تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

دوش بيماري چشم تو ببرد ازدستم               ليكن از لطف لبت صورت جان مي بستم
عشق من با خط مشكين تو امروزي نيست     ديرگاهيست كزين جام هلالي مستم
  نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 6:21  توسط سهيل   | 
و گفت وقتی سوال کردم از راهبی که راه بخدای چگونه است ؟گفت چون روی به راه وی آوردی آنجاست. و گفت اهل معرفت آن قومند که چون سخن گويند از خدای گويند و چون عمل کنند برای خدای کنند و چون طلب کنند از خدای طلب کنند. و گفت هرکه مداومت کند بر ذکر دل ، آنجا شادی محبوب پديد آيد و هرکه خدايرا برگزيند بر هوای خويش از آنجا دوستی خدای تعالی پديد آيد و هرکه را آرزومندی بود به خدای روی بگرداند از هرچه جز اوست . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 6:20  توسط سهيل   | 
نكته دلكش بگويم خال آن مهرو ببين      عقل و جان را بسته زنجيرآن گيسو ببين
عيب دل كردم كه وحشي وضع وهرجائي مباش  گفت چشم شيرگيرو مست آن آهوببين
  نوشته شده در  یکشنبه 29 مهر1386ساعت 6:2  توسط سهيل   | 
برجعفر اعور گفت :نزديک ذالنون بودم . جماعتی ياران او حاضر بودند . از طاعت جمادات حکايت می کردند و تختی آنجا نهاده بود. ذالنون گفت :طاعت جمادات اوليا را آن بود که اين ساعت اين تخت را بگويم که گرد اين خانه بگرد ، در حرکت آيد . چون سخن بگفت در حال آن تخت گرد خانه گشتن گرفت و به جای خويش بازشد . جوانی آنجا حاضر بود . آن حال بديد . گريستن بر وی افتاد ، تا جان بداد . برهمان تختش بشستند و دفن کردند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 29 مهر1386ساعت 6:0  توسط سهيل   | 
از من جدا مشو كه توام نور ديدهء         آرام جان و مونس قلب رميدهء
از دامن تو دست ندارند عاشقان           پيراهن صبوري ايشان دريدهء
  نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 5:49  توسط سهيل   | 
نقل است که عيال داری بود . نماز شام می رفت و هيچ چيز نداشت از طعام ، و گرسنه بود ، و دلتنگ که به اطفال و عيال چه گويم که دست تهی می روم . در دردی عظيم می رفت . ابراهيم را ديد ساکن نشسته . گفت :يا ابراهيم ! مرا از تو غيرت می آيد که تو چنين ساکن و فارغ نشسته ای و من چنين سرگردان و عاجز . ابراهيم گفت :هرچه ما کرده ايم از حجتها و عبادتهای مقبول و خيرات مبرور اين جمله را به تو داديم . تو يک ساعت اندوه خود را به ما دادی. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 5:48  توسط سهيل   | 
جان بي جمال جانان ميل جهان ندارد         هركس كه اين ندارد حقا كه آن ندارد
با هيچ كس نشاني زان دلستان نديدم       يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد
  نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 0:36  توسط سهيل   | 
. چون بروزگاری برآمد بی برگ و نوا شد . زن از وی نفقات و دربايست طلب می کرد . حبيب بدر بيرون آمد و قصد صومعه کرد تا عبادت پيش گيرد و چون شب درآمد بر زن بازآمد . زن او را پرسيد که :کجا کار کردی که چيزی نياوردی ؟حبيب گفت :آنکس که من از جهت او کار می کردم پس کريم است و از کرم او شرم دارم که از وی چيزی بخواهم . او خود چون وقت آيد بدهد که می گويد هر ده روز مزد می دهم . پس هر روز بدان صومعه می رفتو عبادت می کرد تا ده روز . روز دهم چون نماز پيشين رسيد انديشه کرد که امشب به خانه چه برم و با زن چه گويم و بدان تفکر فرو شد . در حال خداوند تعالی مسلوخ ، و يک حمال ديگر با روغن و انگبين و توابل و حويج حمالان آن برداشته بودند ، و جوانمردی ماهروی با ايشان اندر صره ای سيصد درم سيم به در خانه حبيب آمد و در بزد . زن درآمد . گفت :چه کار تست ؟آن جوانمرد نيکوروی گفت :اين جمله را صاحب كار حبيب فرستاده است . حبيب را بگوی که تو در کار افزای تا ما در مزد بيفزاييم.اين بگفت و برفت . چون شب در آمد حبيب خجل زده و غمگين روی به خانه نهاد . چون به در خانه رسيد ، بوی نان و ديگ می آمد . زن حبيب پيش او بازرفت و رويش پاک کرد و لطف کرد . چنانکه هرگز نکرده بود . گفت :ای مرد ! اين کار از بهر آنکه می کنی آنکس پس نيکومهتری است با کرامت و شفقت . اينک چنين و چنين فرستاده به دست جوانمردی نيکوروی و گفت :حبيب چون بيايد او را بگوی که تو در کار افزای تا ما در مزد بيفزاييم. حبيب متحير شد و گفت :ای عجب ! ده روز کار کردم ، با من اين نيکويی کرد . اگر بيشتر کنم دانی که چه کند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 0:35  توسط سهيل   | 
