تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

دوست عزيزمون(بزرگ)دچارمشكلي شده اندبراي حل مشكل ايشون دست دعابرخواهيم داشت.
بحريست بحر عشق كه هيچش كناره نيست      آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست
هرگه كه دل به عشق دهي خوش دمي بود      در كار خيرحاجت هيچ استخاره نيست
  نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت 4:38  توسط سهيل   | 
نقلست که گفت يکبار بباديه بر توکل براه حج درآمدم . پاره ای برفتم ، خار مغيلان در پايم شکست . بيرون نکردم گفتم توکل باطل مي شود همچنان لنگان لنگان بمکه رسيدم و حج بگزاردم و همچنان بازگشتم و جمله راه از وی چيزی بيرون می آمد و من به رنجی تمام می رفتم . مردمان بديدندو آن خار از پايم بيرون کردند . پايم مجروح شد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت 4:37  توسط سهيل   | 
الا اي طوطي گوياي اسرار                مبادا خاليت شكّر ز منقار
سرت سبزو دلت خوش باد جاويد        كه خوش نقشي نمودي ازخط يار
  نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت 4:44  توسط سهيل   | 
نقلست که معروف را خالی(دايي) بود که والی شهر بود . روزی بجايی خراب می گذشت . معروف را ديد آنجا نشسته و نان می خورد و سگی در پيش وی ، و او يک لقمه در دهان خود می نهاد و يک لقمه در دهان سگ . خال گفت : شرم نمی داری که با سگ نان می خوری ؟ گفت : از شرم نان می دهم بدرويش.پس سر برآورد و مرغی را از هوا بخواند مرغ فرود آمد و بر دست وی نشست وبه پر خود سر و چشم او را می پوشيد . معروف گفت : هرکه از خداش شرم دارد همه چيز ازو شرم دارد در حال، خال خجل شد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت 4:43  توسط سهيل   | 
هزار دشمنم ار ميكنند قصد هلاك         گرم تو دوستي از دشمنان ندارم باك
مرا اميد وصال تو زنده مي دارد             و گرنه هر دمم از هجر تُست بيم هلاك
  نوشته شده در  جمعه 28 مهر1385ساعت 4:26  توسط سهيل   | 
نقل است که در چشم يوسف بن الحسين سرخی بود ظاهر ، و فتوری از غايت بی خوابی . از ابراهيم خواص پرسيدند :عبادت او چگونه است ؟ گفت : چون از نماز خفتن فارغ شودتا روز برپای باشد . نه رکوع کند و نه سجود . پس از يوسف پرسيدند :تا روز ايستادن چه عبادت باشد ؟ گفت : نماز فريضه به آسانی می گزارم اما می خواهم که نماز شب گزارم . همين ايستاده باشم ، امکان آن نبود که تکبير توانم کرد ، از عظمت او ، ناگاه چيزی به من درآيد و مرا همچنان می دارد تا وقت صبح .چون صبح برآيد فريضه گزارم . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 28 مهر1385ساعت 4:25  توسط سهيل   | 
بيا كه رايت منصور پادشاه رسيد              نويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد
جمال بخت ز روي ظفر نقاب انداخت         كمال عدل بفرياد دادخواه رسيد
  نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 7:25  توسط سهيل   | 
سری گفت : چون خبر می يابم که مردمان بر من می آيند تا از من علم آموزند دعا گويم ، يارب تو ايشانرا علمی عطا کن که مشغول گرداند تا من ايشان را بکار نيايم که من دوست ندارم که ايشان سوی من آيند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 7:24  توسط سهيل   | 
و ابتداي او آن بود که بر کنيزکي عاشق بود ، چنانکه قرار نداشت ، او را گفتند : در شهرستان نشابور جهودي جادوگر است ، تدبير کار تو او کند . ابوحفص پيش او رفت و حال بگفت . او گفت : تو را چهل روز نماز نبايد کرد و هيچ طاعت و عمل نيکو نبايد کرد و نام خداي بر زبان نشايد راند و نيت نيکو نبايد کرد ، تا من حيلت کنم و تو را به سحر به مقصود رسانم . بوحفص چهل روز چنان کرد . بعد از آن جهود آن طلسم بکرد و مراد حاصل نشد. جهود گفت : بي شک از تو خيري در وجود آمده است و اگر نه مرا يقين است که اين مقصود حاصل شدي . بوحفص گفت : من هيچ چيزي نکردم الا در راه که مي آمدم سنگي از راه به پاي باز کناره افگندم تا کسي بر او نيفتد . جهود گفت : ميازار خداوندي را که تو چهل روز فرمان او ضايع کني و او از کرم اين مقدار رنج تو ضايع نکرد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 12:12  توسط سهيل   | 
بيا تا گل برافشانيم و مي درساغر اندازيم//فلك راسخت بشكافيم وطرحي نودراندازيم
اگرغم لشكرانگيزد كه خون عاشقان ريزد //من و ساقي بهم سازيم و بنيادش براندازيم
  نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 12:12  توسط سهيل   | 
زان مي عشق كزو پخته شود هر خامي       گر چه ماه رمضانست بياور جامي
روزها رفت كه دست من مسكين نگرفت        زلف شمشاد قدي ساعد سيم اندامي
