اندر احوال رابعه عدويه
نقل است که مالک دينار گفت :دربر رابعه شدم و او را ديدم با کوزه ای شکسته که از آنجا آب خوردی و وضو ساختی ,و بوريايی کهنه وخشتی که وقتی سر بر آنجا نهادی .و گفت :دلم درد گرفت .گفتم :مرا دوستان سيم دار هستند .اگر می خواهی تا از برای تو چيزی از ايشان بستانم .گفت :ای مالک !غلطی عظيم کردی . روزی دهنده من و از آن ايشان يکی نيست ؟گفتم :هست .گفت :روزی دهنده درويشان را فراموش کرده است به سبب درويشی و توانگران را ياد می کند به سبب توانگری ؟گفتم :نه .پس گفت :چون حال می داند چه با يادش دهم ؟او چنين خواهد ,ما نيز چنان خواهيم که او خواهد .
(تذكرة الاولياء)

نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386ساعت 7:35  توسط سهيل
|