من نه آن رندم كه ترك شاهد و ساغركنم      محتسب داند كه من اين كارها كمتركنم
من كه عيب توبه كاران كرده باشم بارها       توبه ازمي وقت گل ديوانه باشم گركنم
  نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 7:6  توسط سهيل   | 
اويس را گفتند : رضی الله عنه که دراين نزديکی تو مردی است . سی سال است که گوری فرو کرده است و کفنی درآويخته و بر سر آن نشسته است و می گريد و نه به شب قرار گيرد و نه به روز. اويسی گفت : مرا آنجا بريد تا او را ببينم . اويس را نزديک او بردند . او را ديد زد گشنه و نحيف شده و چشم از گريه در مغاک افتاده .بدو گفت :ای مرد سی سال است تا گور و کفن تو را از خدای مشغول کرده است و بديد هر دو باز مانده ای و اين هر دو بت راه تو آمد ه است . آن مرد به نور او آن آفت در خويش بديد ، حال بر او کشف شد ، نعره ای بزد و در آن گور افتاد و جان بداد .اگر گور و کفن حجاب خواهد بود حجاب ديگران بنگر که چيست و چندست . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 7:4  توسط سهيل   | 
طايردولت اگر باز گذاري بكند                 يار باز آيد و با وصل قراري بكند
 ديده را دستگه دُرّ گهر گرچه نماند        بخورد خوني و تدبير نثاري بكند
  نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 6:7  توسط سهيل   | 
يک روز کاروانی شگرف می آمد و ياران او کاروان گوش می داشتند .مردی در ميان کاروان بود و آواز دزدان شنوده بود .دزدان را بديد .بدره ای زر داشت .تدبير می کرد که اين را پنهان کند .با خويش گفت :بروم و اين بدره را پنهان کنم تا اگر کاروان بزنند اين بضاعت سازم .چون از راه يکسو خيمه فضل بديد .به نزديک خيمه او را ديد بر صورت و جامه زاهدان .شاد شد و آن بدره به امانت بدو سپرد.فضيل گفت :برو و درآن کنج خيمه بنه .مرد چنان کرد و بازگشت .به کاروان گاه رسيد .کاروان زده بودند .همه کالاها برده ,و مردمان بسته و افگنده ,همه را دست بگشاد و چيزی که باقی مانده بود جمع کردند و برفتند ,و آن مرد نزد فضيل آمد تا بدره بستاند .او را ديد با دزدان نشسته و کالاها قسمت می کردند .مرد چون چنان بديد گفت :بدره زر خويش به دزد دادم.فضيل از دور او را بديد ,بانگ کرد .مرد چون بيامد ,گفت چه حاجت است ؟گفت :هم آنجا که نهاده ای برگير و برو.مرد به خيمه در رفت و بدره برداشت و برفت .ياران گفتند :آخر ما در همه کاروان يک درم نقد نيافتيم .توده هزار درم باز می دهی ؟فضيل گفت :اين مرد به من گمان نيکو برد ,من نيزبه خدای گمان نيکو برده ام که مرا توبه دهد .گمان او را سبب گردانيدم تا حق گمان من راست گرداند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 6:6  توسط سهيل   | 
دارم اززلف سياهش گله چندان كه مپرس*كه چنان زوشده ام بي سروسامان كه مپرس
كس باميد وفا ترك و دل و دين مكناد *****كه چنانم من ازين كرده پشيمان كه مپرس
  نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 6:5  توسط سهيل   | 
نقل است كه مريدي از شيخ خواست كه مرا دستوري ده تا به كوه لبنان شوم و قطب عالم را بينم. شيخ دستور داد. چون به لبنان رسيد جمعي ديد نشسته – رو به قبله – و جنازه اي در پيش و نماز نمي كردند مريد پرسيد:چرا برجنازه نماز نميكنيد؟ گفتند: تا قطب عالم بيايد- كه روزي پنج بار قطب اينجا امامت كند- مريد شاد شد. يك زمان بود همه از جاي بجستند. گفت شيخ را ديدم كه در پيش ايستاد و نماز بكرد و مرا دهشت(ترس) افتاد. چون به خود باز آمدم مرده را دفن كردند و شيخ برفت. گفتم : اين شخص كه بود؟ گفتند: ابوالحسن خرقاني. گفتم : كي باز آيد؟ گفتند: به وقت نماز ديگر. من زاري كردم كه من مريد اويم و چنين سخني گفته ام. شفيع شويد تا مرا به خرقان برد كه مدتي شد تا در سفرم. پس چون وقت نماز ديگر در آمد ديگر باره شيخ را ديدم در پيش شد. چون سلام بداد من دست بدو درزدم و مرا دهشت افتاد. و چون به خود بازآمدم خود را بر سرچهار سوي ري ديدم. روي به خرقان آوردم.چون نظر شيخ بر من افتاد.گفت:شرط آن است كه آنچه ديدي اظهارنكني كه من از خداي درخواست كرده ام تا بدين جهان و بدان جهان مرا از خلق بازپوشاند و از آفريده مرا هيچ كس نديد مگر زنده اي و آن هم بايزيد بود. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 6:4  توسط سهيل   | 
بيا كه رايت منصور پادشاه رسيد             نويد فتح و بشارت به مهروماه رسيد
جمال بخت ز روي ظفر نقاب انداخت         كمال عدل بفرياد دادخواه رسيد
  نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386ساعت 6:14  توسط سهيل   | 
نقل است كه در زندان سيصد كس بودند چون شب در آمد گفت: اي زندانيان شما را خلاص دهم . گفتند: چرا خود را نميدهي . گفت ما در بند خداونديم و پاس سلامت مي داريم اگر خواهيم. به يك اشارت همه بند ها بگشايم پس بانگشت اشاره كرد همه بندها از هم فرو ريخت . ايشان گفتند اكنون كجا رويم كه در زندان بسته است اشارتي كرد رخنه ها پديد آمد.گفت اكنون سرخويش گيريد . گفتند تو نمي آيي. گفت ما را با او سرّي است كه جز بر سر دار نمي توان گفت. روز بعد گفتند زندانيان كجا رفتند؟ گفت آزاد كردم . گفتند تو چرا نرفتي ؟ گفت : حق را با من عتابي است نرفتم. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386ساعت 6:13  توسط سهيل   | 
هرچند پيرو خسته دل و ناتوان شدم        هرگه كه ياد روي تو كردم جوان شدم
شكر خدا كه هرچه طلب كردم ازخدا        برمنتهاي همت خود كامران شدم
  نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 6:6  توسط سهيل   | 
گفت مرد آنست كه بستاند و بدهد و نيم مرد آنست كه بدهد و نستاند و نامرد آنست كه ندهد و نستاند. (تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 6:5  توسط سهيل   | 
               فرا رسيدن عيد سعيد فطر را تبريك و تهنيت عرض مي نمايم
روزه يكسو شد وعيد آمدودلها برخاست      خم زخمخانه به جوش آمدومي بايد خواست
نوبت زهد فروشان گران جان بگذشت         وقت رندي و طرب كردن رندان پيداست
  نوشته شده در  شنبه 21 مهر1386ساعت 8:53  توسط سهيل   | 
نقل است كه روزي به دكان بقال شد تا گردو بخرد . پول بداد صاحب دكان شاگرد را گفت جوز بهتري انتخاب كن . شيخ گفت به هركس كه گردو مي فروشي همين سفارش را ميكني با نه. دكاندار گفت از بهر علم تو ميگويم . گفت من فضل علم خويش بتفاوت ميان دو جوز نميدهم و ترك جوز كرد . (تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  شنبه 21 مهر1386ساعت 8:51  توسط سهيل   | 
بیستم مهر سالروز بزرگداشت حافظ را گرامی می داریم.
تا زمیخانه ومی نام و نشان خواهد بود
                                   سرماخاک ره پیرمغان خواهد بود
حلقه پیرمغان از ازلم در گوش است
                           بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود
برسرتربت ما چون گذری همت خواه
                                  که زیارتگه رندان جهان خواهد بود

برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو
                       راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود
ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز
                          تا دگر خون که از دیده روان خواهد بود
چشمم آن دم که ز شوق تو نهد سر به لحد
                                تا دم صبح قیامت نگران خواهد بود
بخت حافظ گر از این گونه مدد خواهد کرد
                       زلف معشوق به دست دگران خواهد بود
  نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت 4:10  توسط سهيل   | 
                                                       به نام خدا 
به مناسبت بیستم مهرسال روز بزرگداشت لسان الغیب حافظ شیرازی مناسب دیدم مطلبی راکه خاله فرا برایم کامنت گذاشته بودند برایتان بیان کنم:

وقتی اشاره به واژه های کلیدی در ابیات می کنیم بهتر هست قدری از نظر عرفانی اصطلاحات رو مرور کنیم . مثلا:
* آغوش : دریافت رموز واسرار الهی را گویند.
* باده: عشق صوفیان مبتدی را گویند. عشقی که ضعیف است و این برای عوام نیز در ابتدای سلوک موجود است.
* باده صافی: عشق بی آلایش است. عشقی خالی از هر عیب ونقص. فارغ از لذت وصل یا درد دور وحرمان.
* بت: مقصود ومطلوب را گویند .
* بتخانه: دل عارف کامل است و نیز اشاره دارد به عالم جبروت .
* بوسه : فیض وجذبه باطن است .
* پیاله: تعین‌های هستی میباشد که همه آنها آینه حق هستند. کنایت از محبوب نیز میباشد. صفای ظاهر وباطن که هرچه در او باشد عیان میگردد.
* پیمانه : تعبیر دیگریست در بیان دل سالک وصوفی.
* چشم جادو: جذبات الهی است .
* چشم خمار : کنایه از پنهان کردن تقصیرات وکاستی‌های سالک است بر روی سالک از جانب حضرت دوست.
* چشم مست : سر الهی وجذبات حق است .
* خرابات: شرابخانه.در اصطلاح عبارت از خراب شدن صفات بشریت و فانی شدن وجود جسمانی است.
* خرقه : علامت سر سپردن صوفی است به شیخ طریقت و در حقیقت نشانه تسلیم بود به خدای تعالی .
