تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

مبارک عید سعید قربان را به همه شما عزیزان تبریک و تهنیت عرض می نمایم.
معاشران گره از زلف يار باز کنيد         شبي خوشست بدين جمله اش دراز کنيد
حضورخلوت انس است ودوستان        جمعند وان يکادبخوانيد و در فراز کنيد

طولاني ترين شب سال را شروع ميکنيم درحاليکه در سينه خرمي بهار را داريم ودر دل گرماي تابستان .يلدا را با حافظ خواهيم بود تا فرارسيدن فردايي که آغاز نور است و شور و عشق. و به همه ثابت خواهيم کرد که هيچگاه تاريکي و ظلمت و سرما بر وجود ما حاکم نخواهد شد.
لطفا دو بیت اول تفالی را که در این شب گرفته اید در قسمت نظرات مرقوم نمایید
هركس  ميخواهد كه تعبير تفال به حافظي را كه امشب مي زند بداند به اينجا مراجعه نمايد.با تشكر فراوان از ايشان.
  نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 7:24  توسط سهيل   | 



ایرانیان همواره جشن ها را با روشنایی و نور می آراستند. در بلندترین و تیره ترین شب سال، ستایش خورشید نماد دیگری می یابد.مردمان سرزمین ایران با بیدار ماندن، طلوع خورشید و سپیده دم را انتظار می کشند تا خود شاهد دمیدن خورشید باشند و آن را ستایش کنند.خوردن خوراکی ها و مراسم دیگر در این شب بهانه ای است برای بیدار ماندن. یکی از دلایل گرفتن جشن در این شب زاده شدن ایزدمهر است. ریشه کلمه یلدا متعلق به زبان سریانی است و به معنای تولد یا میلاد است. در برخی منابع آمده است که شب یلدا شب تولد خورشید است.
در گذشته، آیین هایی در این هنگام برگزار می شد که یکی از آنها جشنی شبانه و بیداری تا بامداد و تماشای طلوع خورشید تازه متولد شده، بود. جشنی که از لازمه های آن، حضور کهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد کهنسالی خورشید در پایان پاییز بوده است، و همچنین خوراکی های فراوان برای بیداری دراز مدت همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشید صرف می شد.در سراسر ایران زمین، جایی را نمی یابید که خوردن هندوانه در شب یلدا جزو آداب و رسوم آن نباشد.زیرا عده زیادی اعتقاد دارند که اگر مقداری هندوانه در شب چله بخورند در سراسر چله بزرگ و کوچک یعنی زمستانی که در پیش دارند سرما و بیماری بر آنها غلبه نخواهد کرد.
یکی از آیین های شب یلدا در ایران، تفأل به دیوان حافظ است. مردم دیوان اشعار لسان الغیب را با نیت بهروزی و شادکامی می گشایند و فال دل خویش را از او طلب می کنند. در برخی دیگر از نقاط ایران نیز شاهنامه خوانی رواج دارد. نقل خاطرات و قصه گویی پدربزرگ ها و مادربزرگ ها نیز یکی از مواردی است که یلدا را برای خانواده ایرانی دلپذیرتر می کند. اما همه این ها ترفندهایی است تا خانواده ها گرد یکدیگر جمع شوند و بلندترین شب سال را با شادی و صفا سحر کنند.
و چه خوب است که در این شب بلند به یاد دیگرافراد نیز باشیم افرادی که به دلایلی مختلف نمیتوانند آنگونه که باید و شاید این شب را جشن بگیرند و مخصوصا بیمارانی که در بستر بیماری این شب بلند را به سختی پشت سر می گذارند.

  نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 7:20  توسط سهيل   | 
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم بكف           گر بكشم زهي طرب گربكشد زهي شرف
 طرف كرم زكس نبست اين دل پراميد من      گرچه سخن همي برد قصّه من بهرطرف
 براي آگاهي از طرح يلدا با حافظ به وبلاگ صبح بهاری مراجعه نماييد.
  نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 6:46  توسط سهيل   | 
فرازي از دعای عرفه:
 خدایا ! من شهادت می دهم با تمامی وجودم، از قله حقیقت ایمانم و از بلندای بنای محکم یقینم، با خلوص و صراحت توحیدی ام و از اعماق پوشیده ضمیرم، با بندبند رگهای دیدگانم و روشنایی چشمانم، با چینها و چروکهای صفحه پیشانی ام، با زوایای حفره های وجودم، با حرکت و سکونم و با رکوع و سجودم، خدای من! با همه اینها شهادت می دهم که اگر عمری جاودانه سرکنم و تمام هم و غم و تلاشم را بر شکرگزاری یکی از نعمتهای تو بگذارم. نمی توان.
  نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 6:44  توسط سهيل   | 
شهريست پرظريفان وز هرطرف نگاري       ياران صلاي عشقست گر ميكنيد كاري
 چشم فلك نبيند زين طرفه تر جواني        در دست كس نيفتد زين خوبتر نگاري
    براي آگاهي از طرح يلدا با حافظ به وبلاگ صبح بهاری مراجعه نماييد.
  نوشته شده در  چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 6:6  توسط سهيل   | 
دی شانه زد آن ماه خم گیسو را       بر چهره نهاد زلف عنبر بو را
 پوشید بدین حیله رخ نیکو را             تا هر که نه محرم نشناسد او را ================================
ای کرده غمت غارت هوش دل ما        درد تو شده خانه فروش دل ما
 رمزی که مقدسان از او محرومند        عشق تو مر او گفت به گوش دل ما =================================
بر تافت عنان صبوری از جان خراب        شد همچورکاب حلقه چشم ازتب وتاب
 دیگر چو عنان نپیچم از حکم تو سر       گر دولت پابوس تو یابم چو ركاب
                                                        (ابوسعيد ابوالخير)
  نوشته شده در  چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 6:4  توسط سهيل   | 
سالروز شهادت امام محمد باقر(ع) را تسليت و تعزيت عرض مي نمايم.
چوبشنوي سخن اهل دل مگو كه خطاست   سخن شناس نه اي جان من خطااينجاست
 سرم به دنيا و عقبي فرو نمي آيد     تبارك الله ازين فتنه ها كه در سرماست
 براي آگاهي از طرح يلدا با حافظ به وبلاگ صبح بهاری مراجعه نماييد.
  نوشته شده در  سه شنبه 27 آذر1386ساعت 6:6  توسط سهيل   | 
   حضرت امام محمد باقر(ع) مي فرمايند:
 *سخن نيک را از هر کسي ، هر چند به آن عمل نکند ، فرا گيريد.
 **هر که خوش نيت باشد ، روزي اش افزايش مي يابد.
 ***دوستي قلبي برادرت را از اندازه دوستي قلبي خودت نسبت به او بفهم.
 ****خدا رحمت کند بنده اي را که علم را زنده مي کند.
 *****کسي به ولايت ما نمي رسد مگر با عمل (شايسته) و دوري از گناه.
 ******راستي که خداوند شخص بد زبان بيهوده گوي را دشمن مي دارد.
  نوشته شده در  سه شنبه 27 آذر1386ساعت 6:5  توسط سهيل   | 
 روشني طلعت تو ماه ندارد            پيش تو گل رونق گياه ندارد
 گوشه ابروي تست منزل جانم        خوشتر ازين گوشه پادشاه ندارد
  براي آگاهي از طرح يلدا با حافظ به صبح بهاری مراجعه نماييد.
  نوشته شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت 6:11  توسط سهيل   | 
جذب دو طرفه است
مردي به سرو وضع خودش نمي رسيد و بهداشت را رعايت نمي كرد. روزي در بازار مقابل شيوانا ايستاد و در حالي كه نسبت به وضعيت نامناسب خودش بي اعتنايي نشان مي داد به شيوانا سلام كرد. شيوانا با مهرباني پاسخش را داد و به او گفت: مي بينم آلودگي و سياهي خيلي تو را دوست دارند؟!. مرد با تعجب پرسيد:اما استاد! مگر چيزهاي بيجان هم به انسان علاقمند شده و جذب انسان مي شوند؟! شيوانا سرش را به علامت تاييد تكان داد و گفت: البته جذب هميشه دو طرفه است وقتي به سمت چيزي كشش پيدا مي كني بدان و آگاه باش كه آن چيز هم به سمت تو جذب مي شود. وقتي دوست داري نقطه خاصي از منزل يا مغازه يا هر جاي ديگري روي زمين بنشيني بدان كه آن نقطه تو را صدا زده و از تو خواسته آنجا بنشيني! اگر لباس و سر و وضع تو اين طوري است پس اين نشان مي دهد كه چيزهاي كثيف تو را دوست دارند. حال از خودت بپرس كه آيا تو هم دوست داري كه اين جور چيزها به تو علاقمند شوند؟! مي گويند از آن روز به بعد مرد به هم ريخته مرتب تر شد و بيشتر به سرو وضعش رسيد. او به اطرافيانش مي گفت: از روزي كه شيوانا آن حرف را به من زد ديدم از آلودگي چندان خوشم نمي آيد و بعد متوجه شدم كه خود به خود دارم نظافت و پاكيزگي را رعايت ميكنم! مثل اين كه از آن روز به بعد كثيفي هم از من خوشش نمي آيد!