  نوشته شده در  سه شنبه 25 مهر1385ساعت 1:59  توسط سهيل   | 
يکبار در سحرگاه به خواب شد . قومی از حوران خواستند که خويشتن بر او عرضه کنند . شيخ گفت :ما را چندان پروايی هست به غفور که پروای حور ندارم . حوران گفتند : ای بزرگ ! هرچند چنين است اما ياران ما را شماتت کنند که بشنوند ما را پيش تو قبولی نبود. تا رضوان جواب داد: ممکن نيست اين عزيزان پروای شما بود . برويد تا فردا که در بهشت قرار گيرد و بر سرير ممکلت نشيند آنگاه بياييد و تقصيری که در خدمت رفته است به جای آريد . بوتراب گفت : ای رضوان ! اگر خود به بهشت فرو آيم گو خدمت کنيد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 25 مهر1385ساعت 1:58  توسط سهيل   | 
آن شب قدركه گوينداهل خلوت امشبست      يارب اين تاثيردولت دركدامين كوكبست
تا بگيسوي تو دست ناسزايان كم رسد           هر دلي ازحلقه اي در ذكر يارب ياربست
  نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 4:29  توسط سهيل   | 
شبی شمعی پيش او نهاده بودند . بادی درآمد و شمع را بنشاند . يحيی در گريستن آمد . گفتند : چرا می گريی ؟ هم اين ساعت بازگيريم . گفت : از اين نمی گريم . از آن می گريم که شمعهای ايمان و چراغهای توحيد در سينه های ما افروخته اند . می ترسم که ازسر بی نيازی بادی درآيد و آن همه را فرونشاند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 4:28  توسط سهيل   | 
سالروز شهادت شيرخدا،روح دعا،پدرتمام يتيمان و . . . علي ابن ابيطالب(ع) را تسليت و تعزيت عرض مي نمايم.
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند            وندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
بيخود از شعشعه پرتو ذاتم كردند                 باده از جام تجلي صفاتم دادند
  نوشته شده در  یکشنبه 23 مهر1385ساعت 3:31  توسط سهيل   | 
نقل است که عبدالواحد زيد مردی شطار بود . مادر و پدرش پيوسته از وی در زحمت بودندی - که به غايت ناخلف بود - روزی به مجلس يوسف حسين بگذشت او اين کلمه می گفت : دعاهم بلطفه کانه محتاج اليهم . حق تعالی بنده عاصی را می خواند به لطف خويش . چنانکه کسی را به کسی حاجت بود . عبدالواحد جامه بينداخت و نعره ای بزد و به گورستان رفت . سه شبانروز بماند . اول شب يوسف بن الحسين او را به خواب ديد که خطابی شنيدی ادرک الشاب التايب . آن جوان تايب را درياب . يوسف می گرديد تا در آن گورستان به وی رسيد سر وی بر کنار نهاد . او چشم باز کرد و گفت : سه شبانه روز است تا تو را فرستاده اند اکنون می آيی ؟ اين بگفت و جان بداد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 23 مهر1385ساعت 3:30  توسط سهيل   | 
درخرابات مغان نور خدا مي بينم                   اين عجب بين كه اين نور زكجا مي بينم
جلوه بر من مفروش اي ملك الحاج كه تو       خانه مي بيني و من خانه خدا مي بينم
  نوشته شده در  شنبه 22 مهر1385ساعت 4:23  توسط سهيل   | 
و گفت : علامت صدق سه چيز است . اول آنکه قدر دنيا از دل تو برود ، چنانکه زر و سيم پيش تو چون خاک بود تا هرگاه که سيم و زر به دست تو افتد دست از وی چنان فشانی که از خاک ؛ دوم آنکه ديدن خلق از دل تو بيفتد ، چنانکه مدح و ذم پيش تو يکی بو دکه نه از مدح زيادت شوی و نه از ذم ناقص گردی ؛ و سوم آنکه راندن شهوت از دل تو بيفتد تا چنان شوی از شادی گرسنگی و ترک شهوات که اهل دنيا شاد شوند از سير خوردن و راندن شهوت . پس هرگاه که چنين باشی ملازمت طريق مريدان کن ، و اگر چنين نيستی تو را با اين سخن چه کار؟ (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 22 مهر1385ساعت 4:22  توسط سهيل   | 
        در سوگ شكافته شدن فرق خورشيد نشسته ايم به غم.
آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند          آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند
دردم نهفته به ز طبيبان مدّعي            باشد كه از خزانه غيبش دوا كنند
  نوشته شده در  جمعه 21 مهر1385ساعت 2:30  توسط سهيل   | 
نقلست که مردی سی سال بود تا در مجاهده ايستاده بود .گفتند : اين بچه يافتی ؟ گفت : بدعاء سری . گفتند : چگونه ؟ گفت : روزی بدر سرای او شدم و در بکوفتم . او در خلوتی بود . آواز داد که کيست ؟ گفتم:آشنا. گفت : اگر آشنا بودی مشغول او بودی و پروای ما نبودی. پس گفت : خداوندا بخودش مشغول کن چنانکه پروای هيچ کسش نبود. همين که اين دعا گفت : چيزی بر سينه من فرود آمد و کار من بدينجا رسيد (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 21 مهر1385ساعت 2:29  توسط سهيل   | 
             سالروز بزرگداشت حافظ شیرازی را گرامی میداریم