* خم: اشاره دارد به واحدیت ومقام جمع را نیز گویند .
* خمار: به ضم حرف خ. بازگشت سالک از مستی وحدت به کثرت را گویند. عاشق سرگردان .
* خمر: غلبه عشق بر دل صوفی است که رسوایی به بار آورد .
* ساغر: اشاره به دل صوفی است که می‌وصال ومحبت در آن ریخته میشود .
* ساقی: اشاره دارد به محبوب مطلق و پیر طریقت. رساننده فیض که شراب عشق را به عاشقان خود میدهد.
* سبو: اشاره دارد به تعینات ویژه من ومای اعتباری انسان. کنایت از جام می‌وحدت که از منبع فیض مطلق به هرکسی سهمی داده شده‌است .
* شراب: افراط محبت یا کمال معشوق را گویند .
* طرب: انس با حق تعالی است. سرور و شادی محض دل در آن .
* عیش: دوام حضور است وفراغت آن به تمام وکمال معنی .
* مطرب: آگاه کننده.
* شاید کلمه‌ای دشوار‌یاب ‌تر از رند در اشعار حافظ یافت نشود. کتب لغت آن‌را به عنوان زیرک، بی‌باک، لاابالی، و منکر شرح می‌دهند، ولی حافظ از همین کلمه بد‌معنی، واژه پربار و شگرفی آفریده است که شاید در دیگر فرهنگ‌ها و در زبان‌های کهن و نوین جهان معادلی نداشته باشد.
اهل کام ونازرادر کوی رندی راه نیست       رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی
آدمی در عالم خاکی نمی‌آیدبه‌دست           عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
برای اطلاعات بیشتر می توانید به فرهنگ اصلاحات عرفانی کشف المحجوب مراجعه کنید.

  نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت 4:5  توسط سهيل   | 
يارب سببي ساز كه يارم به سلامت         باز آيد و برهاندم از بند ملامت
خاك ره آن يار سفركرده بياريد                 تا چشم جهان بين كنمش جاي اقامت
  نوشته شده در  پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 4:21  توسط سهيل   | 
نقلست كه يك روز به نزديك جهودي شدو گفت: اين خواجه نيمدانگ سيم بده تا از اين دكان فقاعي بخورم القصه چهل بار ميامد و نيم درم ميجست و جهود بدرشتي و زشتي او را ميراند و يك ذره تغيير در قيافه او ظاهر نمي شد و هربار كه مي امد شكفته تر و خوش وقتتر مي بود و آن جهود از آنهمه صبر بر خشونت و درشتي و زشتي او عجب آمد و گفت اين درويش تو چه كسي كه از براي نيم درم اينهمه برجفا و خشونت تحمل كردي كه ذره از جا نشدي . نصر ابادي گفت: دويشان را چه جاي از جاي شدن است كه گاه باشد كه چيزها بر ايشان برآيد كه كوه نتواند كشيدن .چون جهود آن بديد درحال مسلمان شد. (تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 4:20  توسط سهيل   | 
روزگاري شد كه در ميخانه خدمت مي كنم      درلباس فقر كار اهل دولت مي كنم
 تاكه اندر دام وصل آرم تذروي خوش خرام      در كمينم و انتظار وقت فرصت مي كنم
  نوشته شده در  چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 6:38  توسط سهيل   | 
نقلست كه پيري گفت در جواني به تجارت رفتم و در راه مرو چنانكه عادت كارواني باشد از پيش برفتم و خواب بر من غلبه كرد و ازراه به يك سو رفتم و بخفتم كاروان بگذشت و من در خواب بماندم تا آفتاب برآمد ازجاي برفتم و اثر كاروان نديدم و راه گم كرده بودم پاره اي بدوديم و مدهوش شدم چون به خود آمدم يك طرف اختیار كردم تا آفتاب گرم شد و تشنگي و گرسنگي بر من اثر كرد و ديگر قوت رفتن نماند صبر كردم تا شب شد همه شب رفتم چون شب شد به صحرايي رسيدم پرخاك و خاشاك و گرسنگي و تشنگي بغايت رسيد و گرمايي سخت شد. شكسته دل شدم و دل بر مرگ نهادم پس جهد كردم تا خود را به بلندي افكنم و گرد صحرا نگرسيتم از دور سبزي ديدم و دلم قوي شد و روي بدان جانب نهادم چشمه آب بود آب خوردم و وضو ساختم و نماز كردم چون وقت زوال شد يكي پديد آمد. روي بدين آب آورد. مردي ديدم بلند بالاي و سفيد پوست و محاسن كشيده و مرقعي پوشيده وبكنار آب آمد و طهارت كرد و نماز بگذارد و برفت. من با خود گفتم كه چرا با او سخن نكردي پس صبر كردم تا نماز دگر باز آمد. من پيش او رفتم و گفتم:اي شيخ از بهر خدا مرا فرياد رس كه از نشابورم و ازكاروان جدا افتاده و بدني احوال شده .دست من بگرفت شيري را ديدم كه از بيابان بر آمد و اورا خدمت كرد.شيخ دهان بگوش شير نهاد و چيزي بگفت. پس مرا برپشت شير نشاندو گفت چشم بر هم گذار تا كه شير بايستد. آنگاه تو از وي فرود آي . چشم برهم نهادم شير دررفتن آمد و پاره ای برفت و سپس ايستاد. من از وي فرود آمدم چشم باز كردم. شيربرفت و قدمي چند برفتم.خود را به بخارا ديدم يك روز از در خانقاه ميگذشتم خلقي بسيار ديدم. پرسيدم كه چه بوده است. گفتند كه شيخ ابوسعيد آمده است من نيز رفتم نگاه كردم آن مرد بود كه مرا بر شير نهاده بود روي بمن كرد و گفت كه سّر مرا تا من زنده ام به هيچ كس مگو كه هر چه در ويراني ببيني در آباداني نگويند چون اين سخن بگفت نعره از من برآمد و بهوش شدم . (تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 6:37  توسط سهيل   | 
