تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

در نهانخانه عشرت صنمي خوش دارم       كز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم
عاشق ورندم و مي خواره به آواز بلند        وين همه منصب ازآن شوخ پري وش دارم
  نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 5:3  توسط سهيل   | 
و شاگرد حسن بصری بود . وقتی به کنار دريا می گذشت عتبه بر سر آب روان شد . حسن بر ساحل عجب بماند . به تعجب گفت :آيا اين درجه به چه يافتی ؟عتبه آواز داد :تو سی سال است تا آن می کنی که او می فرمايد ، و ما سی سال است تا آن می کنيم که او می خواهد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 5:2  توسط سهيل   | 
سينه مالامال درداست اي دريغا مرهمي     دل ز تنهايي به جان آمد خدايا همدمي
چشم آسايش كه دارد از سپهرتيز رو           ساقيا جامي بمن ده تابياسايم دمي
  نوشته شده در  دوشنبه 29 آبان1385ساعت 5:20  توسط سهيل   | 
و فراغت او از خلق تا حدی بود که به قصابی بگذشت که گوشت فربه داشت . گفت :از اين گوشت بستان . گفت :سيم ندارم . گفت :تو را زمان دهم . گفت :من خويشتن را زمان دهم نکوتر از آن که تو مرا زمان دهی ، و من خود آراسته گردانم . قصاب گفت :لاجرم استخوانهای پهلوت پديد آمده است . گفت :کرمان گور را اين بس بود ؟ (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 29 آبان1385ساعت 5:19  توسط سهيل   | 
مزرع سبزفلك ديدم و داس مه نو                يادم ازكشته خويش آمد و هنگام درو
گفتم اي بخت نخسبيدي و خورشيد دميد     گفت با اينهمه از سابقه نوميد مشو
  نوشته شده در  یکشنبه 28 آبان1385ساعت 5:18  توسط سهيل   | 
. در رياضت چنان بود که نان خشک در آب می زد و می خورد و می گفت :هرکه بدين قناعت کند از همه خلق بی نياز گردد ؛ و در مناجات گفتی :الهی مرا برهنه و گرسنه می دار ، همچنانکه دوستان خود را . آخر من اين مقام به چه يافتم که حال من چون حال دوستان تو بود . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 28 آبان1385ساعت 5:17  توسط سهيل   | 
صلاح ازماچه ميجوئي كه مستان را صلا گفتيم//بدورنرگس مستت سلامت رادعا گفتيم
درميخانه ام بگشاكه هيچ ازخانقه نگشود//گرت باور بود ورنه سخن اين بودوما گفتيم
  نوشته شده در  شنبه 27 آبان1385ساعت 5:3  توسط سهيل   | 
الاهرم بن حيان نزد اويس رفت. اويس گفت:ای پسر حيان!چه آورد ترا اينجا؟هرم گفت: تا با توانس گيرم و به تو بياسايم . گفت:من هرگز ندانستم که کسی خدای را بشناخت و به هيچ چيز ديگر انس تواند گرفت و به کسی ديگر بياسود . هرم گفت :مرا وصيتی کن.اويس گفت :مرگ را زير بالين دار ، چون که بخفتی و پيش چشم دار ، که برخيزی و در خردی گناه منگر در بزرگی آن نگر که در وی عاصی شوی که اگر گناه خرد داری ، خداوند را خرد داشته باشی و اگر بزرگ داری خداوند را بزرگ داشته باشی . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 27 آبان1385ساعت 5:2  توسط سهيل   | 
سالروز شهادت امام جعفر صادق(ع) را تسليت و تعزيت عرض مي نمايم.