شب وصلست و طي شد نامه هجر      سلامٌ فيه حتّي مَطلَعِ الفجر
دلا در عاشقي ثابت قدم باش               كه در اين ره نباشد كار بي اجر

  نوشته شده در  پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 4:28  توسط سهيل   | 
نقل است که يحيی با برادری از جلو روستايي بگذشت . برادرش گفت : خوش دهی است .يحيی گفت : خوشتر از اين ده ، دل آنکس است که ازين ده فارغ است . استغنی بالملک عن الملک . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 4:27  توسط سهيل   | 
در نظر بازي ما بيخبران حيرانند         من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي         عشق داند كه درين دايره سرگردانند
  نوشته شده در  چهارشنبه 19 مهر1385ساعت 4:18  توسط سهيل   | 
نقلست که سری سقطی گفت : روز عيد معروف را ديدم که می گريست .گفتم : چرا می گريی؟ گفت : من يتيمم نه پدر دارم و نه مادر ، کودکان ديگر را جامه هاست و من ندارم و ايشان جوز دارند و من ندارم . اين دانه ها از بهر آن می چينم تا بفروشم و ويرا جوز خرم تا برود و بازی کند . سری گفت اين کار من کفايت کنم و دل ترا فارغ کنم کودک را بردم و جامه درو پوشيدم و جوز خريدم و دل وی شاد کردم در حال نوری ديدم که در دلم پديد آمد و حالم چونی ديگر شد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 19 مهر1385ساعت 4:17  توسط سهيل   | 
خرم آن روز كز اين منزل ويران بروم         راحت جان طلبم و از پي جانان بروم
گر چه دانم كه بجائي نبرد راه غريب         من ببوي خوش آن زلف پريشان بروم
  نوشته شده در  سه شنبه 18 مهر1385ساعت 4:20  توسط سهيل   | 
نقل است که بوتراب را چند پسر بود ؛ و در عهد او گرگ مردم خوار پديد آمده بود . چند پسرش را بدريد . يک روز به سجاده نشسته بود . گرگ قصد او کرد . او را خبر کردند . همچنان بود . گرگ چون او را بديد بازگشت . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 18 مهر1385ساعت 4:19  توسط سهيل   | 
ولادت با سعادت امام حسن مجتبي (ع) را تبريك و تهنيت عرض مي نمايم.
به حُسن و خُلق و وفا كس به يار مانرسد       ترا درين سخن انكار كار ما نرسد
اگرچه حُسن فروشان بجلوه آمده اند              كسي بحُسن و ملاحت به يار ما نرسد
  نوشته شده در  دوشنبه 17 مهر1385ساعت 4:26  توسط سهيل   | 