  نوشته شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت 6:9  توسط سهيل   | 
 بارها گفته ام و بار دگر ميگويم               كه من دلشده اين ره نه بخود مي پويم
 در پس آينه طوطي صفتم داشته اند      آنچه استاد ازل گفت بگو مي گويم
  نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 6:4  توسط سهيل   | 
حضرت موسي(ع) و بازو كبوتر
 كبوتري نازنين يك باره در آستين حضرت موسي رفت و پنهان شد . به دنبال كبوتر، بازي از آسمان فرود آمد و گفت: اي موسي به من ده صيد باز! من گرسنه ام او را به من واگذار كن. گشت حيران موسي عمران ازين        مي توان شد ، اي عجب! حيران ازين
 گفت اين يك را امانم حاصل است      و آن دگر يك گرسنه است اين مشكل است
 زينهار پيش دشمن چون كنم             هست دشمن گرسنه من چون كنم
 حضرت موسي به بازفرمود: آيا گوشت ميخواهي تا سير شوي يا اين كبوتر را ؟
 باز گفتا: گوشتي گر باشدم          راضيم ، به از كبوتر باشدم
 حضرت موسي كارد تيزي خواست تا براي پذيرايي مهمان خود پاره اي از ران خود را ببرد و پيش باز گذارد؟
 باز وقتي از راز كار با خبر شد؛ به صورت فرشته در آمد و ناپديد شد سپس:
 گفت: ما دو فرشده بوده ايم          تا ابد از خورد و خفت آسوده ايم
 ليك حق ما را فرستاد اين زمان      تا كند معلوم اهل آسمان
 شفقت تو در امانت داشتن             رحمت تو در ديانت داشتن
 هر كه را چشمي به شفقت باز شد          در حريم قرب، صاحب راز شد
 عفو آمد مذهبش تا بود او               بي كرم يك دم نمي آسود او
                                                     (مصيبت نامه – عطار)
  نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 6:3  توسط سهيل   | 
حکايت
 يکی از ملوک طبيبی حاذق به خدمت مصطفی صلی الله عليه و سلم فرستاد . سالی در ديار عرب بود و کسی تجربه پيش او نياورد و معالجه از وی در نخواست . پيش پيغمبر آمد و گله کرد که مرين بنده را برای معالجت اصحاب فرستاده اند و درين مدت کسی التفاتی نکرد تا خدمتی که بر بنده معين است بجای آورد . رسول عليه السلام گفت : اين طايفه را طريقتست که تا اشتها غالب نشود نخورد و هنوز اشتها باقی بود که دست از طعام بدارند . حکيم گفت : اين است موجب تندرستی. زمين ببوسيد و برفت.
 سخن آنگه كند حكيم آغاز
 يا سر انگشت سوى لقمه دراز
 كه ز ناگفتنش خلل زايد
 يا ز ناخوردنش به جان آيد
 لاجرم حكمتش بود گفتار
 خوردش تندرستى آرد بار
 (گلستان سعدي- باب سوم : در فضيلت قناعت)
  نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 6:5  توسط سهيل   | 
بي مهر رخت روز مرا نور نمانده است        وزعمرمراجزشب ديجور نمانده است
هنگام وداع تو ز بس گريه كه كردم            دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده است
  نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 6:5  توسط سهيل   | 
 بلبلي خون دلي خورد و گلي حاصل كرد     باد غيرت بصدش خار پريشان دل كرد
 طوطيي را بخيال شكري دل خوش بود        ناگهش سيل فنا نقش امل باطل كرد
  نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 9:34  توسط سهيل   | 
اندر احوال شيخ ابوالحسن خرقاني
 نقل است كه مريدي از شيخ خواست كه مرا دستوري ده تا به كوه لبنان شوم و قطب عالم را بينم. شيخ دستور داد. چون به لبنان رسيد جمعي ديد نشسته – رو به قبله – و جنازه اي در پيش و نماز نمي كردند مريد پرسيد:چرا برجنازه نماز نميكنيد؟ گفتند: تا قطب عالم بيايد- كه روزي پنج بار قطب اينجا امامت كند- مريد شاد شد. يك زمان بود همه از جاي بجستند. گفت شيخ را ديدم كه در پيش ايستاد و نماز بكرد و مرا دهشت(ترس) افتاد. چون به خود باز آمدم مرده را دفن كردند و شيخ برفت. گفتم : اين شخص كه بود؟ گفتند: ابوالحسن خرقاني. گفتم : كي باز آيد؟ گفتند: به وقت نماز ديگر. من زاري كردم كه من مريد اويم و چنين سخني گفته ام. شفيع شويد تا مرا به خرقان برد كه مدتي شد تا در سفرم. پس چون وقت نماز ديگر در آمد ديگر باره شيخ را ديدم در پيش شد. چون سلام بداد من دست بدو درزدم و مرا دهشت افتاد. و چون به خود بازآمدم خود را بر سرچهار سوي ري ديدم. روي به خرقان آوردم.چون نظر شيخ بر من افتاد.گفت:شرط آن است كه آنچه ديدي اظهارنكني كه من از خداي درخواست كرده ام تا بدين جهان و بدان جهان مرا از خلق بازپوشاند و از آفريده مرا هيچ كس نديد مگر زنده اي و آن هم بايزيد بود. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 9:33  توسط سهيل   | 
