تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

سالروز شهادت ثامن الائمه علي ابن موسي الرضا (ع) را تسليت و تعزيت عرض مي نمايم
.
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَمَن
تَحت الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی
اَحَدٍ مِن اوليائِکَ
(التماس دعا)
  نوشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 7:41  توسط سهيل   | 
خيال روي تو دركارگاه ديده كشيدم           بصورت تو نگاري نديدم و نشنيدم
اگر چه در طلبت هم عنان باد شمالم        بگرد سرو خرامان دامنت نرسيدم
  نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 6:8  توسط سهيل   | 
وگفت :در دنيا هيچ چيز نيست که بدان شاد شوی که نه در زير وی چيزی است که بدان اندوهگين شوی اما شادی صافی خود نيافريده است .
و گفت :اندکی از دنيا تو را مشغول گرداند از بسياری آخرت . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 6:7  توسط سهيل   | 
رحلت حضرت رسول اكرم(ص) شهادت امام حسن مجتبي(ع) را تسليت عرض مي نمايم
شربتي از لب لعلش نچشيديم و برفت          روي مه پيكراو سيرنديديم و برفت
گوئي از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود         بار بربست و بگردش نرسيديم وبرفت
  نوشته شده در  یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 8:28  توسط سهيل   | 
رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند      چنان نمانده وچنين نيز نخواهد ماند
من ار چه در نظر يارخاكسار شدم        رقيب نيز اينچنين محترم نخواهد ماند
  نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 7:21  توسط سهيل   | 
نقل است که وقتي رابعه را بر خانه حسن گذرافتاد ، حسن سر به دريچه برون کرده بود و مي گريست . آب چشم حسن بر جامه رابعه افتاد. گفت :اي استاد ! اين گريستن از رعونات نفس است . آب چشم خويش نگه دار تا در اندرون تو دريايي شود .چندانکه در آن دريا دل را بجويي بازنيابي الا عند ملک مقتدر. حسن را اين سخن سخت آمد اما تن نزد تا يک روز که به رابعه رسيد سجاده بر آب افگند و گفت اي رابعه ! بيا تا اينجا دو رکعت نماز کنيم . رابعه گفت :اي حسن ! تو خود را در بازار دنيا آخرتيان را عرضه بدار.چنان بايد که ابناءجنس تو از آن عاجز باشند . پس رابعه سجاده در هوا انداخت و بر آنجا پريد و گفت :اي حسن ! بدانجا آي تا مردمان ما را نبينند . حسن را آن مقام نبود . رابعه خواست تا دل او بدست آورد گفت :اي حسن ! آنچه تو کردي جمله ماهيان بکنند و آنچه من کردم مگسي بکند . بايد که از اين دوحالت به کار مشغول شد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 7:20  توسط سهيل   | 
دلم جز مهرمهرويان طريقي برنمي گيرد         ز هر در ميدهم پندش وليكن درنميگيرد
خدا را اي نصيحت گو حديث ساغر و مي گو     كه نقشي در خيال ما از اين خوشترنميگيرد
  نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 8:16  توسط سهيل   | 
و گفت : هر که بر شهوات دنيا غلبه کند ديو از طلب کردن او فارغ بود .و کسی در آخر عمر وصيتی خواست . و گفت : راضی باش در همه اوقات به کارسازی که کارسازی تو می کند تا برهی . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 8:16  توسط سهيل   | 
سروچمان من چرا ميل چمن نميكند        همدم گل نمي شود ياد سمن نميكند
دي گله اي زطرّه اش كردم وازسرفسوس      گفت كه اين سياه كج گوش بمن نميكند
  نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 7:16  توسط سهيل   | 