نقلست که يکبار در خانقاهی می آمد با جامه خلق و از رسم صوفيان فارغ . بوظايف حقيقت مشغول شد اصحاب آن خانقاه بباطل با او انکار کردند و با شيخ خود می گفتند که او اهل خانقاه نيست . تا روزی احمد سرچاه آمد دلوش در چاه افتاد . او را برنجانيدند . احمد بر شيخ آمد و گفت : فاتحه ای بخوان تا دلو از چاه برآيد . شيخ متوقف شد که اين چه التماس است؟احمد گفت :اگر تو برنمی خوانی اجازت ده تا من برخوانم . شيخ اجازت داد . احمد فاتحه برخواند . دلو به سرچاه آمد . شيخ چون آن بديد ، کلاه بنهاد و گفت: ای جوان! تو کيستی که خرمن جاه من در برابر دانه تو کاه شد ؟گفت : ياران را بگوی تا به چشم کمی در مسافران نگاه نکنند که من خود رفتم . (تذكرة الاولياء)

  نوشته شده در  دوشنبه 17 مهر1385ساعت 4:24  توسط سهيل   | 
چون شوم خاك رهش دامن بيفشاند زمن          و بگويم دل بگردان رو بگرداند زمن
عارض رنگين را بهر كس مي نمايد همچوگل      ور بگويم بازپوشان بازپوشاند زمن
  نوشته شده در  یکشنبه 16 مهر1385ساعت 4:10  توسط سهيل   | 
نقلست که يکبار يعقوب عليه السلام را بخواب ديد . گفت : ای پيغامبر خدای اين چه شور است که از بهر يوسف در جهان انداخته ای ؟ چون ترا بر حضرت بار هست حديث يوسف را برباد ده . ندای بسرسرّي رسيد که يا سّری دل نگاه دار و يوسف را به وی نمودند، نعره ای بزد و بيهوش شد و سيزده شبانروز بی عقل افتاده بود . چون بعقل باز آمد . گفتند : اين جزای آنکس است که عاشقان درگاه ما را ملامت کند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 16 مهر1385ساعت 4:9  توسط سهيل   | 
يك دو جامم دي سحرگه اتّفاق افتاده بود    و زلب ساقي شرابم در مذاق افتاده بود
از سرمستي دگر با شاهد عهد شباب         رجعتي ميخواستم ليكن طلاق افتاده بود
  نوشته شده در  شنبه 15 مهر1385ساعت 3:59  توسط سهيل   | 
و چهارماه انگشتان پای را بسته داشت . درويشی از وی پرسيد که انگشت ترا چه رسيده است ؟ گفت : هيچ نرسيده است . آنگاه آن درويش به مصر رفت بنزديک ذوالنون ، او را ديد انگشت پای بسته . گفت : چه افتاده است ؟ گفت : درد خاسته است . گفت : از کی ؟ گفت : از چهار ماه . گفت : حساب کردم دانستم که سهل موافقت شيخ ذوالنون کرده است يعنی موافقت شرط است . واقعه بازگفتم . ذوالنون گفت : کسی است که او را از درد ما آگاهی است و موافقت ما می کند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 15 مهر1385ساعت 3:58  توسط سهيل   | 
هزار جهد بكردم كه يار من باشي                     قرار بخش دل بي قرار من باشي
چراغ ديده شب زنده دار من گردي                    انيس خاطر اميدوار من باشي

ادامه ی غزل...