درديرمغان آمديارم قدحي در دست   مست از مي وميخوران ازنرگس مستش مست
در نعل سمنداو شكل مه نو پيدا        وز قد بلند او بالاي صنوبر پست

  نوشته شده در  جمعه 26 آبان1385ساعت 7:15  توسط سهيل   | 
ابوعثمان حيری گويد : روزی در پيش ابوحفص می رفتم . موبزی چند ديدم پيش او نهاده . يکی برداشتم و در دهان نهادم . حلق مرا بگرفت و گفت : ای خائن !مويز من بخوردی از چه وجه ؟گفتم : من از دل تو دانم و بر تو اعتماد دارم و نيز دانستم که هرچه داری ايثار کنی . گفت : ای جاهل !من بر دل خويش اعتماد ندارم ، تو بر دل من چون اعتماد داری . به پاکی حق - که عمری است تا برهراس او می زيم و نمی دانم که از من چه خواهد آمد - کسی درون خويش نداند ، ديگری درون او چه داند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 26 آبان1385ساعت 7:14  توسط سهيل   | 
در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد                   حالتي رفت كه محراب به فرياد آمد
ازمن اكنون طمع صبرودل وهوش مدار        كان تحمّل كه تو ديدي همه بر باد آمد
  نوشته شده در  پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 6:5  توسط سهيل   | 
نقل است که حسن طفل بود ، يک روز از کوزه پيغامبر عليه السلام آب خورد ، در خانه ام سلمه .پيغامبر گفت :اين آب که خورد ؟گفتند :حسن . گفت :چندان که از اين آب خورد علم من به او سرايت کند . نقل است که روزی پيغامبر عليه السلام به خانه ام سلمه درآمد ، حسن را در کنار وی نهادند . پيغامبر عليه السلام بدو دعا کرد . هرچه يافت از برکات دعای او يافت . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 6:4  توسط سهيل   | 
برسر آنم كه گر ز دست برآيد                دست به كاري زنم كه غصّه سر آيد
خلوت دل نيست جاي صحبت اضداد      ديو چو بيرون رود فرشته در آيد
  نوشته شده در  چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 5:4  توسط سهيل   | 
نقل است که خواجه علی سيرگانی بر سر تربت شاه نان می داد . يک روز طعام در پيش نهاد و گفت : خداوندا ! مهمان فرست . ناگاه سگی آمد . خواجه علی بانگ بر وی زد . سگ برفت . هاتفی آواز داد - از سر تربت شاه - که : مهمان خواهی ، چون بفرستيم بازگردانی ؟ در حال برخاست و بيرون دويد و گرد محله ها می گشت . سگ را نديد به صحرا رفت . او را ديد گوشه ای خفته . ماحضری که داشت پيش او نهاد . سگ هيچ التفات نکرد . خواجه علی خجل شد و در مقام استغفار بايستاد و دستار برگرفت و گفت : توبه کردم . سگ گفت : احسنت ای خواجه علی ! مهمان خوانی . چون بيايد برانی ؟ تو را چشم بايد . اگر نه سبب شاه بودی ، می ديدی آنچه ديدی . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 5:3  توسط سهيل   | 
شراب و عيش نهان چيست كار بي بنياد        زديم برصف رندان هرچه باداباد
گره ز دل بگشا و ز سپهر ياد مكن                 كه فكر هيچ مهندس چنين گره نگشاد
  نوشته شده در  سه شنبه 23 آبان1385ساعت 5:28  توسط سهيل   | 
يك گفت من وصيتی کن .گفت : خدای را شناسی ؟ گفت :شناسم .گفت :اگر بجز از خدای هيچ کس ديگر نشناسی تو را به . گفت :زيادت کن . گفت : خدای تو را می داند . گفت :داند . گفت :اگر به جز خدای کس ديگر تو را نداند تو را به . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 23 آبان1385ساعت 5:27  توسط سهيل   | 
درين زمانه رفيقي كه خالي از خللست      صراحي مي ناب و سفينه غزلست
جريده رو ه گذرگاه عافيت تنگست              پياله گير كه عمر عزيز بي بدلست