وی را گفتند :تا در اين راه آمدی ، هيچ شادی به تو رسيده است ؟گفت :چند بار ! به کشتی در بودم و مرا کشتی بان نمی شناخت . جامه خلق داشتم و مويی دراز ، و بر حالی بودم که از آن اهل کشتی جمله غافل بودند ، و بر من می خنديدند ، و افسوس می کردند ، و در کشتی مسخره ای بود . هر ساعتی بيامدی ، موی سر من بگرفتی و برکندی ، و سيلی بر گردن من زدی . من خود را به مراد خود يافتمی ، و بدان خواری نفس خود شاد می شدمی - که ناگاه موجی عظيم برخاست ، و بيم هلاک پديد آمد . ملاح گفت :«يکی از اينها را در دريا می بايد انداخت تا کشتی سبک شود ، مرا گرفتند تا در دريا بيندازند . موج بنشست و کشتی آرام گرفت . آن وقت که گوشم گرفته بودند تا در آب اندازند نفسی را به مراد ديدم و شاد شدم . يکبار ديگر به مسجدی رفتم تا بخسبم . پايم گرفتند و می کشيدند و مسجد را سه پايگاه بود . سرم بر هر پايه ای که بيامدی بشکستی ، و خون روان شدی . نفس خود را به مراد خويش ديدم و چون مرا بر اين سه پايگاه برانداختندی بر هرپايگاهی سر اقليمی بر من کشف شد . گفتم : کاشکی پايه مسجد زيادت بودی تا سبب دولت زيادت بودی . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 7:14  توسط سهيل   | 
بهاروگل طرب انگيزگشت و توبه شكن       بشادي رخ گل بيخ غم زدل بركن
رسيد باد صبا غنچه در هواداري                 زخود برون شد و برخود دريد پيراهن
  نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 6:21  توسط سهيل   | 
گفتند حسن می گويد :اگر يک نفس در بهشت از ديدار حق محروم مانم چنان بنالم و بگريم که جلمه اهل بهشت را بر من رحمت آيد. رابعه گفت :اين نيکوست اما اگر چنان است که در دنيا يک نفس از حق تعالی غافل می ماند همين ماتم و گريه و ناله پديد آيد ، نشان آنست که در آخرت چنان است که گفت و اگرنه آن چنان است . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 6:20  توسط سهيل   | 
دارم اززلف سياهش گله چندانكه مپرس/ كه چنان زوشده ام بي سروسامان كه مپرس
كس باميد وفا ترك دل و دين مكناد            كه چنانم من ازين كرده پشيمان كه مپرس
  نوشته شده در  سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 6:17  توسط سهيل   | 
حكايت امروز را مناسب ديدم شما را دعوت كنم به خواندن يك داستانك زيباي بهاري كه در وبلاگ (فرهنگ و ادب عشق جاودان) به ثبت رسيده. بي گمان در اين روزهايي كه حال و هواي بهار همه جا را فرا گرفته . خواندن اين داستانك میتواندداري لطف و زيبايي مختص به خود باشد. بهتون توصيه ميكنم حتما بخوانيد.
  نوشته شده در  سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 6:13  توسط سهيل   | 
گرچه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود       تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود
رندي آموز و كرم كن كه نه چندان هنرست       حيواني كه ننوشد مي و انسان نشود
  نوشته شده در  دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 7:20  توسط سهيل   | 
پس همه روز مي رفت و مي گريست و خصم خشنود مي کرد (حلالیت می طلبید)تا درباورد جهودي بماند.از او بحلي مي خواست .بحل نمي کرد .آن جهود با جمع خود گفت :امروز روزي است که بر محمديان استخفاف کنيم.پس گفت :اگر مي خواهي که بحلت کنم تلي ريگ بود که برداشتن آن در وسع آدمي دشوار بودي مگر به روزگار .گفت اين از پيش برگير.فضيل از سر عجز پاره پاره مي انداخت وکار کجا بدان راست مي شد ؟