تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم      ز جام وصل می نوشم ز باغ عیش گل چینم
شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد     لبم برلب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم

  نوشته شده در  دوشنبه 30 دی1387ساعت 6:24  توسط سهيل   | 
غلام عبداللّه مبارك
عطار نيشابورى مى گويد : عبداللّه مبارك غلامى داشت كه با او قرارداد بسته بود اگر قيمت خود را با كار كردن به من بپردازى من تو را آزاد خواهم كرد . روزى شخصى به عبداللّه گفت : غلام تو شبانه نبش قبر مى كند و كفن اموات را از بدن آنان بيرون مى آورد و به فروش مى رساند و از فروش كفن درهم و دينار به تو مى پردازد ! عبداللّه از اين خبر بسيار غمگين شد . شبى بدون خبر غلام ، دنبال غلام رفت تا به گورستان رسيد ، ديد غلام وارد قبرى شد و با پوشيدن جامه اى بسيار كهنه و انداختن زنجيرى به گردن صورت بر خاك گذاشت و با نيازمندى هرچه تمام تر به درگاه بى نياز به مناجات و دعا و گريه و زارى مشغول شد .
عبداللّه ، با ديدن آن حال به گوشه اى خزيد و آرام آرام مشغول گريه شد . غلام تا نزديك سحر مناجات و دعايش را ادامه داد ، سپس از قبر بيرون آمد و رو به جانب شهر گذاشت . با رسيدن به شهر به اولين مسجدى كه رسيد وارد مسجد شد و به نماز صبح ايستاد . پس از نماز گفت : اى مولاى حقيقى من ! شب به روز رسيد ، هم اكنون مولاى مجازى من از من درهم و دينار مى خواهد . خدايا ! چاره ساز بيچارگان تويى و سرمايه بخش به مفلسان و گدايان تويى . در آن حال نورى پديد شد و از ميان نور دينارى زر در دست غلام قرار گرفت .
عبداللّه ، با مشاهده ى اين حال بى طاقت شد، به سوى غلام رفت و سر غلام را به سينه گرفت و گفت : هزار جان چون منى فداى چنين غلامى باد، اى كاش تو خواجه بودى و من غلام !!
غلام، چون اين وضع را ديد، گفت : خدايا ! تا الآن كسى جز تو از راز من خبر نداشت، اكنون كه رازم فاش شد اين زندگى را نمى خواهم، مرا به نزد خود ببر. در زمزمه و مناجات بود كه در آغوش عبداللّه جان به جان آفرين تسليم كرد!
عبداللّه، او را با همان جامه بسيار كهنه دفن كرد. همان شب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را در خواب ديد كه با حضرت ابراهيم بر براقى سوارند و به سوى او مى آيند، چون به عبداللّه رسيدند فرمودند : چرا آن دوست و محبوب ما را با جامه كهنه به خاك سپردى ؟

  نوشته شده در  دوشنبه 30 دی1387ساعت 6:21  توسط سهيل   | 
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد          بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد
کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش      عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد

  نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387ساعت 6:9  توسط سهيل   | 
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو تو ان چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

"قیصر امین پور"

  نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387ساعت 6:8  توسط سهيل   | 
یاری اندرکس نمی بینم یاران راچه شد        دوستی کی آخرآمددوستداران راچه شد
آب حیوان تیره گون شدخضرفرخ پی کجاست    خون چکیدازشاخ گل ابربهاران راچه شد
  نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 6:19  توسط سهيل   | 
آشنایی با سوره های قرآن کریم :
نام سوره : غافر *** شماره سوره :40*** محل نزول: مکه *** تعداد آیه : 85 *** تعداد کلمه : 1199*** تعداد حروف : 4960
معني : بخشنده گناه ـ آمرزنده ـ خطاپوش
علت نامگذاري :در آيه سوم با صفت غافر از خداوند ياد شده است خداوند بخشنده گناه و خطاپوش. و «مؤمن» ناميده شده به علت داستان آموزنده، «مؤمن آل فرعون» در زمان حضرت موسي (ع).
نامهاي ديگر : مؤمن، الطول (فضل و رحمت فراوان الهي)
محتوي سوره :
•  توجه به خدا و قسمتي از از اسما، حنساي او مخصوصاً آنچه خوف و رجاء را در دلها بر مي انگيزد مانند «غافر الذنب و شديد العقاب».
•  تهديد كافران به عذابهاي اين جهان و عذابهاي قيامت با ذكر خصوصيات و جزئيات آن.
•  داستان موسي و فرعون، درگيري هواداران حق و باطل.
•  شرح مجاهدتهاي «مؤمن آل فرعون» در بيش از 20 آيه (از آيه 27 به بعد) به عنوان سنگر مطمئن دفاع از موسي و آيينش و نجات موسي از مرگ به وسيله او.
•  صحنه هايي از قيامت براي بيداركردن دل خفتگان و قدرت مطلقه خدا در قيامت.
•  توحيد و شرك و نشانه هاي توحيد و دلايل بطلان شرك.
•  دعوت پيامبر (ص) به صبر و شكيبايي.
•  رمز سرنگوني قدرتهاي باطل و جبار پيشين.
ترتيب سوره : به ترتيب جمع آوري، چهلمين سوره قرآن و به ترتيب نزول، پنجاه و نهمين سوره است كه بعد از سوره «زمر» و قبل از سوره «سجده» نازل شده است.
داستانهاي سوره : موسي: 23 تا 30 و 35 تا 54، مؤمن آل فرعون: 27 به بعد.
فضيلت سوره : پيامبر اسلام (ص) فرمود: «سوره هاي حاميم (سوره هايي كه با «حم» شروع مي شود و يكي هم سوره غافر است). هفت سوره اند و درهاي جهنم نيز هفت در است، هر يك از حاميم ها مي آيد و در مقابل يكي از درها مي ايستد و مي گويد خداوند كسي كه به من ايمان آورده و مرا خوانده از اين در وارد مكن.»

(منبع : سایت رادیو قرآن)

  نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 6:18  توسط سهيل   | 
من دوستدار روی خوش و موی دلکشم     مدهوش چشم مست و می صاف بیغشم
گفتی ز سَر عهد ازل یک نکته ای بگوی      آنگه بگویمت کهدو پیمانه در کشم

  نوشته شده در  جمعه 27 دی1387ساعت 9:18  توسط سهيل   | 


  نوشته شده در  جمعه 27 دی1387ساعت 9:15  توسط سهيل   | 
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو                   یادم ازکشته خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخسبیدی و خورشید دمید         گفت با اینهمه از سابقه نومید شو

  نوشته شده در  پنجشنبه 26 دی1387ساعت 7:22  توسط سهيل   | 
باز و مرغ خانگي
بازي از مرغ خانگي آشفته حال و خشمگين شد وبه وي چنين گفت:
مردم تو را در خانه نگهداري مي كنند و به تو آب و دانه مي دهند؛ اما :
تو پيوسته ز مردم مي گريزي         چنين بد عهد از بهر چه چيزي؟
وفاي توست مردم را هميشه         تو را جز بي وفايي نيست پيشه
نياميزي تو با مردم زماني               چو تو نشنوده ام نامهرباني
در صورتي كه اگر مرا صد بار پرواز دهند و در پي انجام دادن كاري بفرستند؛ به سوي آنان پرواز و عهد و وفا را رعايت مي كنم. مرغ خانگي گفت: اگر صد بار به بازار فرود آيي و همه جا را نيك بنگري  بازِ  كُشته و نگونساري را دردكاني نخواهي يافت، اما در دكان مرغ فروشي هر روز صد مرغ سربريده خواهي ديد، بنابراين:
وفاي آدمي گر اين چنين است                 از آن بيزار گشتم اين يقين است
چنين عهد و وفا را در زمانه                      چه بهتر خاك برسرجاودانه
چه گر اين ساعتم مي پرورد ليك               براي كشتنم مي پرورد نيك
تو اين را گر وفا داني جفا نه        بسي كين از چنين مهر و وفا به
دنيا نيز با آدميزاد چنين مي كند. دنيا بي وفاست و دل بستن بدان نيك فرجام نيست. بايد به خدا و جهان بازپسين دل بست و عمل صالح نمود:
جهانا چون حيات تو ممات است          وفا از تو طمع كردن وفات است
جفات اول مرا در شور انداخت             وفات اخر مرا در گور انداخت
كس از خون خوردن تو نيست آگاه       كه پنهان مي كني در خاك و درچاه

