تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

لبش مي بوسم و در ميكشم مي            به آب زندگاني برده ام پي
نه رازش ميتوانم گفت با كس                  نه كس را ميتوانم ديد با وي
  نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 5:55  توسط سهيل   | 
ببندم شال و ميپوشم قدك را            بنازم گردش چرخ و فلك را
بگردم آب درياها سراسر                   بشويم هر دو دست بي نمك را
          ========================
تن محنت كشي ديرم خدايا               دل با غم خوشي ديرم خدايا
ز شوق مسكن و داد غريبي             به سينه آتشي ديرم خدايا
                                                                         (بابا طاهر)
  نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 5:54  توسط سهيل   | 
دل و دينم بشد و دلبر بملامت برخاست           گفت با ما منشين كز تو سلامت برخاست
كه شنيدي كه درين بزم دمي خوش بنشست       كه نه در آخر صحبت بندامت برخاست
  نوشته شده در  سه شنبه 29 آبان1386ساعت 6:27  توسط سهيل   | 
حکايت
با طايفه بزرگان به كشتى در نشسته بودم . كشتى كوچكى در پی ما غرق شد. دو برادر از آن كشتى كوچك ، در گردابى در حال غرق شدن بودند. يكى از بزرگان به كشتيبان گفت : اين دو را ازآب بگير كه اگر چنين كنى ، براى هر كدام پنجاه دينارت دهم. ملاح خود به آب افكند و به سراغ آنها رفت و يكى از آنها را نجات داد، آن ديگرى هلاك شد.ملاح را گفتم: لابد عمر او به سر آمده بود ، از اين رو اين يكى نجات يافت و آن ديگر به خاطر تاءخير دستيابى تو به او، هلاك گرديد.خنديد و گفت : آنچه تو گفتى قطعى است كه عمر هر كسى به سر آمد، قابل نجات نيست ، ولى علت ديگرى نيز داشت و آن اينكه : ميل خاطرم به نجات اين يكى بيشتر از آن هلاك شده بود، زيرا سالها قبل ، روزى در بيابان مانده بودم ، اين شخص به سر رسيد و مرا بر شترش سوار كرد و به مقصد رسانيد، ولى در دوران كودكى از دست آن برادر هلاك شده ، تازيانه اى خورده بودم.گفتم : صدق الله ، من عمل صالحا فلنفسه و من اساء فعليها.
 تا توانى درون كس متراش
كاندر اين راه خارها باشد
كار درويش مستمند برآر
كه تو را نيز كارها باشد
(گلستان سعدي- باب اول در عبرت پادشاهان)
  نوشته شده در  سه شنبه 29 آبان1386ساعت 6:27  توسط سهيل   | 
اي كه مهجوري عشاق روا ميداري            عاشقان را ز بر خويش جدا ميداري
تشنه باديه را هم بزلالي درياب                 باميدي كه درين ره بخدا ميداري
  نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 6:19  توسط سهيل   | 
ابومعشر بلخي رحمه الله عليه گويد که برمن شش چيزواجب است : دوبرزبان ، و دو برتن ، و دو بردل . آنچه بر زبان است ، ذکر خداي و سخن نيکو، وآنچه برتن است ، طاعت خداي و رنج خود از خلق برداشتن، و آنچه بر دل است ، بزرگ داشتن امرحق و شفقت برخلق .
                                             (الهي نامه-خواجه عبدالله انصاري)
  نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 6:18  توسط سهيل   | 
اندر احوال شيخ ابوسعيد ابوالخير
 حسن مودب كه خادم خاص شيخ بود كه گفت: در نيشابور بودم به بازرگاني .چون آوازه شيخ بشنيدم به مجلس او رفتم چون چشم شيخ بر من افتاد گفت بيا كه با سر زلف تو كارها دارم و من منكر صوفيان بودم. پس در آخر مجلس از جهت درويشي شيخ جامه خواست و مرا در دل افتاد كه دستار خود بدهم. پس با خويش گفتم كه اين دستار از آمل به هديه آورده اند و ده دينار قيمت دارد .تن زدم. شيخ ديگر بار آواز داد هم در دلم افتاد باز پشيمان شدم و همچنين سوم بار. كسي در پهلوي من نشسته بود گفت شيخا خداي با بنده سخن ميگويد؟ شيخ گفت از بهر دستاري طبري خداي تعالي سه بار به اين مرد كه در پهلوي تو نشسته است سخن گفته و او ميگويد ندهم كه قيمت آن ده دينار است و از آمل به هديه آورده اند. چون اين سخن بشنيدم لرزه بر من افتاد پيش شيخ رفتم و جامه بيرون كردم و توبه كردم و هيچ انكاري در دلم نبود هر مال كه داشتم همه در راه شيخ نهادم و به خادمي او كمر بستم . (تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 6:9  توسط سهيل   | 
روشن از پرتو رويت نظري نيست كه نيست    منّت خاك درت بربصري نيست كه نيست
ناظر روي تو صاحب نظرانند آري            سّر گيسوي تودرهيچ سري نيست كه نيست
  نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 6:9  توسط سهيل   | 
شراب و عيش نهان چيست كار بي بيناد        زديم برصف رندان و هرچه باداباد