 بغيير از آنكه بشد دين و دانش از دستم        بيا بگو كه ز عشقت چه طرف بربستم
 اگر چه خرمن عمرم غم تو داد بباد              بخاك پاي عزيزت كه عهد نشكستم
  نوشته شده در  پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 6:35  توسط سهيل   | 
 رندي ديدم نشسته بر خنگ زمین        نه کفر و نه اسلام و نه دنيا و نه دين
 نه حق نه حقيقت نه شريعت نه يقين           اندر دو جهان کرا بود زهره اين
 ==============================
 آنانکه محيط فضل و آداب شدند           در جمع کمال شمع اصحاب شدند
 ره زين شب تاريک نبردند برون            گفتند فسانه‌اي و در خواب شدند
                                                          (خيام)
  نوشته شده در  پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 6:33  توسط سهيل   | 
خجسته سالروز پيوند آسماني اميرالمومنين علي(ع) و حضرت فاطمه زهرا(س)
                                       را تبريك عرض مينمايم

با مدّعي مگوئيد اسرار عشق و مستي        تا بي خبر بميرد در رنج خودپرستي
عاشق شو ار نه روزي كار جهان سرآيد        ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستي
  نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 5:59  توسط سهيل   | 
 چو نرمي كني خصم گردد دلير               وگرخشم گيري شوند از تو سير
 درشتي و نرمي بهم در به است             چو رگ زن كه جراح و مرهم نه است
 جوانمردوخوش خوي وبخشنده باش        چو حق برتو پاشد توبرخلق پاش
 نيامد كس اندر جهان كو بماند                  مگر آن كز او نام نيكو بماند
 هر آن كو نماند از پسش يادگار                درخت وجودش نياورد بار
 وگررفت و آثار خيرش نماند                      نشايد پس مرگش الحمد خواند
                   (بوستان سعدي- باب اول در عدل و تدبير)
  نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 5:57  توسط سهيل   | 
 سالروز شهادت امام محمد تقي (ع) را تسليت و تعزيت عرض مي نمايم.
 اي هدهد صبا به سبا مي فرستمت              بنگر كه از كجا به كجا مي فرستمت
 حيفست طايري همچون تو در خاكدان غم      ز اينجا به آشيان وفا مي فرستمت
  نوشته شده در  سه شنبه 20 آذر1386ساعت 6:11  توسط سهيل   | 
حديث از امام محمد تقي؛ جواد الائمه(ع)
* عزّت مؤمن در بى‏نيازى او از مردم است.
* اعتماد به خدا بهاى هر چيز گرانبها است و نردبانى به سوى هر بلندايى.
* سه چيز است که هر کس آن را مراعات کند ، پشميان نگردد :۱- اجتناب از عجله ، ۲ - مشورت کردن ، ۳ - و توکل بر خدا در هنگام تصميم گيري.
* با دلها به سوي خداوند متعال آهنگ نمودن، رساتر از به زحمت انداختن اعضا با اعمال است.
  نوشته شده در  سه شنبه 20 آذر1386ساعت 6:10  توسط سهيل   | 
 پرستار
 شب از شبهای پاییزی ست
 از آن همدرد و با من مهربان شبهای شک آور
 ملول و سخته دل گریان و طولانی
 شبی که در گمانم من، که آیا بر شبم گرید ، چنین همدرد
 و یا بر بامدادم گرید ، از من نیز پنهانی
 من این می گویم و دنباله دارد شب
 خموش و مهربان با من
 به کردار پرستاری سیه پوش پیشاپیش ،‌ دل برکنده از بیمار
  نشسته در کنارم ، اشک بارد شب
  من اینها گویم و دنباله دارد شب
                                                (اخوان ثالث)
  نوشته شده در  دوشنبه 19 آذر1386ساعت 6:21  توسط سهيل   | 
معاشران زحريف شبانه ياد آريد              حقوق بندگي مخلصانه ياد آريد
بوقت سرخوشي از آه و ناله عشاق       بصوت و نغمه چنگ وچغانه ياد آريد
  نوشته شده در  دوشنبه 19 آذر1386ساعت 6:21  توسط سهيل   | 
ديگر زشاخ سرو سهي بلبل صبور                گلبانگ زد كه چشم بد از روي گل بدور
اي گل بشكرانه آنكه توئي پادشاه حسن       با بلبلان بيدل شيدا مكن غرور
  نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 6:12  توسط سهيل   | 