(الهي نامه- عطار نيشابوري)

  نوشته شده در  پنجشنبه 26 دی1387ساعت 7:20  توسط سهيل   | 
روی بنما و مرا گو که زجان دل برگیر       پیش شمع آتش پروانه به جان گو درگیر
در لب تشنه مابین و مدار آب دریغ           بر سرکشته خویش آی و زخاکش برگیر
  نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 6:14  توسط سهيل   | 
امثال وحکم
باد آورده را باد مي برد

در زمان سلطنت خسرو پرويز بين ايران و روم جنگ شد و در اين جنگ ايرانيها پيروز شدند و قسطنطنيه كه پايتخت روم بود بمحاصره ي ارتش ايران در آمد و سقوط آن نزديك شد .
مردم رم فردي را به نام هرقل به پادشاهي برگزيدند . هرقل چون پايتخت را در خطر مي ديد ، دستور داد كه خزائن جواهرت روم را در چهار كشتي بزرگ نهادند تا از راه دريا به اسكنديه منتقل سازند تا چنانچه پايتخت سقوط كند ،‌گنجينه ي روم بدست ايرانيان نيفتد .
اين كار را هم كردند . ولي كشتيها هنوز مقداري در مديترانه نرفته بودند كه ناگهان باد مخالف وزيد و چون كشتيها در آن زمان با باد حركت مي كردند ، هرچه ملاحان تلاش كردند نتوانستند كشتيها را به سمت اسكندريه حركت دهند و كشتي ها به سمت ساحل شرقي مديترانه كه در تصرف ايرانيان بود در آمد .
ايرانيان خوشحال شدند و خزائن را به تيسفون پايتخت ساساني فرستادند .
خسرو پرويز خوشحال شد و چون اين گنج در اثر تغيير مسير باد بدست ايرانيان افتاده بود خسرو پرويز آنرا ( گنج باد آورده ) نام نهاد .
از آنروز به بعد هرگاه ثروت و مالي بدون زحمت نصيب كسي شود ، آنرا بادآورده مي گويند .   
 

  نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 6:10  توسط سهيل   | 
روزگاری شد که درمیخانه خدمت میکنم          درلباس فقر کاراهل دولت می کنم
تاکه اندر دام وصل آرم تذروی خوشخرام          در کمینم وانتظاروقت فرصت می کنم

  نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1387ساعت 6:15  توسط سهيل   | 
دمی با باباطاهر :
گلي كه خود بدادم پيچ و تابش          به اشك ديدگانم دادم آبش
درين گلشن خدايا كي روا بي           گل از مو ديگري گيرد گلابش
       ==============================
قضا رمزي ز چشمان خمارش           قدر سري ز زلف مشكبارش
مه و مهر آيتي ز آنروي زيبا              نكويان جهان آئينه دارش
       ==============================  
به قبرستان گذر كردم كم و بيش       بديدم قبر دولتمند و درويش
نه درويش بيكفن در خاك رفته          نه دولتمند برده يك كفن بيش

  نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1387ساعت 6:10  توسط سهيل   | 
صوفی نهاد دام و سرحقّه باز کرد        بنیاد مکر با فلک حقّه بازکرد
بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه        زیرا که عرضه شعبده بااهل راز کرد

  نوشته شده در  دوشنبه 23 دی1387ساعت 6:13  توسط سهيل   | 
ياد ياران
دعوي چه كني داعيه داران همه رفتند
شو بار سفر بند كه ياران همه رفتند
آن گرد شتابنده كه در دامن صحراست
گويد چه نشنيي كه سواران همه رفتند
داغ است دل لاله ونيلي است بر سرو
كز باغ جهان لاله عذاران همه رفتند
گر نادره معدوم شود هيچ عجب نيست
كز كاخ هنر نادره كاران همه رفتند
افسوس كه افسانه سرايان همه خفتند
اندوه كه اندوه گساران همه رفتند
فرياد كه گنجينه طرازان معاني
گنجينه نهادند به ماران همه رفتند
يك مرغ گرفتار در اين گلشن ويران
تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند
خون بار ، بهار ! از مژده در فرقت احباب
كز پيش تو چون ابر بهاران همه رفتند