گره ز دل بگشا و ز سپهر ياد مكن                كه فكر هيچ مهندس چنين گره نگشاد
  نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 6:5  توسط سهيل   | 
آن قصر که جمشيد در او جام گرفت           آهو بچه کرد و شير آرام گرفت
بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر             ديدی که چگونه گور بهرام گرفت
                                                                (خيام)
  نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 6:3  توسط سهيل   | 
كودكان فقط فرزندان شما نيستند ، آنها دختران و پسران زندگي هستند كه آنها را خواسته است. با اينكه شما آنها را بوجود آورده ايد ، آنها از شما نيستند و هر چند كه با شما هستند ، به شما تعلق ندارند . شما ميتوانيد عشق خود را به آنها بدهيد و لي نه افكارتان را ، چون آنها افكار خودشان را دارند. شما ميتوانيد جسم آنها را در خانه نگاه داريد ، ولي نه روح آنها را چون روح آنها در خانه فردا ساكن است. خانه اي كه شما حتي در روياهايتان به آن راه نداريد .ممكن است بكوشيد تا مانند آنها باشيد ، ولي خواستار اين نباشيد كه آنها را مانند خود كنيد ، چون زندگي نه به عقب برميگردد نه خوساتار ديروز است.شما آن كمانهايي هستيد كه فرزندانتان چون تيرهاي زنده از آن رها مي شوند. جبران خليل جبران
  نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت 8:55  توسط سهيل   | 
اگر به باده مشكين دلم كشد شايد         كه بوي خير ز زهد و ريا نمي آيد
جهانيان همه گر منع كنند از عشق         من آن كنم كه خداوندگار فرمايد
  نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت 8:55  توسط سهيل   | 
يارم چو قدح به دست گيرد                      بازار بتان شكست گيرد
هركس كه بديد چشم او گفت                 كو محتسبي كه مست گيرد
  نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 6:6  توسط سهيل   | 
             بوستان سعدي در ده باب است كه خود سعدي مي فرمايد:
 چواين كاخ دولت بپرداختم                              بر او ده در از تربيت ساختم
 يكي باب عدل است وتدبير و راي                    نگهبان خلق و ترس خداي
 دوم باب احسان نهادم اساس                        كه منعم كند فضل حق را سپاس
 سوم باب عشق است و مستي و شور           نه عشقي كه بندند بر خود بزور
 چهارم تواضع ؛ رضا پنجمين                            ششم ذكر مرد قناعت گزين
 به هفتم در از عالم تربيت                              به هشتم در از شكر بر عافيت
 نهم باب توبه است و راه صواب                      دهم در مناجات و ختم كتاب
  نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 6:4  توسط سهيل   | 
بكوي ميكده يارب سحر چه مشغله بود    كه جوش شاهدوساقي وشمع ومشعله بود
حديث عشق كه از حرف و صوت مستغنيست     بناله دف و ني در خروش و ولوله بود
  نوشته شده در  چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 6:4  توسط سهيل   | 
زنان جنگاور شاهنامه (گُردآفرید)
نخستین زن جنگاورگُرد آفرید نام دارد.گردآفرید از تیره ی پهلوانان ایرانیست. وی، دختر کژدهم مرزبان ایران است. گردآفرید دلاوریست سخت آزموده و جنگ آور. فردوسی که ازاو به عنوان دخت کمند افکن و شیرزن نیک دل یاد میکند، گرد آفرید از زیبائی بی نظیری نیز بر خور دار بوده. با جنگآوری این پهلوان زاده ی زیبا رو، در شاهنامه فردوسی، در داستان رستم و سهراب، آشنا می شویم.
سهراب به پای دژ سفید که درآن سوی مرز ودر خاک ایران است می رسد. هژیرکه نگهبان آن دﮋ است با سهراب نبرد می کند و اسیراو می شود. گرد آفرید با آنکه قدرت بدنی و توانائی جنگی فوق العاده ی سهراب را در جنگ با هژیر دیده است برای نجات هژیرو دفاع از دژ، گیسو به زیر کلاهخود پنهان می کند و در هیئت و پوشش یک پهلوان مرد به جنگی تن به تن با سهراب می شتابد. گرد آفرید می خروشد و همآورد می طلبد. پاسخ هماورد طلبی گرد آفرید را سهراب می دهد و به نبرد او می شتابد. گردآفرید در برابر او تا سه مرحله تاب می آورد.
گردآفرید، ابتدا کمان را به زه کرده سهراب رابه زیر باران تیر می گیرد. سهراب سپر را بر سر گرفته و خشمگین به جانب گرد آفرید می تازد. گرد آفرید، سپس به نیزه متوسل می شود. سهراب بر آشفته شده و پلنگ آسا به سوی گرد آفرید می رود و با نیزه بر کمربند او می زند، به گونه ای که زره او از هم دریده می شود. سهراب قصد این می کند که گرد آفرید را از زین بر گیرد. اما گرد آفرید با شمشیر نیزه ی او را به دو نیم می سازد.