هاتفي از گوشه ميخانه دوش               گفت ببخشند گنه مي بنوش
 لطف الهي بكند كار خويش                  مژده رحمت برساند سروش
  نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 6:36  توسط سهيل   | 
نقلست كه بعد اوفات او درويشي به سرخاك او ميرفت و ازحق تعالي دنيا ميخواست . شبي ابوالحسن را بخواب ديد كه گفت: اي درويش چون به سرخاك ما آئي نعمت دنيا مخواه و اگر نعمت دنيا خواهي به سرخاك خواجگان دنيا رو . چون اينجا آيي سعادت دو دنيا خواه. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 6:35  توسط سهيل   | 
نقلست كه حلاج با چهارصد صوفي روي به باده نهادند چون روزي چند برآمد چيزي نيافتند. حلاج را گفتند : ما را گوشت بريان مي بايد. گفت بنشينيد . پس دست از پس ميكرد. و گوشتي بريان با دو قرص نان به هريك ميداد. تا چهارصد گوشت بريان و هشتصد قرص نان بداد. بعد از ان گفتند ما رطب ميخواهيم . برخاست و گفت مرا بيفشانيد رطب از وي مي باريد تا سير بخورند. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 16 مهر1386ساعت 4:17  توسط سهيل   | 
اي غايب از نظر به خدا مي سپارمت         جانم بسوختي و به دل دوست دارمت
 تا دامن كفن نكشم زير پاي خاك              باور مكن كه دست ز دامن بدارمت
  نوشته شده در  دوشنبه 16 مهر1386ساعت 4:17  توسط سهيل   | 
آنكه با سنبل او غاليه تابي دارد               باز با دلشدگان ناز و عتابي دارد
از سر كشته خود ميگذري همچون باد        چه توان كرد كه عمرست و شتابي دارد
  نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 6:35  توسط سهيل   | 
نقل است كه هروقت كه شيخ ابوسعيدابوالخيررا گرفتاري آمد ميگفت كه اسب زين كنيد تا به حج روم به مزار شيخ ابوالفضل رفتي و طواف كردي تا آن گرفتاري از بين برود و نيز هر مريد شيخ ابوسعيد كه انديشه حچ كردي او را به سرخاك شيخ ابوالفضل حسن فرستادي و گفتي كه آن خاك را زيارت كن و هفت بار گرد آن طواف كن تا مقصود تو حاصل شود. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 6:34  توسط سهيل   | 
ياد باد آنكه نهانت نظري با ما بود                            رقم مهر تو بر چهره ما پيدا بود
 ياد باد آنكه دو چشمت به عتابم مي كشت              معجز عيسويت در لب شكرخا بود
  نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 6:31  توسط سهيل   | 
در بغداد با اصحاب خود سماع كردي در پيش خليفه از او بدگويي ميكردند كه قومي بهم در شده اند و سرود ميگويند و پاي ميكوبند و حالت ميكنند و در سماع مي نشينند. يك روز خليفه در صحرا نشسته بود و حصري با اصحاب رد مي شدند. كسي خليفه را گفت: آن مرد كه دست مي زند و پاي ميكوبد اين است . خليفه حصري را گفت: چه مذهب داري؟ گفت مذهب بوحنيفه داشتم به مذهب شافعي باز آمدم و اكنون خود بچيزي مشغولم كه از هيچ مذهبي خبر نيست . گفت: آن چيست؟ گفت :صوفي . خلیفه گفت : صوفي چه باشد ؟ گفت: آنكه ز دو جهان بدون او به هيچ چيز نيارآمد و نياسايد.خلیفه گفت : آنكه ديگر؟ گفت :انكه كار خويش بدو بازگذارد كه خداوند اوست تا خود به قضا خويش تولي ميكند. خلیفه گفت: ديگر؟ گفت: چون حق را يافتند به چيز ديگر ننگرند .و خليفه گفت ايشان را مرنجانيد كه ايشان قومي بزرگند كه حق تعالي را نيابت كار ايشان دارند. (تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 6:30  توسط سهيل   | 
و گفت سخاوتمند را سركيسه گشاد باشد و دستهاي وي گشاده و درهاي بهشت گشاده بر روي وي. و بخيل را سركيشه بسته باشد و دست وي از عطا دادن بسته و درهاي بهشت بر روي او بسته . (تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 2:43  توسط سهيل   | 
هزار دشمنم ار ميكنند قصد هلاك        گرم تو دوستي از دشمنان ندارم باك
مرا اميد وصال تو زنده مي دارد           و گرنه هر دمم از هجر تست بيم هلاك
  نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 2:43  توسط سهيل   | 