 بميريد بميريد در اين عشق بميريد         در اين عشق چو مرديد همه روح پذيريد
 بميريد بميريد و زين مرگ مترسيد           كز اين خاك برآييد سماوات بگيريد
 بميريد بميريد و زين نَفْس ببريد             كه اين نفس چو بندست و شما همچو اسيريد
 يكي تيشه بگيريد پي حفره زندان         چو زندان بشكستيد همه شاه و اميريد
 بميريد بميريد به پيش شه زيبا              برشاه چو مرديد هه شاه و شهيريد
 بميريد بميريد و زين ابر برآييد                چو زين ابر برآييد همه بدر منيريد
 خموشيدخموشيدخموشي دم مرگست     هم از زندگيست اينك زخاموشي نفيريد
                                                                (مولانا)
  نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 6:11  توسط سهيل   | 
ساقيا سايه ابرست و بهار و لب جوي      من نگويم چه كنم اراهل دلي خود توبگو
بوي يك رنگي اين نقش نمي آيد خيز       دلق آلوده صوفي به مي ناب بشوي
  نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 6:5  توسط سهيل   | 
بقراط خم نشين
بقراط حكيم در خمي زندگي ميكرد.لباسي نداشت و گويي آن خم به جاي پيراهنش بود. روزي هوا سرد شد بقراط از خم بيرون آمد و به آفتاب رفت تا گرم شود.از قضا پادشاهي با كوكبه و همراهمان بر او گذشت. سلطان به او توجه كرد و گفت از من سه حاجت بخواه كه من آنها را برآورده كنم زيرامن شاهنشاه روزگارم.
 گفت بقراط حاجت اول           عملم هست يك به يك خلل
 گنهم محو كن بيامرزم            كز گراني چو كوه البرزم
 سلطان گفت : اين كار من نيست. كار خداوند است حاجت دوم را بخواه . بقراط :
 گفت:پيرم مرا جوان گردان          عجز و ضعف از نهاد من بستان
 گفت :
 اين از خداي بايد خواست       از من اين خواستن نيايد راست
 سلطان گفت:زود سومين حاجت را از من طلب نماي كه پادشاهم. بقراط گفت: عمر مرا زياد كن و مرا از چنگ مرگ رها سازو
 سلطان
 گفت: اين نيز كرد نتوانم            مَلِكَم برجهان نه يزدانم
 بقراط گفت: راهت را بگير و برو و مرا اقلا از آفتان تابان بازمدار.ميدانم كه از درخت بيد كسي خرما نخورده است.
 حاجت از كردگار خواهم من           وز تو حالي بدو پناهم من
 تو چو من عاجزي و مجبوري          وز بزرگي و برتري دوري
 برتري مرخداي را زيباست             كه به ملكت هميشه بي همتاست
                                                  (حديقة الحقيقه – سنائي)
  نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 6:4  توسط سهيل   | 
من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم        لطفها مي كني اي خاك درت تاج سرم
دلرا بنده نوازيت كه آموخت بگو                   كه من اين ظن به رقيبان تو هرگز نبرم
  نوشته شده در  جمعه 16 آذر1386ساعت 9:36  توسط سهيل   | 
نخواه ولی بدنامش نکن!
 به شیوانا خبردادند کدخدای دهکده قصد ازدواج با دختر جوانی را دارد و به هر بهانه ای به زن اول خود دشنام می دهد و او را بدنام می سازد. شیوانا به همراهی جمعی از شاگردان در بازار دهکده با کدخدا و دختر جوانی روبرو شد که کدخدا قصد داشت بعد از رهایی از زن اول با او ازدواج کند. شیوانا به تظاهر به این که مشغول درس دادن به شاگردان است همان جا با صدای بلند بدون اینکه به طور مستقیم به کدخدا اشاره کند گفت : شاگردان من درس امروز این است.برای این که به خواسته تان برسید و یا از چیزی خلاص شوید دلیلی ندارد که آن چیز را بدنام کنید! این کار ، یعنی بدنام کردن چیزهایی که از ما جدا می شوند و یا میخواهیم از آن ها خلاص شویم اوج خودخواهی یک انسان بدکردار و غیرقابل اعتماد است که چون همیشه خودش و خواسته هایش را بهتر از بقیه می داند و برای آن که مقابل آیندگان دلیلی برای جدایی از خوب ها داشته باشد به خراب کردن آن خوب می پردازد. نظر شما شاگردان در مورد چنین شخصیتی چیست؟! یکی از شاگردان زیرک شیوانا با صدایی بلند پاسخ داد: آن خوب های بعدی که میخواهند به چنگ این شخص غیرقابل اعتماد بیفتند باید مواظب باشند و بدانند که روزی ممکن است آن ها هم بدنام شوند! کدخدا پوزخندی زد و دست دختر جوان را کشید تا با او همراهی کند. اما دختر جوان سرجایش ایستاد و با اون نیامد.