باهمه دلاوری،گردآفرین عاقبت در کمند سهراب اسیر می شود و چون به برتری سهراب پی می برد، تصمیم می گیرد شگردی به کار برد، هویت زنانه ی خود را آشکار سازد و همآورد را از پیشروی باز دارد؛ زیرا می داند که در نزد هر دو سپاه ناظر براین جنگ تن به تن، نبرد پهلوان مرد با یک دختر، چندان پسندیده نخواهد بود. کشف هویت زنانه، نبرد را به نوعی از پیشروی طبیعی خود باز می دارد.
گرد آفرید سپس به سهراب می گوید که اگر او را رها کند دژ سفید را به او واگذار خواهد کرد؛ ولی تا برابر دژ می رسد خود را به درون آن می اندازد وبا این شیوه، جان خود را از دست سهراب شیراوژن نجات می بخشد.بدین ترتیب دختر جنگ آور هم رزم آورده و هم با شگردی زیرکانه به موقع خود را نجات بخشیده است.در این مرحله از او رفتاری سرمیزندکه در برگیرنده ی دو ویژگی عمده از شخصیت زن جنگاور است: 1-ستیزه با دلباختگان 2-حکمت و فرزانگی. نخست آنکه چون به بالای باروی دژ می رسد و احساس می کند که سهراب دلباخته ی اوشده، فراوان می خندد ودر پاسخ سهراب که می پرسد: «کجا رفت پیمان که کردی پدید؟ »، می گوید که «ای شاه ترکان وچین، باز گرد و بیهوده خود را در رنج مدار. تو به من دست نخواهی یافت»؛ زیرا «که ترکان ز ایرانیان نیابند جفت" .و بعد هم این من بودم که بر تو ترحم آوردم چون از یال و کوپال تو معلوم است که از نژاد ترکان نه ای. این حرف آنچنان سهراب را برسرخشم میآورد که شاید اگر گردآفرید در پائین دژ بود جنگی دوباره با او آغاز می کرد. ودیگر آنکه در دنباله ی، این گفتار زیرکانه، به آن جوان دلاور پند و هشیاری سراسر حکمت و فرزانگی می دهد که در آن میتوان باری از خرد جنگ ستیزانه ی دختر هوشمند را دید . او در آمدن سهراب و درآن جنگ بیهوده عاقبتی شوم می بیند.جوان را هشدار می دهد و می گوید هر چند از دست من رهائی یافتی
نمانـد یکی زنـده از لشگرت
نـدانـم چـه آیـد ز بـد بـر سـرت
تو را بهتر آید که فرمان کنی
رخ نـامـور سـوی تـوران کـنـی
داستان سهراب و گرد آفرید به همین جا پایان می پذیرد.عاقبت سهراب را نیزهمه می دانیم.( دکتر شهین سراج)
  نوشته شده در  چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 6:2  توسط سهيل   | 
خوشادلي كه مدام از پي نظر نرود          به هردرش كه بخوانند بي خبر نرود
طمع در آن لب شيرين نكردنم اولي          ولي چگونه مگس از پي شكر نرود
  نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 6:6  توسط سهيل   | 
حکايت
پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام ، ديگر دريا را نديده بود و محنت کشتی نيازموده ، گريه و زاری درنهاد و لرزه براندامش اوفتاد. چندانکه ملاطفت کردند آرام نمی گرفت و عيش ملک ازو منغص بود ، چاره ندانستند . حکيمی در آن کشتی بود ، ملک را گفت : اگر فرمان دهی من او را به طريقی خامش گردانم . گفت : غايت لطف و کرم باشد . بفرمود تا غلام به دريا انداختند . باری چند غوطه خورد ، مويش را گرفتند و پيش کشتی آوردند به دو دست در سکان کشتی آويخت. چون برآمد به گوشه ای بنشست و قرار يافت . ملک را عجب آمد. پرسيد: درين چه حکمت بود ؟ گفت : از اول محنت غرقه شدن ناچشيده بود و قدر سلامتی نمی دانست ، همچنين قدر عافيت کسی داند که به مصيبتی گرفتار آيد
اى پسر سير ترا نان جوين خوش ننمايد
معشوق منست آنكه به نزديك تو زشت است
حوران بهشتى را دوزخ بود اعراف
از دوزخيان پرس كه اعراف بهشت است
فرق است ميان آنكه يارش در بر
با آنكه دو چشم انتظارش بر در
( باب اول در عبرت پادشاهان)
  نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 6:5  توسط سهيل   | 
    ولادت با سعادت حضرت معصومه (س) را تبریک و تهنیت عرض می نمایم.