همي چون درماند سحرگاهي بادي درآمد و آن را ناپديد کرد . جهود چونان ديد متحير شد . گفت :من سوگند دارم که تا تو مرا ما ل ندهي من تو را بحل نکنم. اکنون دست بدين زيرنهالي کن و آنجا زرمشتي برگير و مرا ده . سوگند من راست شود و تو را بحل کنم . فضيل به خانه جهود آمد و جهود در زير نهالي کرده ، پس دست به زيرنهالي درکرد ، و مشتي دينار برداشت ، و او را داد . جهود گفت :اسلام عرضه کن . اسلام عرضه کرد تا جهود مسلمان شد . پس گفت :داني که چرا مسلمان گشتم ؟ از آنکه تا امروز درستم نبود که دين حق کدام است . امروز درست شد که دين حق اسلام است .از بهر آنکه در تورات خوانده ام که هر که توبه راست کند دست که برخاک نهد زر شود . من خاک در زير نهالي کرده بودم ، آزمايش تو را چون دست به خاک بردي زر گشت . دانستم که توبه تو حقيقت است و دين تو حق است . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 7:20  توسط سهيل   | 
گفتم غم تودارم گفتا غمت سرآيد      گفتم كه ماه من شو گفتا اگر برآيم
گفتم زمهررويان رسم وفا بياموز        گفتا ز خوبرويان اين كار كمتر آيد
  نوشته شده در  یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 7:35  توسط سهيل   | 
و گفت :وقتي غلامي خريدم . گفتم :چه نامي ؟گفت :تا چه خواني ؟گفتم :چه خوري ؟گفت :نه چه دهي ؟گفتم :چه پوشي؟گفت :تا چه پوشاني ؟گفتم : چه مي کني ؟گفت :تا چه فرمايي . گفتم : چه خواهي ؟گفت :بنده را با خواست چه کار . پس با خود گفتم :اي مسکين ! تو در همه عمر خداي را همچنين بنده بوده اي ؟ بندگي باري بياموز . چنداني بگريستم که هوش از من زايل شد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 7:34  توسط سهيل   | 
اربعين حسيني رابه همه عزاداران حضرتش تسليت و تعزيت عرض مينمايم
حال خونين دلان كه گويدباز                و ز فلك خون جم كه جويد باز
شرمش از چشم مي پرستان باد       نرگس مست اگر برويد باز
  نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت 8:4  توسط سهيل   | 
نقل است كه يكي او را گفت:دردل خود سختي مي يابم و با فلان كس مشورت كردم مرا روزه فرمود. چنان كردم زايل نشد. و با فلان گفتم، سفر فرمود كردم زايل نشد. او گفت: ايشان خطا كردند. طرق تو آن است كه در آن ساعت كه خلق بخسبند به ملتَزَم روي و تضرّع و زاري كني و بگويي خداوندا! در كار خود متحيّرم. مرا دست گير.آن مرد گفت: چنان كردم زايل شد. (تذكرةالاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت 8:2  توسط سهيل   | 
میرمن خوش میروی کاندرسروپا میرمت/ترک من خوش میخرامی پیش بالامیرمت
گفته بودی کی بمیری پیش من تعجیل چیست/خوش تقاضامیکنی پیش تقاضامیرمت
  نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت 8:59  توسط سهيل   | 
دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند          گل آدم بسرشتند و به ميخانه زدند
ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت             با من راه نشين باده مستانه زدند
  نوشته شده در  پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 7:38  توسط سهيل   | 
نقل است که گفت : يک شب جبرييل به خواب ديدم که از آسمان به زمين آمد ، صحيفه ای در دست ، پرسيدم ، تو چه می خواهی ؟ گفت :نام دوستان حق می نويسم . گفتم : نام من بنويس . گفت :از ايشان نيی . گفتم : دوست دوستان حقم . ساعتی انديشه کرد . پس گفت :فرمان رسيدکه اول نام ابراهيم ثبت کن که اميد در اين راه از نوميدی پديد آيد. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 7:38  توسط سهيل   | 
اي رُخت چون خُلد و لعلت سلسبيل         سلسبيلت كرده جان و دل سبيل
سبزپوشان خطت بر گرد لب                     همچو مورانند گرد سلسبيل
  نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 7:0  توسط سهيل   | 