هزار حهد بکردم که یار من باشی                         مراد بخش دل بیقرار من باشی

چراغ دیده ی شب زنده دار من باشی                    انیس خاطر امّیدوار من باشی

چو خسروان ملاحت به بندگان نازند                     تو در میانه خداوندگار من باشی

از آن عقیق که خونین دلم عشوه ی او                 اگر کنم گله ای غمگسار من باشی

در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند             گرت ز دست برآید نگار من باشی

شبی به کلبه ی احزان عاشقان آیی                  دمی انیس دل سوگوار من باشی

شود غزاله ی خورشید صید لاغر من                  گر آهویی چو تو یکدم شکار من باشی

سه بوسه کز دو لبت کرده ای وظیفه ی من         اگر ادا نکنی قرض دار من باشی

من این مراد ببینم به خود که نیم شبی             به جای اشک روان در کنار من باشی

من ار چه حافظ شهرم جُوی نمی ارزم               مگر تو از کرم خویش یار من باشی

  نوشته شده در  جمعه 14 مهر1385ساعت 4:22  توسط سهيل   | 
نقل است که زن وی چنان بود که گفت :من به غزو می روم .به زن گفت :تو را چندی نفقه مانم .گفت :چندانکه زندگانی بخواهی ماند .گفت :زندگانی به دست من نيست .گفت :روزی همه به دست تو نيست .چون حاتم رفت پيرزنی زن حاتم را گفت :حاتم روزی تو چه مانده است ؟گفت :حاتم روزی خواره بود ، روزی ده اينجاست نرفته است . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 14 مهر1385ساعت 4:21  توسط سهيل   | 
درخت دوستي بنشان كه كام دل ببارآرد        نهال دشمني بركن كه رنج بي شمار آرد
چو مهمان خراباتي به حرمت باش با رندان     كه دردسركشي جانا گرت مستي خمارآرد
  نوشته شده در  پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 0:33  توسط سهيل   | 
و سبب توبه او آن بود که به ترکستان شد به تجارت و به نظاره بتخانه رفت . بت پرستی را ديد که بتی را می پرستيد و زاری می کرد . سفيان گفت : تورا آفريدگاری هست زنده و قادر و عالم او را پرست و شرم دار و بت مپرست که از او هيچ خير و شر نيايد . گفت : اگر چنين است که تو می گويی قادر نيست که تو را در شهرتو روزی دهد که تو را بدين جانب بايد آمد . شقيق از اين سخن بيدار شد و روی به بلخ نهاد . گبری همراه او افتاد . با شقيق گفت : در چه کاری ؟گفت : دربازرگانی . گفت : اگر در پی روزی می روی که تو را تقدير نکرده اند ، تا قيامت اگر روزی بدان نرسی ، و اگر از پس روزی می روی که تو را تقدير کرده اند ، مرو که خود به تو رسد . شقيق چون اين سخن بشنيد بيدار شد و دنيا بر دلش سرد شد . پس به بلخ آمد. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 0:32  توسط سهيل   | 
             وفات حضرت خديجه كبري را تسليت عرض مي نمايم.
چل سال بيش رفت كه من لاف مي زنم          كز چاكران پيرمغان كمترين منم
هرگز به يُمن عاطفت پير مي فروش                ساغر تهي نشد ز مي صاف روشنم
  نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 4:29  توسط سهيل   | 
