نقل است که خواجه علی سيرگانی بر سر تربت شاه نان می داد . يک روز طعام در پيش نهاد و گفت : خداوندا ! مهمان فرست . ناگاه سگی آمد . خواجه علی بانگ بر وی زد . سگ برفت . هاتفی آواز داد - از سر تربت شاه - که : مهمان خواهی ، چون بفرستيم بازگردانی ؟ در حال برخاست و بيرون دويد و گرد محله ها می گشت . سگ را نديد به صحرا رفت . او را ديد گوشه ای خفته . ماحضری که داشت پيش او نهاد . سگ هيچ التفات نکرد . خواجه علی خجل شد و در مقام استغفار بايستاد و دستار برگرفت و گفت : توبه کردم . سگ گفت : احسنت ای خواجه علی ! مهمان خوانی . چون بيايد برانی ؟ تو را چشم بايد . اگر نه سبب شاه بودی ، می ديدی آنچه ديدی . (تذكرة الاولياء)

نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 5:3  توسط سهيل
|