  نوشته شده در  دوشنبه 22 آبان1385ساعت 1:48  توسط سهيل   | 
و گفت : هرکه بدهد و بستاند او مردی است ، و هرکه بدهد و نستاند او نيم مردی است ؛ و هرکه ندهد و بستاند او مگسی است ، نه کسی است در وی هيچ خير نيست . بوعثمان حيری گفت : معنی اين سخن از او پرسيدند . گفت : هرکه از خدای بستاند وبدهد به خدای ، او مردی است ، زيرا که او دراين حال خود را نمی بيند در آنچه کند ؛ و هرکه بدهد و نستاند او نيم مردی است زيرا که خود را می بيند در آنچه کند که ناستدن فضلی است ؛ و هرکه ندهد و بستاند او هيچ کسی است ، زيرا که گمان او چنان است که دهنده و ستاننده اوست نه خدای . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 22 آبان1385ساعت 1:47  توسط سهيل   | 
يک روز يکی در جمعی برپای خاست و گفت :حسن مهتر وبهتر ما چراست ؟بزرگی حاضر بود . گفت :از جهت آنکه امروز جمله خلايق را به علم او حاجت است و او به يک جو به خلق محتاج نيست . همه در دين بدو حاجتمندند و او در دنيا از همه فارغ است . مهتری و بهتری اينجا بود . (تذكرة الاولياء )
  نوشته شده در  یکشنبه 21 آبان1385ساعت 5:17  توسط سهيل   | 
هماي اوج سعادت بدام ما افتد             اگر ترا گذري بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط كلاه             اگر ز روي تو عكسي بجام ما افتد
  نوشته شده در  یکشنبه 21 آبان1385ساعت 5:17  توسط سهيل   | 
نقلست جنيد گفت :سری مرا روزی از محبت پرسيد . گفتم : گروهی گفتند موافقت است و گروهی گفتند اشارت است و چيزهای ديگر گفته است . سری پوست دست خويش بگرفت و بکشيد از دستش برنخاست . گفت : بعزت او که اگر گويم اين پوست از دوستی او خشک شده است راست گويم و از هوش بشد و روی او چون ماه گشت . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 20 آبان1385ساعت 5:17  توسط سهيل   | 
يادباد آنكه نهانت نظري با ما بود                 رقم مهر تو برچهره ما پيدا بود
يادباد آنكه دو چشمت بعتابم مي كشت     معجزه عيسويت در لب شكّرخا بود
  نوشته شده در  شنبه 20 آبان1385ساعت 5:17  توسط سهيل   | 
نفس برآمدو كام از تو برنمي آيد                  فغان كه بخت من ازخواب درنمي آيد
صبا بچشم من انداخت خاكي از كويش        كه آب زندگيم در نظر نمي آيد
  نوشته شده در  جمعه 19 آبان1385ساعت 7:2  توسط سهيل   | 
محمش گفت : بيست و دو سال با ابوحفص صحبت داشتم. نديدم که هرگز با غفلت و انبساط خدای را ياد کرد که چون خدای را ياد کردی برسبيل حضور و تعظيم و حرمت ياد کردی و در آن حال متغير شدی . چنانکه حاضران آن را بديدندی . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 19 آبان1385ساعت 7:1  توسط سهيل   | 
هر نكته كه گفتم در وصف آن شمائل           هر كو شنيد گفتا لله درّ قائل
تحصيل عشق و رندي آسان نمود اوّل          آخر بسوخت جانم در كسب اين فضائل
  نوشته شده در  پنجشنبه 18 آبان1385ساعت 6:2  توسط سهيل   | 
نقل است که شاه را دختری بود . پادشاهان کرمان می خواستندش . سه روز مهلت خواست و در آن سه روز در مساجد می گشت تا درويشی را ديد که نماز نيکو می کرد . شاه صبر کرد تا از نماز فارغ شد . گفت : ای درويش ! اهل داری ؟ گفت : نه . گفت : زنی قرآن خوان خواهی ؟ گفت : مرا چنين زن که دهد که سه درم بيش ندارم ؟ گفت : من دهم دختر خود به تو . اين سه درم که داری يکی به نان ده ، و يکی به عطر ، و عقد نکاح بند . پس چنان کردند و همان شب دختر به خانه درويش فرستاد . دختر چون در خانه درويش آمد نانی خشک ديد ؛ بر سر کوزه آب نهاده ، گفت : اين نان چيست ؟ گفت : دوش بازمانده بود ، به جهت امشب گذاشتم . دختر قصد کرد که بيرون آيد . درويش گفت : دانستم که دختر شاه با من نتواند بود و تن در بی برگی من ندهد . دختر گفت : ای جوان !من نه از بی نوايی تو می روم ، که از ضعف ايمان و يقين تو می روم ، که از دوش بازنانی نهاده ای فردا را . اعتماد بر رزق نداری ولکن عجب از پدر خود دارم که بيست سال مرا در خانه داشت و گفت تو را به پرهيزگاری خواهد داد . آنگه به کسی داد که آنکس به روزی خود اعتماد بر خدای ندارد . درويش گفت : اين گناه راعذری هست . گفت : عذر آن است که در اين خانه يا من باشم يا نان خشک . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 18 آبان1385ساعت 6:1  توسط سهيل   | 
درهمه ديرمغان نيست چومن شيدائي      خرقه جايي گرو باده و دفتر جائي
دل كه آئينه شاهيست غباري دارد             از خدا مي طلبم صحبت روشن رائي
  نوشته شده در  چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 5:14  توسط سهيل   | 
يک روز يکی از اصحاب وی دست به پوست خربزه ای دراز کرد و سه روز بود تا چيزی نخورده بود . گفت : تو برو که تصوف را نشايی . تو را به بازار بايد شد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 5:13  توسط سهيل   | 
اويس را گفتند : رضی الله عنه که دراين نزديکی تو مردی است . سی سال است که گوری فرو کرده است و کفنی درآويخته و بر سر آن نشسته است و می گريد و نه به شب قرار گيرد و نه به روز. اويسی گفت : مرا آنجا بريد تا او را ببينم . اويس را نزديک او بردند . او را ديد زد گشنه و نحيف شده و چشم از گريه در مغاک افتاده .بدو گفت :ای مرد سی سال است تا گور و کفن تو را از خدای مشغول کرده است و بديد هر دو باز مانده ای و اين هر دو بت راه تو آمد ه است . آن مرد به نور او آن آفت در خويش بديد ، حال بر او کشف شد ، نعره ای بزد و در آن گور افتاد و جان بداد .اگر گور و کفن حجاب خواهد بود حجاب ديگران بنگر که چيست و چندست . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 16 آبان1385ساعت 5:3  توسط سهيل   | 
ز گريه مردم چشمم نشسته درخونست    ببين كه در طلبت حال مردمان چونست
بياد لعل تو و چشم مست ميگونت          ز جام غم مي لعلي كه ميخورم خونست
  نوشته شده در  سه شنبه 16 آبان1385ساعت 5:3  توسط سهيل   | 
بيامرزيد محمد بن الحسين رحمةالله عليه گفت : معروف را بخواب ديدم گفتم خدای با تو چه کرد ؟ گفت : بيامرزيد . گفتم : بزهد و ورع؟ گفت نی ، بقبول يک سخن برحمت بدو باز گردد و همه خلق را بدو باز گرداند سخن او در دل من افتاد بخدای بازگشتم و ازجمله شغلها دست بداشتم مگر خدمت علی بن موسی الرضا و اين سخن او را گفتم گفت : اگر پند پذيری اين ترا کفايت است . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 15 آبان1385ساعت 5:20  توسط سهيل   | 
مقام امن و مي بيغش و رفيق شفيق          گرت مدام ميسّر شود زهي توفيق
جهان و كارجهان جمله هيچ درهيچ است       هزار بار من اين نكته كرده ام تحقيق
  نوشته شده در  دوشنبه 15 آبان1385ساعت 5:20  توسط سهيل   | 
دي پیر مي فروش كه ذكرش بخيرباد       گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز ياد
گفتم بباد ميدهدم باده نام و ننگ              گفتا قبول كن سخن هر چه باد باد
  نوشته شده در  یکشنبه 14 آبان1385ساعت 6:43  توسط سهيل   | 
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن       دور فلك درنگ ندارد شتاب كن
زان پيشتر كه عالم فاني شود خراب         ما را ز جام باده گلگون خراب كن