  نوشته شده در  جمعه 16 آذر1386ساعت 9:35  توسط سهيل   | 
شراب بيغش و ساقي خوش دو دام رهند        كه زيركان جهان از كمندشان نرهند
من ارچه عشقم و رند و مست و نامه سياه      هزار شكر كه ياران شهربي گنهند
  نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 7:5  توسط سهيل   | 
اگر زرين كلاهي عاقبت هيچ          اگر خود پادشاهي عاقبت هيچ
اگر ملك سليمانت ببخشند            در آخر خاك راهي عاقبت هيچ
         ============================
شب تاريك و سنگستان و مو مست     قدح از دست مو افتاد و نشكست
 نگهدارنده اش نيكو نگهداشت             وگر نه صد قدح نفتاده بشكست
                                                                   (باباطاهر)
  نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 7:4  توسط سهيل   | 
يادباد آنكه سركوي توام منزل بود                ديده را روشني از خاك درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثرصحبت پاك     بر زبان بود مرا آنچه ترا در دل بود
  نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 6:12  توسط سهيل   | 
الهي! اگر از دنيا نصيبي است به بيگانگان دادم و اگر از عقبي مرا ذخيره اي است به مومنان دادم ، در دنيا مرا ياد تو بس و در عقبي مرا ديدار تو بس ، دنيا و عقبي دو متاعند بهايي و ديدار نقدي است عطايي ، قومي بينم باين جهل ازو مشغول ، قومي از هر دو جهان به وي مشغول ، گوش فرا داشته كه تا نسيم سعادت ازجانب قربت كي دمد؟ و آفتاب وصلت از بُرج عنايت كه تابد؟ به زبان بيخودي و به حكم آرزومندي ميزارند و ميگويند: كريما! مشتاق تو بي تو زندگي چون گذارد؟ آرزومند به تو ا زدست دوستي تو يك كنار خون دارد ، بي تو اي آرام جانم زندگي چون كنم؟ چون نباشي در كنارم شادماني چون كنم؟ (مناجات نامه خواجه عبدالله انصاري)
  نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 6:11  توسط سهيل   | 
زلف هزار دل به يكي تار مو ببست                راه هزار چاره گر از چارسو ببست
تا عاشقان ببوي نسيمش دهند جان               بگشود نافه يي و در آرزو ببست
  نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 5:59  توسط سهيل   | 
اختلاف مردم از بد بینشی
است پیل اندرخانه تاریک بود                  هدیه را آورده بودندش هُنود
 از برای دیدنش مردم بسی                   اندر آن ظلمت همی شد هر کسی
 دیدنش با چشم چون ممکن نبود            اندر آن تاریکی اش کف می بُسود
 آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد             گفت : همچون ناودان استش نهاد
 آن یکی را دست بر گوشش رسید          آن بر او چون بادبیزن شد پدید
 آن یکی بر پشت او بنهاد دست              گفت شکل پیل چون تختی بُده است
 همچنین هر یک به جزوی که رسید         فهم آن میکرد هر جا میشنید
 از نظر گه گفتشان شد مختلف               آن یکی دالش لقب داد آن الف
 در کف هر یک اگر شمعی بُدی               اختلاف از گفتشان بیرون شدی
 (مولانا)
  نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 5:58  توسط سهيل   | 
مقام امن و مي بيغش و رفيق شفيق        گرت مدام ميّسرشود زهي توفيق
جهان و كارجهان جمله هيچ درهيچست       هزار بار من اين نكته كرده ام تحقيق
  نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 6:17  توسط سهيل   | 
مرجان
سنگي است زير آب
در گود شب گرفته درياي نيلگون
تنها نشسته در تک آن گور سهمناک
خاموش مانده در دل آن سردي و سکون
او با سکوت خويش
از ياد رفته اي ست در آن دخمه سياه
هرگز بر او نتافته خورشيد نيم روز
هرگز بر او نتافته مهتاب شامگاه
بسيار شب که ناله برآورد و کس نبود
کان ناله بشنود
بسيار شب که اشک برافشاند و ياوه گشت
در گود آن کبود سنگي است زير آب ولي آن شکسته دل
زنده ست مي تپد به اميدي در آن نهفت
دل بود اگر به سينه دلدار مي نشست
(هوشنگ ابتهاج*ه .ا.سايه)

  نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 6:16  توسط سهيل   | 
سرم خوشست و ببانگ بلند ميگويم       كه من نسيم حيات از پياله مي جويم
عبوس زهد بوجه خمار ننشيند              مريد فرقه دُردي كشان خوشخويم
  نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 6:12  توسط سهيل   | 