چون اجلش نزديک آمد بگريست و گفت : مرگ به آرزو خواستم ، اکنون مرگ سخت است . کاشکی همه سفر چنان بودی که به عصايی و رکوه ای راست شدی. ولکن القدوم علی الله شديد . به نزديک خدای شدن آسان نيست و هرگاه که سخن مرگ و استيلای او شنيدی چند روزاز خود برفتی و به هرکه رسيدی ، گفتی : استعدللموت قبل نزوله . ساخته باش مرگ را بيش از آنکه ناگاه تورا برگيرد . از مرگ چنين می ترسيدو به آرزوی می خواست و در آن وقت يارانش می گفتند : خوشت باد در بهشت . و او سرمی جنبابند که :چه می گوييد ؟ بهشت هرگز به من نرسد يا به چون من کسی دهند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 4:24  توسط سهيل   | 
دوش رفتم به در ميكده خواب آلوده         خرقه تر دامن و سّجاده شراب آلوده
آمد افسوس كنان مغبچه باده فروش       گفت بيدار شو اي رهرو خواب آلوده
  نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385ساعت 4:22  توسط سهيل   | 
نقل است که يکبار دوستی را نامه ای نوشت که دنيا چون خواب است و آخرت چون بيداری. هرکه به خواب بيند که می گريد ، تعبيرش آن بود که در بيداری بخندد و شاد گردد ، و تو در خواب دنيا بايد كه گريه كني تا در آخرت بخندی و شاد باشی . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385ساعت 4:16  توسط سهيل   | 
ياري اندر كس نمي بينم ياران را چه شد      دوستي كي آخرآمد دوستداران را چه شد
آب حيوان تيره گون شد خضرفرّخ پي كجاست//خون چكيدازشاخ گل ابر بهاران را چه شد
  نوشته شده در  دوشنبه 10 مهر1385ساعت 4:26  توسط سهيل   | 
چون او را وفات نزديک آمد ، هفتصد دينار وام داشت . همه به مساکين و به مسافران داده بود . در نزع افتاد . وام دهندگان به او يکبار بر بالين او آمدند . احمد در آن حال در مناجات آمد . گفت : الهی مرا می بری و گرو ايشان جای من است ، و من در گروبه نزديک ايشان . چون وثيقت ايشان می ستانی کسی را بفرست تا به باز پرداختن حق ايشان اقدام نمايد ، آنگاه جان من بستان . در اين سخن بود که کسی در بکوفت و گفت : وام دهندگان شيخ بيرون آيند . همه بيرون آمدند و زر خويش تمام بگرفتند . چون وام گزارده شد جان از احمد جدا شد. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 10 مهر1385ساعت 4:25  توسط سهيل   | 
روزگاري شد كه در ميخانه خدمت مي كنم         در لباس فقر كار اهل دولت مي كنم
تا كه اندر دام آرم تذروي خوش خرام                  در كمينم و انتظار وقت فرصت ميكنم
  نوشته شده در  یکشنبه 9 مهر1385ساعت 6:22  توسط سهيل   | 
ابو عبدالله بن جلا گويد که در خانه سِرّی بودم چون پاره ای از شب بگذشت جامه های پاکيزه در پوشيد و ردا برافکند . گفتم : دراين وقت کجا می روی ؟گفت : به عيادت فتح موصلی .چون بيرون آمد عسس(نگهبان) بگرفتش و بزندان برد . چون روز شد فرمودند که محبوسان را چوب زند . چون جلاد دست برداشت تا او را بزند . دستش خشک شد . نتوانست جنبانيدن . جلاد را گفتند چرا نمی زنی؟گفت : پيری برابر من ايستاده است و می گويد تا براو نزنی ، دست من بی فرمان شد بنگريستند فتح موصلی بود ، سِرّی را نزد او بردند و رها کردند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 9 مهر1385ساعت 6:21  توسط سهيل   | 