درست سيزدهم آبانماه سال پيش مصادف باعيدسعيدفطربود كه اين وبلاگ به تفال روزانه به حافظ اختصاص پيداكرد.اولين باري كه دست به ديوان حافظ بردم تابراي اينجا تفال بگيرم هرگزفكرنميكردم كه تا به اين حد موفق باشم.باعنايات خداوندي و لطف رند شيرازو توجه دوستان شاهدهرچه پررونق تر شدن اينجا بودم ومهمترازهمه اينكه دوستان بسيار زيادوخوبي پيدا كردم بزرگواراني كه با حضورشون بالطفشون و با محبتشون باعث دلگرمي ام وهرچه مصمم ترشدنم در انجام كارم شدند واگر نبودراهنمايي ها وكامنتهاي زيبا و پر محتواي تك تك شما عزيزان كه باعث هر چه پربارتر شدن اين دلكده شده من به تنهايي از عهده اين مهم برنمي آمدم.يكسال با شاديهاتون شادوباغم هاتون غمگين بودم وچيزهاي بسيار زيادي يادگرفتم و همه اينها من را وادار ميكند كه با كمال افتخار سرتعظيم واحترام در مقابل تك تك شما فرود آورم و ازتون صميمانه بخواهم كه دستان گرم و ياري رسان خويش راازمن دريغ نفرماييد.باشد كه با راهنمايي هاي تك تك شما درادامه كارم موفق ترباشم.
وظيفه خودم ميدونم كه از اقا نيما وتاني مهربان وخانم كوچولوي بزرگوار و بزرگ عزيز كه درزماني كه من مشكلي داشتم اينجا را آپ ميكردند و نيز سلطان بانووداداش محمدعزيز كه اين قالب بسيارزيبا ومناسب را برايم طراحي كرده اند خالصانه تشكر كنم وتشكري ويژه از تمام دوستاني كه همراه من بوده و هستند.
ازهمه تون ميخواهم كه در صورت امكان جهت يادگاري در اين سالگرد يك نظر هرچند كوچك برايم بنگاريد.
ميزبان يكسال شما با حافظ : سهيل
  نوشته شده در  جمعه 12 آبان1385ساعت 23:38  توسط سهيل   | 
گل بي رخ يار خوش نباشد                    بي باده بهار خوش نباشد
طرف چمن و طواف بستان                    بي لاله عذار خوش نباشد
  نوشته شده در  جمعه 12 آبان1385ساعت 7:30  توسط سهيل   | 
نقل است که در همسايگی او احاديث استماع می کردند . گفتند : آخر چرا نيايی تا سماع احاديث کنی ؟ گفت : من سی سال است تا می خواهم که داد يک حديث بدهم ، نمی توانم داد . سماع ديگر حديث چون کنم ؟ گفتند : آن حديث کدام است ؟ گفت : آنکه می فرمايد :رسول صلی الله عليه و آله وسلم من حسن اسلام المرء ترکه ما لا يعنيه . از نيکويی اسلام مرد آن است که ترک کند چيزی که به کارش نيايد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 12 آبان1385ساعت 7:29  توسط سهيل   | 
. و او قبا پوشيدی . چون به نشابور آمد بوحفص حداد با عظمه خود - چون او را ديد - خاست و پيش او آمد و گفت : وجدت فی القباء ماطلبت فی العباء. يافتيم در قبا آنچه در گليم می طلبيديم . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 6:56  توسط سهيل   | 
دروفاي عشق تومشهورخوبانم چوشمع    شب نشين كوي سربازان ورندانم چوشمع
روزوشب خوابم نمي ايدبچشم غم پرست  بسكه دربيماري هجرتوگريانم چوشمع
  نوشته شده در  پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 6:56  توسط سهيل   | 
صبا تو نكهت آن زلف مشك بو داري                 بيادگار بماني كه بوي او داري
دلم كه گوهراسرارحسن وعشق دراوست     توان به دست تودادن گرش نكوداري
  نوشته شده در  چهارشنبه 10 آبان1385ساعت 5:40  توسط سهيل   | 
و گفت : هرکه شاد شود به خدمت خدای عزوجل جمله اشيا ، به خدمت او شاد شود و هرکه را چشم روشن بود به خدای جمله اشيا به نظر کردن در او روشن شود . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 10 آبان1385ساعت 5:39  توسط سهيل   | 

جهت كسب سلامتي و تندرستي يكي از همراهان هميشگي اين وبلاگ دست به دعا برخواهيم داشت.