حكايت
حكايت كنند ازبزرگان دين                   حقيقت شناسان عين اليقين
كه صاحبدلي بر پلنگي نشست          همي راند رهوار و ماري به دست
يكي گفتش:اي مرد راه خداي            بدين ره كه رفتي مرا ره نماي
 چه كردي كه درنده رام تو شد           نگين سعادت به نام تو شد؟
بگفت:ار پلنگ زبون است و مار            و گر پيل و كركس، شگفتي مدار
تو هم گردن ا زحكم داور مپيچ             كه گردن نبپيچد ز حكم تو هيچ
چو حاكم به فرمان داور بود                 خدايش نگهبان و ياور بود
محال است چو دوست دارد تورا          كه در دست دشمن گذارد تو را
ره اين است، روي از طريقت متاب       بنه گام و كامي كه داري بياب
نصحيت كسي سودمند آيدش             كه گفتار سعدي پسندش آيدش
                                 (بوستان سعدي)
  نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 6:11  توسط سهيل   | 
عمريست تا من درطلب هر روز گامي ميزنم    دست شفاعت هر زمان در نيكنامي ميزنم
بي ماه مهر افروز خود تا بگذرانم روز خود    دامي براهي مي نهم مرغي بدامي ميزنم
  نوشته شده در  شنبه 10 آذر1386ساعت 6:10  توسط سهيل   | 
يارب مكن از لطف پريشان ما را          هرچند كه هست جرم و عصيان ما را
ذات تو غني بوده و ما محتاجيم         محتاج به غير خود مگردان ما را  ==========================================
يا رب به محمد و علي و زهرا             يارب به حسين و حسن و آل عبا
كز لطف برآر حاجتم در دو سرا           بي منت خلق يا علي الاعلاء
                                   (ابوسعيد ابوالخير)
  نوشته شده در  شنبه 10 آذر1386ساعت 6:9  توسط سهيل   | 
آن يار كزو خانه ما جاي پري بود                 سرتاقدمش چون پري ازعيب بري بود
دل گفت فروكش كنم اين شهر ببويش       بيچاره ندانست كه ياري سفري بود
  نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 7:15  توسط سهيل   | 
خورشيد به احترامت اي مشرق عشق
هر صبح غروب سجده بر خاك كند
با ياد تو ماه پيرهن چاك كند
فرمان تو كوه را طربناك كند
  نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 7:14  توسط سهيل   | 
چه بودي ار دل آن ماه مهربان بودي           كه حال ما نه چنين بودي ار چنان بودي
بگفتمي كه چه ارزد نسيم طرّه دوست      گَرَم بهر سر موئي هزار جان بودي
  نوشته شده در  پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 6:17  توسط سهيل   | 

         
  نوشته شده در  پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 6:1  توسط سهيل   | 
فاش می گویم و از گفته خود دلشادم        بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق        که در این دامگه حادثه چون افتادم
  نوشته شده در  چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 8:9  توسط سهيل   | 
دريا
يک سينه بود و اينهمه فرياد
مي برد بانگ خود را تا برج آسمان
مي کوفت مشت خود را بر چهره زمان
زنجير مي گسست
ديوار مي شکست
انگار حق خود را مي خواست
مي زد به قلب توفان
مي افتاد
مي رفت و خشمگين تر
برمي گشت
مي ماند و سهمگين تر برمي خاست
يک سينه بود و اين همه فرياد
تنها
اما شکوهمند توانا
دريا                            (فریدون مشیری)
  نوشته شده در  چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 8:8  توسط سهيل   | 
خوش كرد ياوري فلكت روز داوري               تا شكر چون كني و چه شكرانه آوري
آنكس كه او فتاد و خدايش گرفت دست       گو بر تو باد تا غم افتادگان خوري
  نوشته شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت 6:6  توسط سهيل   | 
حکايت
دو درويش خراسانی ملازم صحبت يکديگر سفر کردندی . يکی ضعيف بود که هر دو شب افطار کردی و ديگر قوی که روزی سه بار خوردی. اتفاقا بر در شهری به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند . هر دو را به خانه ای کردند و در به گل برآوردند . بعد از دو هفته معلوم شد که بی گناهند . در را گشادند . قوی را ديدند مرده و ضعيف جان بسلامت برده . مردم درين عجب ماندند .حکيمی گفت : خلاف اين عجب بودی . آن يکی بسيار خواه بوده است ، طاقت بينوايی نياورد به سختی هلاک شد وين دگر خويشتن دار بوده است لاجرم بر عادت خويش صبر کرد و بسلامت ماند.