                     سالروز بزرگداشت مولوي را گرامي ميداريم .
هزار شكر كه ديدم بكام خويشت باز       ز روي صدق و صفا گشته با دلم دمساز
روندگان طريقت ره بلا بسپارند                رفيق عشق چه غم دارد از نشيب و فراز
  نوشته شده در  شنبه 8 مهر1385ساعت 6:9  توسط سهيل   | 
نقلست که سّری خواهری داشت دستوری خواست که اين خانه ترا بروبم . دستوری نداد . گفت : زندگانی من کرامی اين نکند. تا يک روزخواهر سري درآمد پيرزنی را ديد که خانه وی می رُفت . گفت : ای برادر مرا دستوری ندادی تا خدمت تو کنم . اکنون نامحرمی آورده ای. گفت : ای خواهر دل مشغول مدار ، که اين دنيا است که در عشق ما سوخته است . و از ما محروم بود ، اکنون از حق تعالی دستوری خواست تا از روزگار ما نصيبی بود او را جاروب حجره ما بدو دادند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 8 مهر1385ساعت 6:8  توسط سهيل   | 
باز آي و دل تنگ مرا مونس جان باش          وين سوخته را محرم اسرار نهان باش
زان باده كه در ميكده عشق فروشند          ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
  نوشته شده در  جمعه 7 مهر1385ساعت 4:27  توسط سهيل   | 
نقلست که شيعه يک روز بر در رضا رضی الله عنه مزاحمت کردند و پهلوی معروف کرخی را بشکستند بيمار شد ، سری سقطی گفت : مرا وصيتی کن . گفت : چون من بميرم پيراهن مرا بصدقه ده که من می خواهم که از دنيا روم برهنه باشم چنانکه از مادر برهنه آمده ام لاجرم در تجريد همتا نداشت و از قوت تجريد او بود که بعد از وفات او خاک او را ترياک مجرب می گويند به هر حاجت که بخاک او روند حق تعالی روا گرداند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 7 مهر1385ساعت 4:26  توسط سهيل   | 
اين روزهاي پاياني تابستان و ابتداي پاييز نبودم . در وبلاگ صبح بهاري مفصل توضيح داده ام كه مشغول چه كاري بودم اينجا اول از همه و مهمتر از همه بايد از خانم کوچولوكه در اين چند روزي كه نبودم با تلاش و كوشش بسيار زحمت تفال و حكايتهاي روزانه را متحمل شدند و باعث شدند كه اين وبلاگم همچون گذشته كه حتي بهتر از گذشته پر رونق بمونه و دوستاني كه مي آيند جواب دلشون را از حافظ با دست ايشان بگيرند بصورت مخصوص تشكر و قدر داني كنم بطوري كه فكر كنم كمتر كسي متوجه غيبت من شده باشد. و ديگر اينكه از تك تك شما بزرگواراني كه به وبلاگم سر زديد تشكر كنم و ازتون عذر خواهي كنم اگر در اين چند روز نتونستم بيايم و از مطالبتون استفاده كنم انشاءالله در اولين فرصت بدست آمده از شرمندگي همه شما در مي آيم.
  نوشته شده در  پنجشنبه 6 مهر1385ساعت 4:24  توسط سهيل   | 
اي روي ماه منظرتو نو بهار حسن               خال و خط تو مركز حُسن و مدار حُسن
در چشم پر خمار تو پنهان فسون سحر       در زلف بيقرار تو پيدا قرار حُسن
  نوشته شده در  پنجشنبه 6 مهر1385ساعت 4:24  توسط سهيل   | 
ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر    زار و بیمار غمم راحت جانی بمن آر