كي شعر تر انگيز خاطركه حزين باشد       يك نكته ازاين معني گفتيم وهمين باشد
از لعل تو گر يابم انگشتري زنهاري             صد ملك سليمانم در زير نگين باشد

  نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385ساعت 23:48  توسط سهيل   | 
و گفت : هيچ آرزو بر دل من دست نبرده است ، مگر وقتی در باديه می آمدم . آرزوی نان گرم وتخم مرغ بر دلم گذر کرد . اتفاق افتاد که راه گم کردم . به قبيله ای افتادم . جمعی ايستاده بودند و مشغله می کردند . چون مرا بديدند در من آويختند و گفتند : کالای ما برده ای . و کسی آمده بود و کالای ايشان برده بود . شيخ را گرفتند و دويست چوب بزدند . در ميان چوب زدن پيری از آن موضع بگذشت . ديد يکی را می زدند . به نزديک او شد . بدانست که او کيست . مرقع بدريد و فرياد برداشت و گفت : شيخ الشيوخ طريقت است . اين چه بی حرمتی است ؟ اين چه بی ادبی است که با سيد همه صديقان طريقت کرديد ؟ آن مردمان فرياد کردند و پشيمانی خوردند و عذر خواستند . شيخ گفت : ای برادران ! به حق وفای اسلام که هرگز وقتی بر من گذر نکرد خوشتر از اين وقت ، سالها بود تا می خواستم که اين نفس به کام خويش ببينم . بدان آرزو اکنون رسيدم . پس پير صوفی دست او بگرفت و او را به خانقاه بردو دستوری خواست تا طعامی بياورد . برفت و نان گرم و تخم مرغ بياورد . گفت : ای نفس ! هر آرزويی که بر دل تو خواهد گذشت بی دويست تازيانه نخواهد بود . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385ساعت 23:44  توسط سهيل   | 
سالها دل طلب جام جم از ما ميكرد              وآنچه خود داشت ز بيگانه تمنا ميكرد
گوهري كز صدف كون و مكان بيرون است     طلب از گمشدگان لب دريا ميكرد
  نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385ساعت 5:21  توسط سهيل   | 
نقلست که در خريد و فروخت جز ده نيم سود نخواستی ، يکبار بشصت دينار بادام خريد . بادام گران شد دلال بيامد و گفت: بفروش . گفت:به چند دينار؟ گفت : به شصت و سه دينار. گفت : بهاء بادام امروز نوددينار است . گفت : قرار من اينست که هر ده دينار نيم دينار بيش نستانم من عزم خود نقض نکنم . دلال گفت : من نيز روا ندارم که کالای توبه کم بفروشم نه دلال فروخت و نه سری روا داشت در اول سقط فروشی کردی . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385ساعت 5:20  توسط سهيل   | 
ما ز ياران چشم ياري داشتيم         خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
تا درخت دوستي بَر كي دهد         حاليا رفتيم و تخمي كاشتيم
  نوشته شده در  یکشنبه 7 آبان1385ساعت 0:13  توسط سهيل   | 
. نقلست که يکبار شوق بر وی غالب شد ستونی پاره شود و او را کلماتی است عالی. گفت علامت جوانمرد سه چيز است يکی وفا بی خلاف . دوم ستايش بی خود . سوم عطائي بي سوال . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 7 آبان1385ساعت 0:12  توسط سهيل   | 
بعزم توبه سحر گفتم استخاره كنم        بهار توبه شكن ميرسد چه چاره كنم
سخن درست بگويم نمي توان ديد          كه مي خورند حريفان و من نظاره كنم
  نوشته شده در  شنبه 6 آبان1385ساعت 6:17  توسط سهيل   | 