آن شب كه بايزيد وفات كرد بوموسي حاضر نبود. گفت:به خواب ديدم كه عرش را بر فرق سر نهاده بودم و مي بردم. تعجب كردم.بامداد روانه شدم تا با شيخ بگويم.شيخ وفات كرده بود و خلق بي قياس از اطراف آمده بودند.چون جنازه برداشتند من جهد كردم تا گوشه جنازه به من دهند _البته به من نميرسيد_ بي صبر شدم در زير جنازه رفتم و برسرگرفتم و ميرفتم.و مرا آن خواب فراموش شده بود.شيخ را ديدم كه گفت:يا بوموسي!اينك تعبير آن خواب كه دوش ديدي كه عرش برسرگرفته بودي آن عرش اين جنازه بايزيداست. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 6:59  توسط سهيل   | 
عشق بازي و جواني و شراب لعل فام        مجلس انس و حريف همدم و شرب مدام
ساقي شكردهان و مطرب شيرين سخن     همنشيني نيك كردار و نديمي نيكنام
  نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 6:2  توسط سهيل   | 
و گفت :هرکه را سخن نه از سر حکمت است عين آفت است . و هر که را خاموشی نه از سرفکرت است آن برشهوت و غفلت است ، و هر نظر که نه از سر عبرت است آن همه لهو و زلت است . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 6:1  توسط سهيل   | 
روز وصل دوستداران ياد باد                 ياد باد آن روزگاران ياد باد
كامم از تلخي غم چون زهر گشت      بانگ نوش شادخواران ياد باد
  نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 6:8  توسط سهيل   | 
يک روز کاروانی شگرف می آمد و ياران او کاروان گوش می داشتند .مردی در ميان کاروان بود و آواز دزدان شنوده بود .دزدان را بديد .بدره ای زر داشت .تدبير می کرد که اين را پنهان کند .با خويش گفت :بروم و اين بدره را پنهان کنم تا اگر کاروان بزنند اين بضاعت سازم .چون از راه يکسو خيمه فضل بديد .به نزديک خيمه او را ديد بر صورت و جامه زاهدان .شاد شد و آن بدره به امانت بدو سپرد.فضيل گفت :برو و درآن کنج خيمه بنه .مرد چنان کرد و بازگشت .به کاروان گاه رسيد .کاروان زده بودند .همه کالاها برده ,و مردمان بسته و افگنده ,همه را دست بگشاد و چيزی که باقی مانده بود جمع کردند و برفتند ,و آن مرد نزد فضيل آمد تا بدره بستاند .او را ديد با دزدان نشسته و کالاها قسمت می کردند .مرد چون چنان بديد گفت :بدره زر خويش به دزد دادم.فضيل از دور او را بديد ,بانگ کرد .مرد چون بيامد ,گفت چه حاجت است ؟گفت :هم آنجا که نهاده ای برگير و برو.مرد به خيمه در رفت و بدره برداشت و برفت .ياران گفتند :آخر ما در همه کاروان يک درم نقد نيافتيم .توده هزار درم باز می دهی ؟فضيل گفت :اين مرد به من گمان نيکو برد ,من نيزبه خدای گمان نيکو برده ام که مرا توبه دهد .گمان او را سبب گردانيدم تا حق گمان من راست گرداند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 6:7  توسط سهيل   | 
واعظان كين جلوه درمحراب ومنبرميكنند       چون به خلوت ميروندآن كارديگر ميكنند
مشكلي دارم ز دانشمند مجلس بازپرس       توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر ميكنند
  نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 6:17  توسط سهيل   | 