(ملك الشعرا بهار )

  نوشته شده در  دوشنبه 23 دی1387ساعت 6:12  توسط سهيل   | 
دوش رفتم به در میکده خواب آلوده           خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده
آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش          گفت بیدار شو ای رهرو خواب آلوده

  نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387ساعت 6:13  توسط سهيل   | 
گلی از گلستان سعدی:
ده آدمی بر سفره ای بخورند و دو سگ بر مرداری با هم بسر نبرند . حريص با جهانی گرسنه است و قانع به نانی سير . حکما گفته اند : توانگری به قناعت به از توانگری به بضاعت.
روده تنگ به يک نان تهی پر گردد
نعمت روی زمين پر نکند ديده تنگ
پدر چون دور عمرش منقضی گشت
مرا اين يک نصيحت کرد و بگذشت
که شهوت آتش است از وی بپرهيز
به خود بر ، آتش دوزخ مکن تيز
در آن آتش نداری طاقت سوز
به صبر آبی برين آتش زن امروز

(گلستان سعدي - باب هشتم : در آداب صحبت و همنشنى) 

  نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387ساعت 6:12  توسط سهيل   | 
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش       برجفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ایدل اندر بند زلفش از پریشانی منال         مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

  نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 6:13  توسط سهيل   | 
دوازده بند محتشم کاشانی
بند دوازدهم
اى چرخ غافلى كه چه بيداد كرده‏اى‏
وز كين چه‏ها درين ستم آباد كرده‏اى‏
پر طعنت اين بس است كه با عترت رسول‏
بيداد كرده خصم و تو امداد كرده‏اى‏
اى زاده زياد نكرده است هيچ گه
نمرود اين عمل كه تو شداد كرده‏اى‏
كام يزيد داده‏اى از كشتن حسين
بنگر كه را به قتل كه دلشاد كرده‏اى
بهر خسى كه بار درخت شقا و تست
در باغ دين چه با گل و شمشاد كرده‏اى‏
با دشمنان دين نتوان كرد آنچه تو
با مصطفى و حيدر و اولاد كرده‏اى‏
حلقى كه سوره لعل لب خود نبى بر آن
آزرده‏اش به خنجر بيداد كرده‏اى‏
ترسم تو را دمى كه به محشر برآورند
از آتش تو رود به محشر درآورند

(تمام دوازده بند در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
  نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 6:11  توسط سهيل   | 
            سالروز شهادت امام سجاد(ع) را تسلیت و تعزیت عرض می نمایم .
گر دست رسد بر سر زلفین تو بازم               چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم
زلف تو مرا عمر درازست ولی نیست             در دست سرموئی از آن عمر درازم

  نوشته شده در  جمعه 20 دی1387ساعت 10:30  توسط سهيل   | 
دوازده بند محتشم کاشانی
بند يازدهم
خاموش محتشم كه دل سنگ آب شد
بنياد صبر و خانه طاقت خراب شد
خاموش محتشم كه ازين حرف سوزناك
مرغ هوا و ماهى دريا كباب شد
خاموش محتشم كه ازين شعر خون چكان‏
در ديده اشگ مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم كه ازين نظم گريه خيز
روى زمين به اشگ جگرگون كباب شد
خاموش محتشم كه فلك بسکه خون گريست‏
دريا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم كه به سوز تو آفتاب‏
از آه سرد ماتميان ماهتاب شد
خاموش محتشم كه ز ذكر غم حسين‏
جبريل را ز روى پيمبر حجاب شد
تا چرخ سفله بود خطائى چنين نكرد
بر هيچ آفريده جفائى چنين نكرد