و گفت :مردی از ابدال بر من رسيد و با او صحبت کردم و از من مسائل می پرسيد از حقيقت و من جواب می گفتم تا وقتی که نماز بامداد بگزاردی و بزير آب فرو شدی و بزير آب نشستی تا وقت زوال چون موذن بانگ نماز کردی او از زير آب بيرون آمدی يک سر موی بر وی تر نشده بودی و نماز پيشين گزاردی ، پس بزير آب در شدی و از آن آب جز بوقت نماز بيرون نيامدی مدتی با من بود هم بدين صفت که البته هيچ نخوردم و با هيچ کس ننشست تا وقتیکه برفت. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 6 آبان1385ساعت 6:16  توسط سهيل   | 
كنارآب وپاي بيدوطبع شعروياري خوش     معاشردلبري شيرين وساقي گلعذاري خوش
الااي دولتي طالع كه قدروقت ميداني      گوارابادت اين عشرت كه داري روزگاري خوش
  نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 8:14  توسط سهيل   | 
پس شقيق به مکه شد و آنجا مردمان بر وی جمع شدند و گفت : اينجا جستن روزی جهل است و کار کردن از بهر روزی حرام . و ابراهيم ادهم به وی افتاد . شقيق گفت: ای ابراهيم ! چون می کنی در کار معاش ؟
گفت : اگر چيزی رسد شکر کنم و اگر نرسد صبر کنم . شقيق گفت : سگان بلخ همين کنند که چون چيزی باشد مراعات کنند و دم جنبانند واگر نباشد صبرکنند . ابراهيم گفت : شما چگونه کنيد ؟ گفت :اگر ما را چيزی رسد ايثار کنيم وا گر نرسد شکر کنيم .ابراهيم برخاست و سر او درکنار گرفت و ببوسيد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 8:13  توسط سهيل   | 
داني كه چنگ و عود چه تقرير ميكنند          پنهان خوريد باده كه تعزير ميكنند
ناموس عشق و رونق عشّاق ميبرند           عيب جوان و سرزنش پير ميكنند
  نوشته شده در  پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 7:47  توسط سهيل   | 
نقل است که عبدالله در حرم بود . يک سال از حج فارغ شده بود . ساعتی در خواب شد . به خواب ديد که دو فريشته از آسمان فرود آمدند . يکی از ديگری پرسيد : امسال چند خلق آمده اند ؟ يکی گفت :ششصد هزار . گفت: حج چند کس قبول کردند ؟ گفت : از آن هيچکس قبول نکردند . عبدالله گفت : چون اين بشنيدم اضطرابی در من پديد آمد . اين همه خلايق که از اطراف و اکناف جهان با چندين رنج و تعصب من کل فج عميق از راههای دور آمده و بيابانها قطع کرده ، اين همه ضايع گردد؟پس آن فريشته گفت : در دمشق کفشگری نام او علی بن موفق است او به حج نيامده است اما حج او را قبول است و همه را بدو بخشيد ، و اين جمله در کار او کردند . چون اين بشنيدم از خواب درآمدم ، و گفتم : به دمشق بايد شد و آن شخص را زيارت بايد کرد . پس به دمشق شدم و خانه آن شخص را طلب کردم و آواز دادم . شخصی بيرون آمد . گفتم: نام تو چيست؟گفت :علی بن موفق.گفتم : مرا با تو سخنی است .گفت : بگوی .گفتم : تو چه کار کنی؟ گفت : پاره دوزی می کنم.آن واقعه با اوگفتم . گفت : نام تو چيست ؟ گفتم : عبدالله مبارک . نعره ای بزد و بيفتاد و از هوش شد . چون بهوش آمد گفتم : مرا از کار خود خبر ده . گفت : سی سال بود تا مرا آرزوی حج بود و از پاره دوزی سيصد و پنجاه درم جمع کردم . امسال قصد حج کردم تا بروم . روزی زنم که در خانه است حامله بود. از همسايه بوی طعامی می آمد . مرا گفت : برو و پاره ای بيار از آن طعام . من رفتم . به در خانه همسايه . آن حال خبر دادم . همسايه گريستن گرفت و گفت : بدانکه سه شبانروز بود که اطفال من هيچ نخورده اند . امروز خری مرده ديدم . پاره ای از وی جدا کردم و طعام ساختم ، بر شما حلال نباشد ، چون اين بشنيدم آتش در جان من افتاد . آن سيصد و پنجاه درم برداشتم و بدو دادم . گفتم : نفقه اطفال کن که حج ما اين است. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 7:46  توسط سهيل   | 

نقلست که سری خواست که يکی از اوليا را بيند . پس باتفاق يکی را بر سر کوهی بديد چون بوی رسيد ، گفت : السلام عليک تو کيستی ؟ گفت : او . گفت : تو چه می کنی ؟گفت : او.گفت : تو چه می خوری؟ گفت : او . گفت : اين که می گويی او ، ازين خدای را می خواهی ؟ اين سخن بشنيد نعره ای بزد و جان بداد. (تذكرة الاولياء)

  نوشته شده در  چهارشنبه 3 آبان1385ساعت 7:45  توسط سهيل   | 
عيدست و آخر گل و ياران در انتظار        ساقي بروي شاه ببين ماه و مي بيار
دل برگرفته بودم از ايّام گل ولي            كاري بكرد همت پاكان روزه دار
  نوشته شده در  چهارشنبه 3 آبان1385ساعت 7:45  توسط سهيل   | 
عيدسعيدفطر رابه همه شما بزرگواران تبريك وتهنيت وشادباش عرض مي نمايم
بيا كه تُرك فلك خوان روزه غارت كرد            هلال عيد بدور قدح اشارت كرد
ثواب زوره و حج قبول آنكس بُرد                  كه خاك ميكده عشق را زيارت كرد
  نوشته شده در  سه شنبه 2 آبان1385ساعت 8:10  توسط سهيل   | 
نقل است که ميان شاه و يحيی معاذ دوستی بود . در يک شهر جمع شدند و شاه به مجلس يحيی حاضر نشدی . گفتند : چرا نيايی؟ گفت : صواب در آن است . الحاح کردند تا يک روز برفت و در گوشه ای بنشست . سخن بر يحيی بسته شد . گفت : کسی حاضر است که به سخن گفتن از من اوليتر است . شاه گفت : من گفتم که آمدن من مصلحت نيست . و گفت : اهل فضل را فضل باشد برهمه تا آنگاه که فضل خود نبينند .
چون فضل خود ديدند ديگرشان فضل نباشد . و اهل ولايت را ولايت است تا آنگاه که ولايت نبينند . چون ولايت ديدند ديگر ولايت نباشد . و گفت : فقر سر حق است ، نزديک بنده . چون فقر نهان دارد امين بودو چون ظاهر گرداند اسم فقر از او برخاست . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 2 آبان1385ساعت 8:8  توسط سهيل   | 
ساقي بيار باده كه ماه صيام رفت      در ده قدح كه موسم ناموس و نام رفت
وقت عزيز رفت بيا تا قضا كنيم            عمري كه بي حضور صراحّي و جام رفت
  نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1385ساعت 4:41  توسط سهيل   | 
نقلست که روزی سهل در تستر پای گرد کرد و پشت بديوار باز نهاد(تا آن زمان هرگز پشت بديوار بازننهاد و پای گرد نکرده بود) و گفت : سلونی عما بدالکم .گفتند: پيش ازين ازاينها نکردی. گفت : تا استاد زنده بود شاگرد را به ادب بايد بود . تاريخ نوشتند همان وقت ذوانون در گذشته بود. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1385ساعت 4:39  توسط سهيل   |