نقل است که يکبار هفت شبانه روز به روزه بود و هيچ نخورده بود و به شب هيچ نخفته بود . همه شب به نماز مشغول بود . گرسنگی از حد بگذشت . کسی به درخانه اندر آمد و کاسه ای خوردنی بياورد . رابعه بستد و برفت تا چراغ بياورد . چون باز آمد گربه آن کاسه بريخته بود. گفت :بروم و کوزه ای بياورم و روزه بگشايم . چون کوزه بياورد چراغ مرده بود . قصد کرد تادر تاريکی آب باز خورد . کوزه از دستش بيفتاد و بشکست . رابعه بناليد و آهی برآورد که بيم بود که نيمه خانه بسوزد. گفت :الهی اين چيست که با من بيچاره می کنی ؟آوازی شنود که :هان ! اگر می خواهی تا نعمت جمله دنيا وقف تو کنم ، اما اندوه خويش از دلت وابرم . که اندوه و نعمت دنيا هر دو در يک دل جمع نيايد . ای رابعه ! تو را مرادی است و ما را مرادی . ما و مراد تو هردو در يک دل جمع نياييم . گفت :چون اين خطاب بشنودم چنان دل از دنيا منقطع گردانيدم و امل کوتاه کردم که سی سال است چنان نماز کردم که هر نمازی گزاردم چنان دانستم که اين واپسين نمازهای من خواهد بود و چنان از خلق سربريده گشتم که چون روز بود از بيم آنکه نبايد که کسی مرا از او به خود مشغول کند . گفتم :خداوندا ! به خودم مشغول گردان تا مرا از تو مشغول نکنند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 6:16  توسط سهيل   | 
زلف آشفته وخوي كرده وخندان لب ومست   پيرهن چاك وغزلخوان وصراحي دردست
نرگسش عربده جوي ولبش افسوس كنان     نيم شب دوش ببالين من آمد بنشست
  نوشته شده در  شنبه 12 اسفند1385ساعت 6:10  توسط سهيل   | 
نقل است که صنوبری گويد :در بيت المقدس با ابراهيم بودم . در وقت قيلوله در زير درخت اناری فروآمد . و رکعتی چند نماز کرديم .. آوازی شنودم از آن درخت که :يا ابا اسحاق ! ما را گرامی گردان و از اين انارها چيزی بخور. ابراهيم سر در پيش افگنده سه بار درخت همان می گفت .پس درخت گفت :ياابا محمد ! شفاعت کن تا از انار ما بخورد . گفتم :يا با اسحاق می شنوی ؟گفت :آری ! چنين کنم . برخاست و دو انار باز کرد :يکی بخورد و يکی به من داد.ترش بود ، و آن درخت کوتاه بود . چون بازگشتم ، وقتی باز به آن درخت انار رسيدم ، درخت ديدم بزرگ شده ، و انار شيرين گشته ، و در سالی دوبار انار کرده ، و مردمان آن درخت را رمان العابدين نام کردند . به برکت ابراهيم و عابدان در سايه او نشستند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 12 اسفند1385ساعت 6:9  توسط سهيل   | 
خوشا شيراز و وضع بي مثالش          خداوندا نگه دار از زوالش
ز ركن آباد ما صد لوحش الله               كه عمر خضر مي بخشد زلالش
  نوشته شده در  جمعه 11 اسفند1385ساعت 8:39  توسط سهيل   | 
نقل است كه نوري بيمار شد. جنيد به عيادت او آمد و گل و ميوه آورد. بعد از مدتي جنيد بيمار شد. نوري با اصحاب به عيادت آمد. پس با ياران گفت: هر كس از اين بيمار جنيد چيزي برگيريد تا او صحّت يابد. گفتند: برگفتيم! جنيد حالي برخاست نوري گفت: اين نوبت كه به عيادت آيي چنين آي نه چنان كه گل و ميوه اري. (تذكرةالاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 11 اسفند1385ساعت 8:38  توسط سهيل   | 
دلم رميده لولي وشيست شورانگيز          دروغ وعده و قّتال وضع و رنگ آميز
فداي پيرهن چاك مهرويان باد                   هزار جامه تقّوي و خرقه پرهيز
  نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 7:50  توسط سهيل   | 
نقل است كه ميان سليمان داراي و احمدحواري عهد بود كه به هيچ چيز وي را مخالفت نكند.روزي سخن مي گفت(سليمان).وي را گفت(حواري):تنورتافته اند چه فرمايي؟ ابوسليمان جواب نداد.سه بار بگفت.بوسليمان گفت:برو و در آنجا بنشين. چون بر اين حال ساعتي بر آمد ياد آمدش.گفت:احمد راطلب كنيد. طلب كردند نيافتند.گفت:در تنور بنگريت كه با من عهد داردكه به من هيچ چيز مخالفت نكند. چون بنگريستند در تنوربود. مويي بر وي نسوخته بود. ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 7:49  توسط سهيل   | 
         با آرزوي موفقيت براي تمام دوستاني كه كنكور كارشناسي ارشد دارند.