نقلست كه پدر شيخ گفت كه من دربِ سراي را به زنجير محكم كردمي و گوش ميداشتيم تا ابوسعيد سرباز نهادي(خوابيد). وقتی كه در خواب شد من نيز بخفتمي . شبي در نيم شب از خواب درآمدم ابوسعيد را نديدم برخاستم و طلب ميكردم در خانه نبود و زنجير همچنان بسته بود.پس چند شب گوش داشتم وقت صبح درآمدي آهسته بجامه خواب رفتي و بر وي ظاهر نميكردم. آخرشبي اورا گوش داشتم چندانكه مي رفت من بر اثر آن مي رفتم تا به رباطي رسيدم و در مسجد شد و در فراز كرد چوبي در پس در نهاد وازبيرون نگاه ميكردم . در گوشه آن مسجد در نماز ايستاد چون از نماز فارغ شد چاهي بود رسني بر پاي خود بست و چوب برسرچاه نهاد و و خويشتن رابياويخت و قرآن را از ابتدا تا سحر ختم كرده بود آنگاه برآمد و در رباط بوضو كردن مشغول شد . من به خانه باز آمدم و برقرار خود بخفتم تا او در آمد چنانكه هر شب سرباز نهاد پس من برخاستم و خود را از دور داشتم و چندانكه معهود بود او را بيدار كردم و بجماعت رفتم و بعد از آن چند شب گوش داشتم همچنان ميكرد چندانكه توانستي و خدمت درويشان قيام نمودي و دريوزه كردي از جهت ايشان و با ايشان صحبت داشتي . ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 4:18  توسط سهيل   | 
شب وصلست و طي شد نامه هجر          سلام فيه حتي مطلع الفجر 
دلادر عاشقي ثابت قدم باش                     كه در اين ره نباشد كار بي اجر
  نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 4:18  توسط سهيل   | 
شهادت مولي الموحدين علي(ع) را تسليت و تعزيت عرض مينمايم.
روي بنماي و وجود خودم از ياد ببر                خرمن سوختگانرا همه گو باد ببر
 ما چو داديم دل و ديده به توفان بلا               گو بيا سيل غم و خانه ز بنياد ببر
  نوشته شده در  چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 2:47  توسط سهيل   | 
نقل است كه گفت : وقتي در بياباني پانزده شبانه روز گم شدم چون راه بازيافتم .لشكري ديدم كه مرا شربتي آب داد. زيان كاري آن شربت سي سالست كه هنوز در دل من مانده است . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 2:46  توسط سهيل   | 

    آن شب قدري كه گويند اهل خلوت امشب است

                                                        يارب اين تاثير دولت در كدامين كوكب است

    تابگيسوي تو دست ناسزايان كم رسد 
                                                       هر دلي از حلقه اي در ذكر يارب يارب است

  نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 4:11  توسط سهيل   | 
وقتي مردي به نزديك او آمد و گفت : دعائي در كارمن كن. گفت: برو به كوي خداي شو تا به دعاي ممشاد حاجت نبود. مرد گفت: يا شيخ كوي خداي كجا است؟ گفت : آنجا كه تو نباشي. مرد برفت و از ميان خلق عزلت گرفت و دولت او را دريافت و هم نشين سعادت گشت و با حق آرام گرفت. تا چنان شد كه وقتي عظيم آمد . به دينور بازگشت خلق همه روي به صومعه ممشاد نهادند در آن ميان آن جوانمرد را ديدند مي آمد و سجاده بر روي آب افكنده وآب او را مي آورد. چون ممشاد او را بديد گفت: اين چه حالتست ؟ جوانمرد گفت: مرا اين دادي و مي پرسي؟ اينك حق تعالي مرا از دعاي ممشاد و غير او مستغني گردانيده و بدينجا رسانيد كه مي بيني. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 4:10  توسط سهيل   | 
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند              واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

 بيخود از شعشعه پرتو ذاتم كردند                   باده از جام تجلي صفاتم دادند

  نوشته شده در  دوشنبه 9 مهر1386ساعت 7:32  توسط سهيل   | 
نقل است از امام خرامي كه گفت : كودك بودم بر درختي توت شدم برگ و شاخ آن ميزدم. شيخ ابوالفضل ميگذشت. و مرا نديد. دانستم كه از خود غايب است و بدل با حق حاضر. به حكم انبساط سربرآورد و گفت: بارخدايا يكسال بيش است تا تو مرا دانگي ندادي تا موي سرباز كنم. با دوستان چنين كنند.درحال همه برگها و شاخه هاي درخت طلا گرديد . گفت عجب كاري همه تعريض ما با اعراض است . با تو سخن دل هم نتوان گفت. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 9 مهر1386ساعت 7:30  توسط سهيل   | 
دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند           نياز نيمه شبي دفع صد بلا بكند

عتاب يار پريچهره عاشقانه بكُش         كه يك كرشمه تلافي صد بلا بكند

  نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 4:25  توسط سهيل   | 