قلب بی حاصل ما را بزن اکسیر مراد      یعنی از خاک در دوست نشانی بمن آر

  نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 1:15  توسط سهيل   | 
نقل است كه در بازار برده فروشان بغداد آتش افتاد و خلق بسيار بسوختند. بر يك دكان دو غلام بچه رومي بودند. و آتش گرد ايشان فرو گرفته بودو خداوندِ غلام ميگفت: هر كه ايشان را بيرون آرد هزار دينار مغربي بدهم. هيچكس زهره نبود كه گرد آن بگردد. ناگاه نوري برسيد. آن دو غلام بچه را ديد كه فرياد ميكردند. گفت: بسم الله الرحمن الرحيم. و پاي در نهاد و هر دو را به سلامت بيرون آورد.
خداوند غلام هزار دينار مغربي پيش نوري نهاد. نوري گفت: بردار و خداي را شكر كن كه اين مرتبه كه به ما داده اند به نگرفتن داده اند كه ما دنيا را به آخرت بدل كرده ايم. (تذكرةالاولياء)

  نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 1:12  توسط سهيل   | 
قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع     که نیست با کَسَم از بهر مال و جاه نزاع

شراب خانگیم بس می مغانه بیار                  حریف باده رسید ای رفیق توبه وداع

  نوشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385ساعت 10:49  توسط سهيل   | 
جنيد گفت:يك روز بر سَرٌي رفتم. مي گريست. گفتم:چه بوده است؟گفت:در خاطرم آمد كه امشب كوزه اي را برآويزم تا آب سرد شود، در خواب شدم.حوري راديدم.گفتم:تو از آن كيستي؟گفت:ازآن كسي كه كوزه بر نياويزدتا آب خنك شود. و آن كوزه مرا بر زمين زد. اينك بنگر. جنيد گفت: سفالها شكسته ديدم. تا ديرگاه آن سفالها آنجا افتاده بود. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385ساعت 10:45  توسط سهيل   | 

حلول ماه ضیافت الهی، ماه رحمت و برکت ، ماه مبارک رمضان را تبریک و تهنیت عرض می نمایم.

جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید       هلال عید در ابروی یار باید دید

شکسته گشت چو پشت هلال قامت من       کمان ابروی یارم چو وسمه بار کشید

  نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385ساعت 1:17  توسط سهيل   | 
آن شب كه بايزيد وفات كرد بوموسي حاضر نبود. گفت:به خواب ديدم كه عرش را بر فرق سر نهاده بودم و مي بردم. تعجب كردم.بامداد روانه شدم تا با شيخ بگويم.شيخ وفات كرده بود و خلق بي قياس از اطراف آمده بودند.چون جنازه برداشتند من جهد كردم تا گوشه جنازه به من دهند _البته به من نميرسيد_ بي صبر شدم در زير جنازه رفتم و برسرگرفتم و ميرفتم.و مرا آن خواب فراموش شده بود.شيخ را ديدم كه گفت:يا بوموسي!اينك تعبير آن خواب كه دوش ديدي كه عرش برسرگرفته بودي آن عرش اين جنازه بايزيداست.(تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385ساعت 1:12  توسط سهيل   | 
دل از من برد و روی از من نهان کرد    خدارا با که این بازی توان کرد

شب تنهاییم در قصد جان بود           خیالش لطف های بیکران کرد

  نوشته شده در  یکشنبه 2 مهر1385ساعت 1:6  توسط سهيل   | 
نقل است كه جواني در مجلس جنيد حالتي ظاهر شد. توبه كرد وهرچه داشت به غارت داد و حق ديگران بداد و هزار دينار برداشت تا پيش جنيد برد. گفتند:حضرت او حضرت دنيا نيست آن حضرت را آلوده نتواني كرد.
برلب دجله نشست و يك يك دينار در آب مي انداخت تا هيچ نماند.برخاست و به خانقاه شد جنيد چون او رابديد گفت : قدمي كه به يكباربايد نهاد به هزار بار نهي. برو كه ما نشايي.از دلت برنيامد كه به يكبار در آب انداختي. در اين راه نيز اگر همچنين آنچه كني به حساب خواهي كرد و هيچ جاي نرسي.باز گرد و به بازار شو كه حساب و صرف ديدن در بازار است. (تذكرة الاولياء)

  نوشته شده در  یکشنبه 2 مهر1385ساعت 1:4  توسط سهيل   | 
مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام              خیر مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام

یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد       که از او خصم بدام آمد و معشوقه بکام

  نوشته شده در  شنبه 1 مهر1385ساعت 0:40  توسط سهيل   | 
نقل است كه مالك را با دهري مناظره افتاد. كار برايشان درازگشت.هر يك ميگفتند: (من برحقم)تا اتفاق كردند كه هر دو دست ايشان بر هم نهند و در اتش برند آن كه بسوزد باطل بود. چنان كردند وهيچ دو نسوخت و آتش بگريخت . گفتند : مگر هر دو بر حق اند. مالك دلتنگ به خانه آمد. روي برخاك نهاد و مناجات كرد كه (هفتاد سال قدم در ايمان نهادم تا با دهريي برابر گردم) هاتفي آواز داد كه (ندانستي كه دست تو دست دهري را حمايت كرد؟ اگر دهري دست تنها در آتش نهادي ديدي كه چون بودي)  (تذكرةالاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 1 مهر1385ساعت 0:34  توسط سهيل   |