  نوشته شده در  جمعه 20 دی1387ساعت 10:28  توسط سهيل   | 
میرمن خوش می روی کاندر سروپا میرمت    خوش خرامان شوکه پیش قدرعنا می رمت
گفته بودی که بمیری پیش من تعجیل چیست   خوش تقاضا میکنی پیش تقاضا میرمت
  نوشته شده در  پنجشنبه 19 دی1387ساعت 7:31  توسط سهيل   | 
دوازده بند محتشم کاشانی
بند دهم
كاى مونس شكسته دلان حال ما ببين
ما را غريب و بي‌كس و بى آشنا ببين
اولاد خويش را كه شفيعان محشرند
در ورطه عقوبت اهل جفا ببين
در خلد بر حجاب دو كون آستين فشان
و اندر جهان معصيبت ما بر ملا ببين
نى نى ورا چو ابر خروشان به كربلا
طغيان سيل فتنه و موج بلا ببين
تن‌هاى کشتگان همه در خاك و خون نگر
سرهاى سروران همه بر نيزه‏ها ببين‏
آن سر كه بود بر سر دوش نبى مدام
يك نيزه‏اش ز دوش مخالف جدا ببين‏
آن تن كه بود پرور شش در كنار تو
غلطان به خاك معركه كربلا ببين
يا بضعة الرسول ز ابن زياد داد
كو خاك اهل‌بيت رسالت به باد داد

  نوشته شده در  پنجشنبه 19 دی1387ساعت 7:29  توسط سهيل   | 
فرارسیدن عاشورای حسینی و شهادت امام حسین(ع) و یاران جوانمردش را تسلیت و تعزیت عرض می نمایم .

نماز شام غریبان چو گریه آغازم       به مویه های غریبانه قصه پردازم
بیاد یار و دیار آنچنان بگریم زار        که ازجهان ره و رسم سفر براندازم

  نوشته شده در  چهارشنبه 18 دی1387ساعت 9:34  توسط سهيل   | 
اسب تاختن بر جسد مطهر سيد الشهداء :
از جنايتهاي فجيع سپاه کوفه ، اسب تاختن بر جسد مطهر سيد الشهدا عليه السلام پس از شهادت آن حضرت بود . ابن زياد در پي تحريک شمر ، در پاسخ نامه عمر سعد از جبهه کربلا که نامه اي مسالمت آميز بود ، نامه اي تند به عمر سعد نوشت که تو را براي مماشات و سازش و ... نفرستاده ايم . اگر حسين و يارانش تسليم شدند ، پيش من بفرست و گرنه بر آنان بتاز تا آنها را کشته و مثله کني که شايسته آنند . اگر حسين کشته شد ، بر پيکرش ( سينه و پشتش ) اسب بتاز ... اگر اجراي فرمان کردي پاداش مطيعان را خواهي يافت و گرنه کناره بگير و سپاه را به شمر واگذار . شمر نامه را به کربلا آورد و به عمر سعد داد .
عصر عاشورا ، پس از شهادت سيدالشهدا و غارت خيمه ها ، عمر سعد گفت : داوطلب اسب تاختن بر پيکر حسين بن علي کيست ؟ ده نفر داوطلب شدند و با سُم اسبها بر سينه و پشت امام تاختند . پيکر امام زير سُم اسبها لِه شد .
اين ده نفر خبيث عبارت بودند از : 1- اسحاق بن حويه ، 2- اخنس بن مرثد ، 3- حُکيم بن طفيل ، 4- عمرو بن صبيح ، 5- رجاء بن مُنقذ ، 6- سالم بن خيثمه ، 7- واعظ بن ناعم ، 8- صالح بن وهب ، 9- هاني بن ثبيت ، 10- اُسيد بن مالک
سپس اينان به کوفه نزد ابن زياد آمدند و جايزه گرفتند .
ابو عمرو زاهد مي گويد : به اين ده نفر نگاه کرديم ، همه زنا زاده بودند .
مختار وقتي قيام کرد همه آنان را گرفت و دست و پايشان را به زنجير بست بر پشت آنان اسب تازاند تا مُردند .
لَعنَتُ الله عَلَي المُنافِقين وَ الظالمين وَ الفاسدين فِي الاسلام

منبع : کتاب فرهنگ عاشورا نوشته جواد محدثي

  نوشته شده در  چهارشنبه 18 دی1387ساعت 9:33  توسط سهيل   | 
سالروزشهادت اسطوره شهامت و وفاداری حضرت ابوالفضل العباس (ع) را تسلیت و تعزیت عرض می نمایم.