دامن كشان همي شد در شُرب زركشيده صد ماه روز رشكش جيب قصب دريده
از تاب آتش مي برگرد عارضش خوي چون قطره هاي شبنم بر برگ گل چكيده
  نوشته شده در  دوشنبه 21 آبان1386ساعت 6:8  توسط سهيل   | 
من فكر ميكنم كه روح تو آن اندازه بزرگ و بلند هست كه وحشت اين ترديد را بتواند احساس كند.چه هراسي بالاتر از اين كه كسي خود را در درون خويش گم كرده باشد؟ چه پريشاني بيشتر از اين كه، كسي بيگانه هايي را در درون خويش ، چه ميگويم ؟ در خودِ خويش ، به چشم ببيند كه چنان با خودِخويش در هم آميخته اند و خود را همانند او نموده اند كه اكنون من نميدانم خود در آن ميانه كدامم؟ (دكترشريعتي)
  نوشته شده در  دوشنبه 21 آبان1386ساعت 6:6  توسط سهيل   | 
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت           آري به اتفاق جهان ميتوان گرفت
افشاي راز خلوتيان خواست كرد شمع        شكر خدا سّر دلش در زبان گرفت
  نوشته شده در  یکشنبه 20 آبان1386ساعت 5:11  توسط سهيل   | 
گفتم صنما لاله رخا دلدارا                      در خواب نمای چهره باري يارا
گفتا که روی به خواب بی ما وانگه          خواهی که دگر به خواب بینی ما را
                                                              (ابوسعيد ابوالخير)
  نوشته شده در  یکشنبه 20 آبان1386ساعت 5:8  توسط سهيل   | 
چل سال بيش رفت كه من لاف ميزنم                كز چاكران پيرمغان كمترين منم
هرگز به يمن عاطفت پير ميفروش                     ساغر تهي نشد ز مي صاف روشنم
  نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 5:8  توسط سهيل   | 
الهي ! دلي ده که طاعت افزايد ، طاعتي ده که به بهشت رهنمون آيد ، علمي ده که دراو آتش هوا نبود، عملي ده که در او آب ريا نبود ، ديده اي ده که عز ربوبيت تو بيند ، دلي ده که ذل عبوديت تو گزيند، نفسي ده که حلقه بندگي تو در گوش کند ، جاني ده که زهر حکمت را به طبع نوش کند . (الهي نامه – خواجه عبدالله انصاري)
  نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 5:7  توسط سهيل   | 
برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز          برامید جام لعلت دردی آشامم هنوز
روز اول رفت دينم در سر زلفین تو        تاچه خواهد شددراین سودا سرانجامم هنوز
  نوشته شده در  جمعه 18 آبان1386ساعت 7:27  توسط سهيل   | 

010.jpg


  نوشته شده در  جمعه 18 آبان1386ساعت 7:22  توسط سهيل   | 
گرچه افتاد ز زلفش گرهي در كارم               همچنان چشم گشاد از كرمش مي دارم
بطرب حمل مكن سرخي رويم كه چو جام       خون دل عكس برون ميدهد از رخسارم
  نوشته شده در  پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 6:31  توسط سهيل   | 
امروز ترا دسترس فردا نيست                و انديشه فردات بجز سودا نيست
ضايع مکن اين دم اردلت شيدا نيست      کاين باقی عمر را بها پيدا نيست
                                                                                 (خيام)
  نوشته شده در  پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 6:28  توسط سهيل   | 
صوفي ارباده به اندازه خوردنوشش باد              ورنه انديشه اين كارفراموشش باد
آنكه يك جرعه مي از دست تواند دادن              دست با شاهد مقصود درآغوشش باد
  نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 5:3  توسط سهيل   | 
حکايت
در يكى از جنگها، عده اى را اسير كردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا يكى از اسيران را اعدام كنند. اسير كه از زندگى نااميد شده بود، خشمگين شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد كه گفته اند: هر كه دست از جان بشويد، هر چه در دل دارد بگويد
وقت ضرورت چو نماند گريز                                 دست بگيرد سر شمشير تيز
ملک پرسيد: اين اسير چه مى گويد؟ يكى از وزيران نيک محضر گفت : ای خداوند همی گويد: والكاظمين الغيظ و العافين عن الناس
ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت. وزير ديگر که ضد او بود گفت : ابنای جنس مارا نشايد در حضرت پادشاهان جز راستی سخن گفتن.اين ملک را دشنام داد و ناسزا گفت . ملک روی ازين سخن درهم آمد و گفت : آن دروغ پسنديده تر آمد مرا زين راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای اين بر خبثی . چنانكه خردمندان گفته اند: دروغ مصلحت آميز به ز راست فتنه انگيز
هر كه شاه آن كند كه او گويد                             حيف باشد كه جز نكو گويد

( باب اول در عبرت پادشاهان)
  نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 5:1  توسط سهيل   | 
سالروز شهادت امام جعفرصادق(ع) را تسليت و تعزيت عرض مينمايم.
حال خونين دلان كه گويد باز                    و زفلك خون جم كه جويد باز
شرمش از چشم مي پرستان باد             نرگس مست اگر برويد باز
  نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 7:6  توسط سهيل   | 
امام صادق (ع) مي فرمايند :
شيطان گفت پنج نفرند که هيچ راهي به آنها ندارم اما ديگر مردم در مشت من هستند:
1- هر کس با نيت درست به خدا پناه ببرد و در همه کارهايش بر او توکل کند.
2- کسي که شب و روز بسيار تسبيح خدا گويد.
3- کسي که براي برادر مومنش آن پسندد که براي خود مي پسندد.
4- کسي که هر گاه مصيبتي به او مي رسد بي تابي نمي کند.
5- و هر کس که به آنچه خداوند قسمتش کرده خرسند است و غم روزيش را نمي خورد.
  نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 7:5  توسط سهيل   | 
اگر بكوي تو باشد مرا مجال وصول       رسد بدولت وصل تو كار من باصول
قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا         فراغ برده ز من آن دو جادوي مكحول
  نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 5:7  توسط سهيل   | 

                       بهتر دیدم که اولین پست (گوناگون) با سوره ای از کتاب حق آغاز گردد.

  نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 5:5  توسط سهيل   | 
روزگاري شد كه در ميخانه خدمت ميكنم        درلباس فقر كار اهل دولت مي كنم
تا كه اندر دام وصل آرم تذروي خوش خرام     دركمينم و انتظار وقت فرصت مي كنم

دو سال هر روزباحافظ ميزبان شما بودم وهرروز به اميد شما دوستان عزيزبرديوان اين رند شوريده دست مي بردم. كه باعنايات خداوندي و لطف رند شيرازو توجه دوستان شاهدهرچه پررونق تر شدن اينجا بودم ومهمترازهمه اينكه دوستان بسيار زيادوخوبي پيدا كردم بزرگواراني كه با حضورشون بالطفشون و با محبتشون باعث دلگرمي ام وهرچه مصمم ترشدنم در انجام كارم شدند واگر نبودراهنمايي هاوكامنتهاي زيبا و پر محتواي تك تك شما عزيزان كه باعث هر چه پربارتر شدن اين دلكده شده من به تنهايي از عهده اين مهم برنمي آمدم. در اين دو سال خيلي مطالب ياد گرفتم با شادي هاتون شاد و با غمهايتان غمگين بودم و از خداوند ميخواهم که لطفش را نسبت به من داشته باشد تا همچنان هر روز ميزبان شما با حافظ باشم.
در اين مدت همراه با هر غزل يک حکايت از تذکره الاوليا نيز همراه مي شد.از اين به بعد ميخواهم گستره مطالب را وسيعتر سازم و از كتب و منابع ديگر ادبيات پارسي مطالب گوناگوني انتخاب نمايم تا بيشتر با اين گنجينه عظيم آشنا شويم.و در اين راه از كمك و همفكري شما نيز ياري مي جويم.
مجددا ازهمه شما سروران گرامي كه با حضور و بذل محبت خويش همراه من در اين ايام بوديد كمال تشكر را دارم وبا كمال افتخار سرتعظيم واحترام در مقابل تك تك شما فرود آورده و همچون گذشته چشم انتظار لطف و محبت شما مي باشم.و مخصوصا از فرا خانم  كه با زحمت فراوان و با بيان تفسير غزلها در هرچه پربارترشدن اين وبلاگ تلاش مي نمايند كمال تشكر را دارم.
ميزبان دو سال شما باحافظ : سهيل
  نوشته شده در  یکشنبه 13 آبان1386ساعت 5:5  توسط سهيل   | 
نقل است که از او پرسيدند :روزگار چون می گذاری ؟گفت :چهار مرکب دارم بازداشته . چون نعمتی آيد بر مرکب شکر نشينم و پيش او باز روم ؛ و چون معصيتی پديد آيد بر مرکب توبه نشينم و پيش وی باز روم ؛ و چون محنتی پديد آيد بر مرکب صبر نشينم و پيش وی باز روم ، و چون طاعتی پديد آيد بر مرکب اخلاص نشينم و پيش وی باز روم . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 13 آبان1386ساعت 5:4  توسط سهيل   | 
گرم از دست برخيزد كه با دلدار بنشينم      ز جام وصل مي نوشم ز باغ عيش گل چينم
شراب تلخ صوفي سوزبنيادم بخواهد برد    لبم برلب نه اي ساقي وبستان جان شيرينم
  نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت 5:16  توسط سهيل   | 
و نماز شام بود كه سرش ببريدند و ميان سر بريدن تبسمي كرد و جان بداد و مردمان خروش كردند و حسين گوي قضا به پايان ميدان رضا برد. و از يك يك اندام او آواز مي آمد. كه اناالحق . روزبعد گفتند: اين فتنه بيش از ان خواهد بود كه در حالت حيات بود پس اعضاء او را بسوختند از خاكستر آواز اناالحق مي آمد. چنانكه در وقت كشتن هر قطره خون او كه مي چكيد الله پديد مي آمد. در ماندند . خاكستر او را به دجله انداختند . بر سر آب همان اناالحق ميگفت. پس حسين گفته بود چون خاكستر ما در دجله اندازند بغداد را از آب بيم بود كه غرق شود خرقه من پيش آب باز بريد و اگر نه دمار از بغداد بر آرد . خادم چون چنان ديد خرقه شيخ را بر لب دجله آورد تا آب بر قرار خود رفت و خاكستر خاموش شد. پس خاكستر او را جمع كردند و دفن كردند. (تذكره الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت 5:15  توسط سهيل   | 
بوي خوش تو هركه ز باد صبا شنيد           از يار آشنا سخن آشنا شنيد
اي شاه حسن چشم بحال گدا فكن           كاين گوش بس حكايت شاه و گدا شنيد
  نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 7:19  توسط سهيل   | 
روزي شيخ المشايخ پيش وي آمد طاسي(كاسه مسي)پرآب پيش شيخ نهاده بود.شيخ المشايخ دست در آب كرد و ماهي زنده بيرون آورد.شيخ ابوالحسن گفت: از آب ماهي نمودن سهل است از آب آتش بايدنمودن. شيخ المشايخ گفت: بيا تا بدين تنور فرو شويم تا زنده كي برآيد؟ شيخ گفت: يا اباعبدالله بيا تا به نيستي خود فرو شويم تا به هستي او كه بر آيد؟ شيخ المشايخ ديگر سخن نگفت. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 7:18  توسط سهيل   | 
