نقل است که يک شب در صومعه نماز می کرد . ماندگی در او اثر کرد در خواب شد . از غايت استغراق حصير در چشم او شکست . و خون روان شد و او را خبر نبود . دزدی درآمد چادری داشت ، برگرفت . خواست که بيرون شود راه در باز نيافت . چادر بنهاد و برفت . راه بازديد . برفت و باز چادر برگرفت ، بيامد راه نيافت. از چادر بنهاد . همچنين چند کرد تا هفت بار از گوشه صومه آواز آمد که :ای مرد ! خود را رنجه مدار که او چندين سال است تا خود را به ماسپرده است . ابليس زهره ندارد ، که گرد او گردد ! دزدی را که زهره آن بود که گرد چادراو گردد؟ برو ورنجه مباش . ای طرار ! اگر يک دوست خفته است يک دوست بيدار است و نگاه دار او .(تذكرة الاولياء)

نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 3:51  توسط سهيل
|