به ملازمان سلطان كه رساند اين دعا را      كه بشكر پادشاهي ز نظر مران گدا را
ز رقيب ديوسيرت بخداي خود پناهم            مگر آن شهاب ثاقب مددي دهد خدا را
  نوشته شده در  چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 6:27  توسط سهيل   | 
نقل است كه درويشي آوازي ميداد كه مرا دوگرده ميدهند كارم راست ميشود شبلي گفت: خنك تو كه به دو گرده كارت راست ميشود كه مرا هر شبانگاه دو كَون(دو جهان) در كنارم مي نهند و كارم بر نمي آيد.(تذكرة‌ الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 6:26  توسط سهيل   | 
به آب روشن مي عارفي طهارت كرد       علي الصباح كه ميخانه را زيارت كرد
همينكه ساغر رزيّن خور نهان گرديد         هلال عيد بدور قدح اشارت كرد
  نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 6:15  توسط سهيل   | 
کسی از او وصيت خواست . گفت :وصيت می کنم تو را بدانکه پادشاه باشی در دنيا و آخرت . مرد گفت :اين چگونه بود . گفت :چنانکه در دنيا زاهد باشی . يعنی چون در دنيا زاهد باشی به هيچ کس طمع نبود و همه خلق را محتاج بينی . لاجرم توغنی و پادشاهی ! هر که چنين باشد پادشاه دنيا باشد و پادشاه آخرت . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 6:14  توسط سهيل   | 
         ياد و خاطره استاد علي اكبردهخدا را در سالگرد فوتش گرامي مي داريم.
به مژگان سيه كردي هزاران رخنه دردينم       بياكزچشم بيمارت هزاران درد برچينم
الااي همنشين دل كه يارانت برفت ازياد        مرا روزي مبادآندم كه بي ياد تو بنشينم
  نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 6:19  توسط سهيل   | 
و گفت :ورع سه مقام است يکی آنکه بنده سخن نگويد مگر به حق ، خواه در خشم باش خواه راضی ، دوم آنکه اعضای خود را نگاه دارد از هر خشم خدای ، سوم آنکه قصد او در چيزی بود که خدای تعالی بدان راضی باشد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 6:15  توسط سهيل   | 
ولادت با سعادت امام موسی کاظم (ع)را تبریک و تهنیت عرض می نمایم.
گر بُود عمربميخانه رسم بار دگر                بجز از خدمت رندان نكنم كار دگر
خُرم آن روز كه با ديده گريان بروم               تا زنم آب در ميكده يكبار دگر
  نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 6:10  توسط سهيل   | 
و نقل است که همسايگان او گفتند ما او را از ديوانگان شمرديمی . آخر از وی درخواست کرديم تا او را خانه ای ساختيم بر در سرای خويش. و يک سال و دو سال بسرآمدی که او را وجهی نبودی که بدان روزه گشادی . طعام او آن بودی که گاه گاه استه خرما برچيدی و شبانگاه بفروختی و در وجه قوت صرف کردی و بدان افطار کردی و اگر خرما خشک يافتی نگاه داشتی تا روزه بدان گشادی و اگر خرما خشک بيشتر يافتی استه خرما بفروختی و به صدقه بدادی . و جامه وی خرقه کهنه بود که از مزبلها برچيدی و پاک بشستی و برهم دوختی و با آن می ساختی . عجبا ! کار نفس خدايی از ميان چنين جای برآيد وقت نماز اول بيرون شدی و پس از نماز خفتن بازآمدی. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 6:9  توسط سهيل   | 
درد مارا نيست درمان الغياث              هجر ما را نيست پايان الغياث
دين و دل بردند و قصد جان كنند          الغياث از جور خوبان الغياث
  نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385ساعت 6:19  توسط سهيل   | 