شراب لعل كش و روي مه جبينان بين           خلاف مذهب آنان جمال اينان بين
بزير لعل مُلمّع كمندها دارند                          دراز دستي اين كوته آستينان بين
  نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 5:47  توسط سهيل   | 
نقل است كه استاد اسحق زاهدي مردي بود كه سخن از مرگ بسيار گفتي و او زاهد خراسان بود و شيخ ابوالقاسم نصر آبادي با او داوري كردي و گفتي: كه يا استاد چند از حديث مرگ ميكني و از كجا به اينجا افتاده .چون حديث شوق و محبت نگويي و استاد اسحق همان ميگفت . چون شيخ ابوالقاسم را وفات نزديك رسيد آنوقت در شهر مدينه بود. يكي از نيشابور بر سر بالين او بود . او را گفت كه چون نيشابور رسيدي استاد اسحق را بگوي كه نصر ابادي ميگويد: هرچه گفتي از حديث مرگ همچنان كه مرگ كار سختي است و پيوسته از مرگ مي انديش و ياد مي كن. (تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 5:45  توسط سهيل   | 
     در گذشت شاعر ارزشمند آقای قیصر امین پور را تسلیت عرض می نمایم
تومگربرلب آبي به هوس بنشيني            ورنه هر فتنه كه بيني همه از خود بيني
بخدائي كه توئي بنده بگزيده او               كه برين چاكر ديرينه كسي نگزيني
  نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 5:5  توسط سهيل   | 
نقل است که عبدالله مکاتب غلامی داشت . يکی عبدالله را گفت : اين غلام نبّاشی(نبش قبر و دزديدن كفن مردگان) می کند و سيم به تو می دهد . عبدالله غمگين شد . شبی بر عقب او می رفت تا به گورستانی شد ، و سر گوری باز کرد ، و در آنجا محرابی بود . در نماز ايستاد . عبدالله از دور آن را می ديد تا آهسته به نزديک غلام شد . غلام را ديد پلاسی پوشيده و غلی بر گردن نهاده و روی در خاک می ماليد و زاری می کرد . عبدالله چون آن بديد آهسته باز پس آمد و گريان شد و در گوشه ای بنشست و نماز بامداد بگزارد و گفت : الهی ! روز آمد و خداوند مجازی از من درم خواهد . مايه مفلسان تويی . بده از آنجا که تو دانی . در حال نوری از هوا پديد آمد و يک درم سيم بردست غلام نشست . عبدالله را طاقت نماند . برخاست و سر غلام را در کنار گرفت و می بوسيد و می گفت که هزار جان فدای چنين غلام باد . خواجه تو بوده ای نه من . غلام چون آن حال بديد گفت : الهی ! چون پرده من دريده شد و راز من آشکارا گشت ، دردنيا مرا راحت نماند . به عزت خود که مرا فتنه نگردانی و جان من برداری . هنوزش سر در کنار عبدالله بود که جان بداد . عبدالله اسباب تجهيز و تکفين او را راست کرد ، و او را با همان پلاس در همان گور دفن کرد . همان شب سيد عالم را به خواب ديد و ابراهيم خليل را ، عليها السلام ، که آمدند هر يکی بربراقی نشسته . گفتند : يا عبدالله چرا آن دوست ما را با پلاس دفن کردی ؟ (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 5:4  توسط سهيل   | 
چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود         در آشتي طلبم با سرعتاب رود
چو ماه نو ره نظارگان بيچاره                       زند بگوشهء ابرو و در نقاب رود
  نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 5:11  توسط سهيل   | 
نقل است که چون کار او بلند شد ، کس را چشم بر کار او نمی رسيد . اهل مصر به زندقه بر وی گواهی دادند ، و جمله بر اين متفق شدند و متوکل خليفه را از احوال او آگاه کردند . متوکل کس فرستاد تا وی را بياوردند به بغداد ، و بند برپای او بنهادند . چون به درگاه خليفه رسيد گفت :اين ساعت مسلمانی بياموختم از پيرزنی ، و جوانمردی از سقايی . گفتند :چون ؟گفت :چون به درگاه خليفه رسيدم و آن درگاه با عظمت و حاجبان و خادمان ديدم خواستم تا اندک تغيری در من پديد آيد . زنی با عصايی پيش آمد و در من نگريست . گفت :يا تن که تو را پيش او می برند ، نترسی که او و تو هرد و بندگان يک خداوند جل جلاله ايد . تا خدای نخواهد با بنده هيچ نتوانند کرد . پس در راهی سقايی ديدم . پاکيزه آبی به من داد ، وبه کسی که با من بود اشارت کردم . يک دينار به وی داد . قبول نکرد و گفت :تو اسيری و دربند . جوانمردی نبود از چنين اسير و غريب و بندی چيزی ستدن . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 5:10  توسط سهيل   | 
صنما با غم عشق تو چه تدبير كنم               تا به كي در غم تو ناله شبگيركنم