چو كم خوردن طبيعت شد كسى را
چو سختى پيشش آيد سهل گيرد
وگر تن پرور است اندر فراخى
چو تنگى بيند از سختى بميرد
(گلستان سعدي - باب سوم : در فضيلت قناعت)
  نوشته شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت 6:4  توسط سهيل   | 
بدور لاله قدح گير و بي ريا مي باش           ببوي گل نفسي همدم صبا مي باش
نگويمت كه همه ساله مي پرستي كن       سه ماه مي خور و نه ما پارسا مي باش
  نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت 6:11  توسط سهيل   | 
حضرت علي(ع) مي فرمايد:
 بر مردم روزگارى بیاید كه از قرآن جز نشانى و از اسلام جزنامى نماند.در آن روزگار،مسجدهایشان از حیث بنا آباد است و از جهت رستگارى ویران.ساكنان و آباد كنندگانش،از بدترین مردم روى زمین خواهند بود.فتنه ها ازآنجا بیرون آید و خطاكاریها در پناه آنها ماوا گیرد.هر كه خواهد از آن فتنه ها كنارى گیرد،بگیرندش و به میان فتنه اش افكنند.و هر كه خود را واپس دارد به سوى فتنه هایش رانند.خداى تعالى فرماید: سوگند به خودم كه بر ایشان فتنه اى برگمارم،آنسان،كه مردم بردبار را در آن حیران گذارم و خداوند چنین خواهد كرد.از خداوندمى خواهیم كه از لغزش و غفلت ما درگذرد.
  نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت 6:10  توسط سهيل   | 
حاليا مصلحت كار در آن مي بينم            كه كشم رخت بميخانه و خوش بنشينم
جام مي گيرم و از اهل ريا دور شوم       يعني از اهل جهان پاك دلي بگزينم
  نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت 10:2  توسط سهيل   | 
                      احوال سلطان محمود در آن جهان
پاك رايي بود بر راه صواب                     يك شبي محمود را ديد به خواب
گفت اي سلطان نيكو روزگار                 حال تو چونست در دار القرار
گفت تن زن خون جان من مريز              دم مزن چه جاي سلطانست خيز
بود سلطانيم پندار و غلط                      سلطنت كي زيبد از مشتي سقط
حق كه سلطان جهاندار آمدست           سلطنت او را سزاوار آمدست
چون بديدم عجز وحيراني خويش           ننگ ميدارم ز سلطاني خويش
گر تو خواني جز پريشانم مخوان           اوست سلطانم تو سلطانم مخوان
سلطنت او راست و من بر سودمي       گر به دنيا در گدايي بودمي
کاشكي صد چاه بودي جاه ني             خاشه روبي بودمي و شاه ني
نيست اين دم هيچ بيرون شو مرا          باز مي خواهند يك يك جو مرا
خشك بادا بال و پر آن هماي                 كو مرا در سايه خود داد جاي
                                                         (منطق الطیر-عطار)
  نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت 10:0  توسط سهيل   | 
طُرقه : چنانچه د ر افسانه هاي قديمي خراسان آمده است . نام پرنده كوچكي است كه قصد پرواز و رسيدن به خورشيد را داشت و براي اين كار بايد هزار اسم خدا را از بَر ميكرد تا از سوختن در گرماي خورشيد درامان باشد. بنابراين تمام اسمهاي را از بر كرده و در حال بالا رفتن ذكر ميكرده و لي در نزديكي خورشيد اسم هزارم خدا را فراموش كرده و مي سوزد.
  نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت 6:0  توسط سهيل   | 
شاهد آن نيست كه موئي و مياني دارد        بنده طلعت آن باش كه آني دارد
شيوه حوروپري خوب و لطيفست ولي          خوبي آنست و لطافت كه فلاني دارد
  نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت 6:0  توسط سهيل   | 
منم كه گوشه ميخانه خانقاه منست       دعاي پيرمغان ورد صبحگاه منست
گرم ترانه چنگ صبوح نيست چه باك        نواي من بسحر آه عذرخواه منست
  نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 10:35  توسط سهيل   | 
تو با چراغ دل خويش آمدي بر بام
ستاره ها به سلام تو آمدند سلام
سلام برتو كه چشم تو گاهواره روز
سلام برتو كه دست تو آشيانه مهر
سلام بر تو كه روي تو روشنايي ماست
سلام بر تو كه از نو داشتي پيغام
سلام و باز هم سلام
  نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 10:34  توسط سهيل   | 
فرخنده ميلاد ثامن الائمه علي ابن موسي الرضا(ع) را تبريك و تهنيت عرض مينمايم.
مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد              نقش هر پرده كه زد راه بجائي دارد
عالم از ناله عشاق مبادا خالي                 كه خوش آهنگ و فرح بخش نوائي دارد
  نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 6:19  توسط سهيل   | 
 
            

َاللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةً کَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ
(التماس دعا)
  نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 6:14  توسط سهيل   |