مريدي داشت او را حمزه علوي گويند. شبي حمزه قصد كرد كه به خانه شيخ برود و شيخ گفت: امشب اينجاباش . حمزه براي فرزندانش طعامي مرغ در تنور ميخواست قرار دهد.با خود گفت: اگر اينجا باشم فردا نماز صبح اينجا بايد بخوانم و صبحانه با شيخ باشم و دير مي شودو طفلان گرسنه مي مانند و منتظر من باشند. پس گفت: شيخا بروم . شيخ گفت: امشب اينجا باش . گفت: كار مهمي دارم . شيخ گفت خود داني. حمزه به خانه آمد و آن طعام مرغ در تنورنهاد و روزبعد به كنيزك گفت: آن غذا را بياورد . كنيزك طعام را از تنور بيرون آورد و در راه كه مي امد پايش برسنگ افتاد و تابه برزمين افتاد و بشكست و غذا بريخت.مرغ بر رهگذار بيفتاد. حمزه گفت باز رو آن مرغ بياور تا بشويم و بخوردمي دراین بودند كه ناگاه سگي از در در آمد و مرغ را ببرد. گفت اكنون چون اينهه از دست بشد باري برخيزم و صحبت شيخ را از دست ندهم و به نزديك شيخ آمد . شيخ چون چشم بر وي افتاد گفت: هركه گوشت او رااز مشايخ گوش ندارد گوشت او به سگ دهند. حمزه پشيمان شد و توبه كرد. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 4:24  توسط سهيل   | 
قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود       ورنه هيچ از دل بيرحم تو تقصير نبود
من ديوانه چو زلف تو رها ميكردم                 هيچ لا يقترم از حلقه زنجير نبود
  نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 4:13  توسط سهيل   | 
نقل است كه دانشمندي در مجلس شيخ حاضر بود چون مجلس شيخ تمام گشت دانشمند بيامد و در دست و پاي شيخ افتاد. شيخ پرسيد چه بودت. گفت به وقتي كه مجلس ميگفتي درخاطرم آمد كه علم من از اين زیادترست و من قوت بجهد مي بايم و به زحمت لقمه به دست مي آوردم و اين شيخ با اينهمه جاه و قبول ؛ مال بسيار كه بر دست او گذرميكند آيا دراين چه حكمت است . چون در خاطر من این بگذشت .درحال تو چشم در قنديل افكندي و و گفتي كه آب و روغن در اين قنديل با يكديگر مباحثه كنند . آب گفت: من از تو عزيزتر و فاضلتر و حيات تو و همه چيز به من است چرا تو بر سر من نشيني . روغن گفت: براي آنكه من رنجها بسيار ديدم از كاشته شدن و درو شدن و فشرده شدن كه تو نديده اي و با اينهمه در نفس خود مي سوزم و مردمانرا روشنايي ميدهم و تو بر مراد خود مي روي و اگر چيزي در تو اندازند فرياد و آشوب ميكني بدين سبب بالاي تو ايستاده ام . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 4:12  توسط سهيل   | 
در نهانخانه عشرت صنمي خوش دارم        كز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم
عاشق و رندم و مي خواره بآواز بلند           وين همه منصب از آن شوخ پري وش دارم
  نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت 18:42  توسط سهيل   | 
نقل است كه يك روز در طواف خلقي را ديد كه به كارهاي دنيوي مشغول بودند و با يكديگر سخن ميگفتند. به رفت پاره اي آتش و هيزم بياورد. از وي پرسيدند : چه خواهي كردن؟ گفت: مي خواهم كه كعبه بسوزم تا خلق از كعبه فارغ آيند و به خداي پردازند. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت 18:41  توسط سهيل   | 
      ولادت با سعادت امام حسن مجتبی (ع) را تبریک و تهنیت عرض می نمایم
به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد         تو را این سخن انکار کار ما نرسد
اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند            کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد
  نوشته شده در  پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 8:37  توسط سهيل   | 
نقل است كه گفت وقتي در خلوت بودم ندايي شنيدم كه ترا اين دليري كه داده است كه لافهاي شگفت ميزني از حضرت ما دعوي ميكني .در گوي ما چندان بلا بر تو گماريم كه رسواي جهان شوي . جواب دادم كه خداوند اگر به كرم در اين دعوي با ما مسامحت نخواهي كرد ما پای از اين لاف زني و دعوي كردن نخواهيم كشيد . از حضرت ندا آمد كه اين سخن از تو شنيدم و پسنديدم. (تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 8:36  توسط سهيل   | 
اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد                   نهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد
اگر نه عقل به مستي فرد كشد لنگر         چگونه كشتي ازين ورطه بلا ببرد
  نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 7:24  توسط سهيل   | 