گفت :آنکه از دوزخ گريزان بود و بهشت را جويان بود و طالب رضای رحمان بود و سخن اوست که بر شما باد که از دنيا احتراز کنيد که به من درست چنين رسيده است که روز قيامت بنده ای را که دنيا را عظيم داشته بود به پای کنند بر سر جمع ، پس منادی کنند که بنگريد که اين بنده ای است که آنچه حق تعالی آن را حقير داشته است و آنچه خدای دشمن داشته او دوست و عزيز داشته است و انچه خدای انداخته است او برگرفته . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385ساعت 6:18  توسط سهيل   | 
زدر درآ وشبستان ما منّور كن                 هواي مجلس روحانيان معّطر كن
اگرفقيه نصيحت كند كه عشق مباز         پياله اي بدهش گو دماغ را تركن
  نوشته شده در  جمعه 4 اسفند1385ساعت 9:19  توسط سهيل   | 
نقل است كه جواني در مجلس جنيد حالتي ظاهر شد. توبه كرد وهرچه داشت به غارت داد و حق ديگران بداد و هزار دينار برداشت تا پيش جنيد بَرد. گفتند:حضرت او حضرت دنيانيست آن حضرت را آلوده نتواني كرد.برلب دجله نشست و يك يك دينار در آب مي انداخت تا هيچ نماند.برخاست و به خانقاه شد جنيد چون او رابديد گفت : قدمي كه به يكباربايد نهاد به هزار بار نهي. برو كه ما نشايي.از دلت برنيامد كه به يكبار در آب انداختي. در اين راه نيز اگر همچنين آنچه كني به حساب خواهي كرد و هيچ جاي نرسي.باز گرد وبه بازارشو كه حساب و صرف ديدن در بازار است (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 4 اسفند1385ساعت 9:19  توسط سهيل   | 
مَطَلب طاعت وپيمان وصلاح ازمن مست        كه به پيمانه كشي شهره شدم روزالست
من همان دم كه وضوساختم ازچشمه عشق      چارتكبيرزدم يكسره برهرچه كه هست
  نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 7:53  توسط سهيل   | 
نقل است كه گفت:حوري را به خواب ديدم.نوري داشت كه مي درخشيد.گفتم:اي حوري رويي نيكو داري. گفت : آري يا احمد!آن شب كه بگريستي من آب ديده تو در روي خود ماليدم روي من چنين شد. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 7:53  توسط سهيل   | 
                    ولادت امام محمد باقر(ع) را تبریک و تهنیت عرض می نمایم

بدورلاله قدح گير و بي ريا مي باش             ببوي گل نفسي همدم صبا مي باش
نگويمت كه همه ساله مي پرستي كن       سه ماه مي خور و نه ما پارسا مي باش

  نوشته شده در  چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 6:16  توسط سهيل   | 
نقل است كه عضدالدوله را كه وزير بود در بغداد درد شكم برخاست. جمله اطباء را جمع كردند. در آن عاجز ماندند تا آخر نعلين شيخ خرقاني را بشكم او فرونياورند حق تعالي شفا نداد. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 6:15  توسط سهيل   | 
سمن بویان غبارغم چو بنشینندبنشانند      پری رویان قرارازدل چوبستیزندبستانند
بفتراک جفاجانهاچوبربندند بربندند                ز زلف عنبرین دلهاچو بگشایند بفشانند
  نوشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 7:23  توسط سهيل   | 

نقل است كه ممشادشبي برخاست – نه به وقت – و باز بخفت. خوابش نمي برد طهارت كرد و دو ركعت نماز كردو بخفت. باز هم خوابش نمي برد. گفت:يا رب مرا چه ميشود؟به دلش در آمد مه برخيز وبيرون رو و برفي عظيم بود.درميان برف مي رفت تا از شهر بيرون شد. تپه اي بود كه هر كه توبه كردي آنجا رفتي.برآن تپه شد. ابراهيم را ديد بر ان تپه نشسته. پيراهني كوتاه پوشيده و برف گرداگرد او مي گداخت و خشك مي شد. پس گفت:اي ممشاد دست به من ده. دست بدو دادم. دستم عرق كرد از حرارت دست او و بيتي تازي برخواند.  (تذكرة الاولياء)

  نوشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 7:22  توسط سهيل   |