دل ديوانه از آن شد كه نصيحت شنود          مگرش هم ز سر زلف تو زنجير كنم
  نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 5:4  توسط سهيل   | 
نقلس كه يكروز زير درختي بيد فرود آمده بود و خيمه زده و كنيزكي پايش را ميماليد و قدحي شربت بربالينش نهاده. و مريدي پوستيني پوشيده بود و در آفتاب گرم ايستاده و ازگرما استخوان مريد شكسته مي شد و عرق از وي ميريخت تا طاقتش برسيد . برخاطرش گذشب كه خدايا او بنده و چنين در عز و ناز و من بنده چنين مضطر و بيچاره و عاجز. شيخ درحال بدانست و گفت: اين جوانمرد اين درخت كه تو مي بيني هشتاد ختم قرآن كردم سرنگونسار از اين درخت در آويخته. و مريدان را چنين تربيت ميكرد. (تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 5:2  توسط سهيل   | 
سحرگاهان كه مخمور شبانه               گرفتم باده با چنگ و چغانه
نهادم عقل را ره توشه از مي              ز شهر هستي اش كردم روانه
  نوشته شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت 4:52  توسط سهيل   | 
نقل است که هر روزی به مزدوری رفتی و تا شب کار کردی و هر چه بستدی در وجه ياران خرج کردی . اما تا نماز شام بگزاردی و چيزی بخريدی و بر ياران آمدی شب در شکسته بودی . يک شب ياران گفتند : او دير می آيد . بياييد تا ما نان بخوريم و بخسبيم تا او بعد از اين پگاهتر آيد ، و ما را دربند ندارد . چنان کردند . چون ابراهيم بيامد ايشان را ديد ، خفته . پنداشت که هيچ نخورده بودند و گرسنه خفته اند . در حال آتش درگيرانيد و پاره ای آرد آورده بود . خمير کرد تا ايشان را چيزی سازد تا چون بيدار شوند بخورند تا روز روزه توانند داشت .ياران از خواب درآمدند . او را ديدند ، محاسن بر خاک نهاده ، و در آتش پف پف می کرد و آب از چشم او می رفت ، و دود گرد بر گرد او گرفته ، گفتند :چه می کنی ؟گفت :شما را خفته ديدم . گفتم :مگر چيزی نيافته ايد و گرسنه بخفته ايد . از جهت شما چيزی می سازم تا چون بيدار شويد تناول کنيد. ايشان گفتند :بنگريد که او با ما در چه انديشه است و ما با او در چه انديشه بوديم . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت 4:51  توسط سهيل   | 
مرا به رندي و عشق آن فضول عيب كند         كه اعتراض بر اسرار عالم غيب كند
كمال صدق محبت بين نه نقض گناه                كه هركه بي هنر افتاد نظر بعيب كند
  نوشته شده در  شنبه 5 آبان1386ساعت 5:54  توسط سهيل   | 
نقل است كه جواني به مجلس فساد مشغول بود.چهار درم به غلامي داد كه نُقل مجلس خَرَد. غلام در راه به مجلس منصور عمار برگذشت. گفت: ساعتي توقف كنم تا چه ميگويد. منصور از براي درويشي چيزي ميخواست . گفت: كيست كه چهار درم بدهد تا چهار دعا كنم او را.غلام (باخود گفت):هيچ بهتر از اين نيست كه اين چهار درم بدو دهم تا آن دعا مرا كند.پس آن چهاردرم بداد. منصور گفت: اكنون چه دعا ميخواهي؟گفت: اول انكه ازاد گردم ، دوم آنكه حق تعالي خواجه مرا توبه دهد، سوم آنكه عوض چهار درم بازدهد، چهارم انكه بر من و بر خواجه و بر تو بر مجلسيان رحمت كند.منصور عمار دعا كرد. غلام به خانه رفت. خواجه گفت: كجا بودي و چه آوردي؟ غلام ماوقع را بيان نمود. خواجه گفت: تو را آزاد كردم و توبه كردم خداي را كه هرگز خمر نخورم و به عوض چهار درم چهارصد درم بخشيدم. باقي آن (دعا) چهارم، به من تعلق ندارد آنچه به دست من بود كردم.شبانه خواب ديد كه هاتفي گفت: آنچه به دست تو بود با لئيمي خويش كردي آنچه حواله به ما است به كريمي خويش ما نيز كرديم. برتو و غلام و منصور و مجلسيان رحمت كرديم. (تذكرةالاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 5 آبان1386ساعت 5:52  توسط سهيل   | 
نقلست كه طايفه اي در باديه او را گفتند: ما را انجير مي بايد. دست در هوا كرد و طبقي انجير تازه پيش ايشان نهاد. يكبار حلوا خواستند طبقي حلوا گرم پيش ايشان بنهاد گفتند: این حلوا در باب الطاق بغداد باشد. گفت ما را بغداد و باديه يكي است. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 4 آبان1386ساعت 9:2  توسط سهيل   | 
شنيده ام سخني خوش كه پيركنعان گفت       فراق يار نه آن ميكند كه بتوان گفت
حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر             كنايتيست كه از روزگار هجران گفت