حسن مودب كه خادم خاص شيخ بود كه گفت: در نيشابور بودم به بازرگاني .چون آوازه شيخ بشنيدم به مجلس او رفتم چون چشم شيخ بر من افتاد گفت بيا كه با سر زلف تو كارها دارم و من منكر صوفيان بودم. پس در آخر مجلس از جهت درويشي شيخ جامه خواست و مرا در دل افتاد كه دستار خود بدهم. پس با خويش گفتم كه اين دستار از آمل به هديه آورده اند و ده دينار قيمت دارد .تن زدم. شيخ ديگر بار آواز داد هم در دلم افتاد باز پشيمان شدم و همچنين سوم بار. كسي در پهلوي من نشسته بود گفت شيخا خداي با بنده سخن ميگويد؟ شيخ گفت از بهر دستاري طبري خداي تعالي سه بار به اين مرد كه در پهلوي تو نشسته است سخن گفته و او ميگويد ندهم كه قيمت آن ده دينار است و از آمل به هديه آورده اند. چون اين سخن بشنيدم لرزه بر من افتاد پيش شيخ رفتم و جامه بيرون كردم و توبه كردم و هيچ انكاري در دلم نبود هر مال كه داشتم همه در راه شيخ نهادم و به خادمي او كمر بستم . (تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 7:23  توسط سهيل   | 
مي فكن بر صف رندان نظري بهتر ازين          بر در ميكده مي كن گذري بهتر ازين
در حق من لبت اين لطف كه مي فرمايد         سخت خوبست وليكن قدري بهتر ازين
  نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 6:37  توسط سهيل   | 
نقل است که هارون الرشيد از ابويوسف درخواست که مرا در پيش داود بر تا زيارت کنم . ابويوسف به در خانه داود آمد . بار نيافت . از مادر او درخواست تا شفاعت کرد که او را راه دهد. قبول نمی کرد و گفت : مرا با اهل دنيا و ظالمان چه کار؟ مادر گفت : به حق شير من که راه دهی . داود گفت : الهی تو فرموده ای که حق مادر نگاه دار که رضای من در رضای او ست ، و اگر نه مرا با ايشان چه کار ؟ پس بار داد . آمدند و بنشستند . داود وعظ آغاز کرد . هارون بسيار بگريست . چون بازگشت مهری زر بنهاد و گفت حلال است . داود گفت : بردار که مرا بدين حاجت نيست . من خانه ای فروخته ام از ميراث حلال وآن را نفقه می کنم از حق تعالی درخواسته ام چون آن نفقه تمام شود جانم بستاند تا مرا به کسی حاجت نبود . اميد دارم که دعا اجابت کرده باشد . پس هردو بازگشتند . ابويوسف از وکيل خرج او پرسيد : نفقات داود چند مانده است ؟گفت : دو درم . و هر روز دانگی سيم خرج کردی . حساب کرد تا روز آخر ابويوسف پشت به محراب باز داده بود . گفت : امروز داود وفات کرده است .نگاه کردند ، همچنان بود . گفتند : چه دانستی؟گفت :از نفقه او حساب کردم که امروز هيچ نمانده است ، دانستم که دعای او مستجاب باشد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 6:36  توسط سهيل   | 
صلاح از ما چه ميجوئي كه مستان را صلا گفتيم    بدور نرگس مستت سلامت را دعا گفتيم
در ميخانه ام بگشا كه هيچ از خانقه نگشود     گرت باور بود ورنه سخن اين بود و ما گفتيم
  نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت 6:37  توسط سهيل   | 
ابتدای توبه او آن بود که بر کنيزکی فتنه شد شبی در زمستان در زير ديوار خانه معشوق تا بامداد بايستاد . همه شب برف می باريد . چون بانگ نماز گفتند ، پنداشت که بانگ خفتن است . چون روز شد دانست که همه شب مستغرق حال معشوق بوده است . با خود گفت : شرمت باد ای پسر مبارک ! که شبی چنين مبارک تا روز به جهت هوای خود برپای بودی و اگر امام جماعت در نماز سوره ای درازتر خواند ديوانه گردی . در حال دردی به دل او فرود آمد توبه کرد و به عبادت مشغول شد تا به درجه ای رسيد که مادرش روزی در باغ شد ، او را ديد خفته در سايه گلبنی و ماری شاخی نرگس در دهن گرفته و مگس از وی می راند. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت 6:36  توسط سهيل   | 
         بازگشايي مدارس و آغاز سال تحصيلي را تبريك و تهنيت عرض مي نمايم
نسيم صبح سعادت بدان نشان كه تو داني      گذر بكوي فلان كن در آن زمان كه تو داني
تو پيك خلوت رازي و ديده بر سر راست           بمردمي نه بفرمان چنان بران كه تو داني
  نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 6:38  توسط سهيل   | 
هيچ مقام در راه خدای بالای علم نيست و از بهر اين بود که فرمان به زيادت خواستن هيچ صفت نيامد الا علم . چنانکه در سخن مشايخ است که کرامات درجه چهاردهم طريقت است و اسرار و علم در درجه هشتادم . از جهت آنکه کرامات از عبادت بسيار خيزد و اسرار او تفکر بسيار ، و مثل اين حال سليمان است که اين کار که او داشت در عالم کس نداشت . ديو و پری ، وحوش و طيور مسخر باد و آب و آتش ، مطيع . بساطی چهل فرسنگ در هوا روان با آن همه عظمت زفان مرغان و لغت موران مفهوم . با ازين همه کتاب که از عالم اسرار است موسی را بود عليه السلام . لاجرم او باز آن همه کار متابع او بود . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 6:37  توسط سهيل   |