تصرف چه کار؟ آن مسافر را چندان مراعات کرد که صفت نتوان کرد. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 6:21  توسط سهيل   | 
شهريست پر ظريفان و زهرطرف نگاري        ياران صلاي عشقست گر مي كنيد كاري
چشم فلك نبيند زين طرفه تر جواني            در دست كس نيفتد زين خوبتر نگاري
  نوشته شده در  جمعه 3 شهریور1385ساعت 12:21  توسط سهيل   | 
حاتم اصم گفت : از وی وصيت خواستم به چيزی که نافع بود . گفت : اگر وصيت عام خواهی زبان نگاه دار و هرگز سخن مگوی تا ثواب آن گفتار در ترازوی خود بينی ، وا گر وصيت خاص خواهی نگر تا سخن نگويی مگر خود را چنان بينی که اگر نگويی بسوزی (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 3 شهریور1385ساعت 12:20  توسط سهيل   | 
ببرد از من قرار طاقت و هوش          بت سنگين دل سيمين بنا گوش
نگاري چابكي شنگي كله دار           ظريفي مهوشي تركي قبا پوش
  نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 7:3  توسط سهيل   | 
من کسی را ديدم در شبی که عظيم گرسنه بود لقمه پيش او آوردند مگر شبه آلود بود ترک کرد و نخورد و آن شب از گرسنگی طاعت نتوانست کرد و سه سال بود تا بشب در طاعت بود . آن شب مزد آن يک گرسنگی و دست از طعام شبهت کشيدن را با آن سه ساله عبادت برابر کردند. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 7:2  توسط سهيل   | 
نقل است که حامد لفاف گفت که حاتم گفت :هر روزی بامداد ابليس وسوسه کند که امروز چه خوری ؟گويم مرگ .گويد :چه پوشی ؟گويم :کفن .گويد :کجا باشی؟گويم :در گور .گويد :ناخوش مردی .مرا ماند و رفت . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 6:16  توسط سهيل   |