  نوشته شده در  جمعه 4 آبان1386ساعت 9:2  توسط سهيل   | 
عمربگذشت به بي حاصلي و بوالهوسي         اي پسرجام مي ام ده كه به پيري برسي
چه شكرهاست درين شهر كه قانع شده اند     شاهبازان طريقت بمقام مگسي
  نوشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 7:4  توسط سهيل   | 
نقلست كه مردي فقاعي بود بر درخانقاه استاده بوقت سفره بيامدي و چيزي از آن فقاع بياوردي و بر سفره نشستي و فقاع به صوفيان دادي و چون سير بخوردند آنچه فاضل آمدي ببردي. روزي بر لفظ استاد برفت كه اين جوانمرد وقتي صافي دارد . شبانه استاد خوابي ديد. گفت : جاي بالايي را ديدم. جمله اركان دين و دنيا جمع شده و ميان من و ايشان بالائي بود و من بدان بالا باز شدم مانعي پيش آمد تا هرچند خواستم كه بر آنجا روم نتوانستم. ناگاه فقاعي بيامدي و گفت : بوعلي دست به من ده كه درين راه شيران بس روباهانند . پس ديگر روز استاد بر منبر بود. فقاعي از در در آمد . استاد گفت: او را راه دهيد كه اگر او دوش دستگير ما نبودي ما از بازماندگان بوديم. فقاعي گفت: اي استاد هر شب ما آنجاييم به يك شب كه تو آمدي ما را رسوا كردي. (تذكرة الاوليا)
  نوشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 7:3  توسط سهيل   | 
توئي كه برسرخوبان كشوري چون تاج          سزد اگر همه دلبران دهندت باج
دوچشم شوخ تو برهم زده خطا وحبش        به چين زلف تو ماچين وهند داده خراج
  نوشته شده در  چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 5:51  توسط سهيل   | 
و آن روز که وفات او نزديک رسيد چهارصد مرد مريد داشت آن مردان مرد بر سر بالين او بودند . گفتند : بر جای تو ، که نشيند و بر منبر تو کی سخن گويد ؟ گبری بود که او را شاددل گبر گفتند ی ، پير ، چشم باز کگرد و گفت بر جای من شاددل نشيند . خلق گفتند :مگر اين پير را عقل تفاوت کرده است ، کسی را که چهارصد مرد عالم دين دار شاگرد دارد او گبری را بر جای خود نصب کند ؟ او گفت : شور در باقی کنيد برويد و آن شاددل را بنزد من آريد . بياوردند چون نظر شيخ بر شاددل افتاد گفت : چون روز سوم از وفات من بگذرد بعد از نماز ديگر بر منبر رو و بجای من بنشين و خلق را سخن بگوی و وعظ کن . شيخ اين بگفت و درگذشت . روز سوم بعد از نماز ديگر چندان مردم جمع شدند ، شاددل بيامد و بر منبر شد و خلق نظاره می کردند تا خود اين چيست ؟ گبری و کلاه گبری بر سر و زناری بر ميان بسته . گفت :مهتر شما ، مرا بشما رسول کرده است و مرا گفت با شاددل گاه آن نيامد که زنار گبر ببری؟ گفت : اکنون بريدم و کارد بر نهاد و زنار را ببريد و گفته است که گاه آن نيامد که کلاه گبری از سر بنهی ؟ گفت اينک نهادم و گفت : اشهد ان لا الاالله و اشهد ان محمدا رسول الله . پس گفت شيخ گفته است که بگوی که اين پير شما بود و استاد شما بود نصيحت کرد و نصيحت استاد خود پذيرفتن شرط هست . اينک شاددل زنار ظاهر ببريد اگر خواهيد که ما را بقيامت ببينيد بجوانمردی بر شما که همه زنارهای باطن راببريد . اين بگفت قيامتی از آن قوم برآمد و حالاتی عجب ظاهر شد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 5:50  توسط سهيل   | 
ناگهان پرده برانداخته اي يعني چه             مست از خانه برون تاخته اي يعني چه
زلف در دست صبا گوش بفرمان رقيب         اينچنين با همه در ساخته اي يعني چه
  نوشته شده در  سه شنبه 1 آبان1386ساعت 6:4  توسط سهيل   | 
و سبب توبه او آن بود که به ترکستان شد به تجارت و به نظاره بتخانه رفت . بت پرستی را ديد که بتی را می پرستيد و زاری می کرد . سفيان گفت : تورا آفريدگاری هست زنده و قادر و عالم او را پرست و شرم دار و بت مپرست که از او هيچ خير و شر نيايد . گفت : اگر چنين است که تو می گويی قادر نيست که تو را در شهرتو روزی دهد که تو را بدين جانب بايد آمد . شقيق از اين سخن بيدار شد و روی به بلخ نهاد . گبری همراه او افتاد . با شقيق گفت : در چه کاری ؟گفت : دربازرگانی . گفت : اگر در پی روزی می روی که تو را تقدير نکرده اند ، تا قيامت اگر روی بدان نرسی ، و اگر از پس روزی می روی که تو را تقدير کرده اند ، مرو که خود به تو رسد . شقيق چون اين سخن بشنيد بيدار شد و دنيا بر دلش سرد شد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 1 آبان1386ساعت 6:3  توسط سهيل   |