دردیرمغان آمدیارم قدحی دردست        مست ازمی ومیخواران ازنرگس مستش مست
در نعل سمند او شکل مه نو پیدا          وز قد بلند او بالای صنوبر پست

  نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 9:15  توسط سهيل   | 
دوازده بند محتشم کاشانی
بند نهم
اين كشته فتاده به هامون حسين توست
وين صيد دست و پا زده در خون حسين توست‏
اين نخل‏ تر كز آتش جان سوز تشنگى‏
دود از زمين رسانده به گردون حسين توست‏
اين ماهى فتاده به درياى خون كه هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسين توست‏
اين غرقه محيط شهادت كه روى دشت
از موج خون او شده گلگون حسين توست‏
اين خشك لب فتاده دور از لب فرات‏
كز خون او زمين شده جيحون حسين توست‏
اين شاه كم سپاه كه با خيل اشگ و آه
خرگاه زين جهان زده بيرون حسين توست
اين قالب طپان كه چنين مانده بر زمين
شاه شهيد ناشده مدفون حسين توست
چون روى در بقيع به زهرا خطاب كرد
وحش زمين و مرغ هوا را كباب كرد

  نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 9:10  توسط سهيل   | 
لعل سیراب به بخون تشنه لب یار منست          وز پی دیدن او دادن جان کار منست
شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز       هر که دل بردن او دید و در انکار منست

  نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 6:8  توسط سهيل   | 
دوازده بند محتشم کاشانی
بند هشتم
بر حربگاه چون ره آن كاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فكند
هم گريه بر ملايك هفت آسمان فتاد
هر جا كه بود آهوئى از دشت پا كشيد
هر جا كه بود طايرى از آشيان فتاد
شد وحشتى كه شور قيامت بباد رفت
چون چشم اهل‌بيت بر آن كشتگان فتاد
هر چند بر تن شهدا چشم كار كرد
بر زخم‌هاى كارى تيغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن ميان
بر پيكر شريف امام زمان فتاد
بى اختيار نعره هذا حسين زو
سر زد چنانكه آتش از و در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعة الرسول
رو در مدينه كرد كه يا ايها الرسول

  نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 6:7  توسط سهيل   | 
دوستان دختر زر توبه ز مستوری کرد         شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد
آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید        تا بگوید به حریفان که چرا دوری کرد
  نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 7:39  توسط سهيل   | 
دوازده بند محتشم کاشانی
بند هفتم
روزى كه شد به نيزه سر آن بزرگوار
خورشيد سر برهنه بر آمد ز كوهسار
موجى به جنبش آمد و برخاست كوه كوه
ابرى به بارش آمد و بگريست زار زار
گفتى تمام زلزله شد خاك مطمئن
گفتى فتاد از حركت چرخ بيقرار
عرش آن زمان به لرزه در آمد كه چرخ پير
افتاد در گمان كه قيامت شد آشكار
آن خيمه‏اى كه گيسوى حورش طناب بود
شد سرنگون زباد مخالف حباب وار
جمعى كه پاس محملشان داشت جبرئيل
گشتند بى عمارى محمل شتر سوار
با آن كه سر زد آن عمل از امت نبى
روح الامين ز روح نبى گشت شرمسار
وانگه ز كوفه خيل الم رو به شام كرد
نوعي كه عقل گفت قيامت قيام كرد

  نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 7:36  توسط سهيل   | 
بارها گفته ام و بار دگر می گویم                که من دلشده این ره نه به خود می پویم
در پس آینه طوطی صفتم داشته اند          آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم

  نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 6:13  توسط سهيل   | 
دوازده بند محتشم کاشانی
بند ششم
ترسم اجزاى قاتل او چون رقم زنند
يكباره بر جريده رحمت قلم زنند
ترسم كزين گناه شفيعان روز حشر
دارند شرم كز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آيد ز آستين
چون اهل‌بيت دست در اهل ستم زنند
آه از دمى كه با كفن خون چكان ز خاك
آل على چو شعله آتش علم زنند
فرياد از آن زمان كه جوانان اهل‌بيت
گلگون كفن به عرصه محشر قدم زنند
جمعى كه زد به هم صفشان شور كربلا
در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند
از صاحب حرم چه توقع كنند باز
آن ناكسان كه تيغ به صيد حرم زنند
پس بر سنان كنند سري را كه جبرئيل‏
شويد غبار گيسويش از آب سلسبيل

  نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 6:9  توسط سهيل   | 
دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند             پنهان خورید باده که تعزیر می کنند
ناموس عشق و رونق عشاق میبرند              عیب جوان و سرزنش پیر میکنند
  نوشته شده در  جمعه 13 دی1387ساعت 12:9  توسط سهيل   | 
دوازده بند محتشم کاشانی
بند پنجم
چون خون ز حلق تشنه او بر زمين رسيد
جوش از زمين بذروه عرش برين رسيد
نزديك شد كه خانه ايمان شود خراب‏
از بس شكست‌ها كه به اركان دين رسيد
نخل بلند او چو خسان بر زمين زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمين رسيد
باد آن غبار چون به مزار نبى رساند
گرد از مدينه بر فلك هفتمين رسيد
يكباره جامه درخم گردون به نيل زد
چون اين خبر به عيسى گردون نشين رسيد
پر شد فلك ز غلغله چون نوبت خروش
از انبيا به حضرت روح الامين رسيد
كرد اين خيال و هم غلط كاركان غبار
تا دامن جلال جهان آفرين رسيد
هست از ملال گرچه برى ذات ذوالجلال‏
او در دلست و هيچ دلى نيست بي‌ملال
  نوشته شده در  جمعه 13 دی1387ساعت 12:8  توسط سهيل   | 
دلم رمیده شد و غافلم من درویش          که آن شکاری سرگشته را چه آید پیش
چو بید بر سرایمان خویش می لرزم          که دل به دست کمان ابروئیست کافر کیش

  نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1387ساعت 7:9  توسط سهيل   | 
دوازده بند محتشم کاشانی
بند چهارم
بر خوان غم چو عالميان را صلا زدند
اول صلا به سلسله انبيا زدند
نوبت با ولي چو رسيد آسمان طپيد
زان ضربتى كه بر سر شير خدا زدند
آن در كه جبرئيل امين بود خادمش‏
اهل ستم به پهلوى خيرالنسا زدند
بس آتشى ز اخگر الماس ريزه‏ها
افروختند و در حسن مجتبى زدند
وانگه سرادقى كه ملك محرمش نبود
كندند از مدينه و در كربلا زدند
وز تيشه ستيزه در آن دشت كوفيان
بس نخل‌ها ز گلش آل عبا زدند
پس ضربتى كزان جگر مصطفى دريد
بر حلق تشنه خلف مرتضى زدند
اهل حرم دريده گريبان گشوده مو
فرياد بر در حرم كبريا زدند
روح الامين نهاده به زانو سر حجاب‏
تاريك شد ز ديدن آن چشم آفتاب

  نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1387ساعت 7:9  توسط سهيل   | 
این پسته ی تو خنده زده برحدیث قند         مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند
طوبی ز قامت تو نیارد که دم زند          زین قصه بگذرم که سخن می شود بلند

  نوشته شده در  چهارشنبه 11 دی1387ساعت 6:5  توسط سهيل   | 
دوازده بند محتشم
بند سوم
كاش آن زمان سرادق گردون نگون شدى‏
وين خرگه بلند ستون بى ستون شدى‏
كاش آن زمان درآمدى از كوه تا به كوه
سيل سيه كه روى زمين قير كون شدى‏
كاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل‌بيت‏
يك شعله برق خرمن گردون دون شدى‏
كاش آن زمان كه اين حركت كرد آسمان
سيماب وار گوى زمين بى سكون شدى‏
كاش آن زمان كه پيكر او شد درون خاك‏
جان جهانيان همه از تن برون شدى‏
كاش آن زمان كه كشتى آل نبى شكست
عالم تمام غرقه درياى خون شدى‏
آن انتقام گر نفتادى به روز حشر
با اين عمل معامله دهر چون شدى‏
آل نبى چو دست تظلم برآورند
اركان عرش را به تلاطم درآورند

  نوشته شده در  چهارشنبه 11 دی1387ساعت 6:5  توسط سهيل   | 
از سرکوی تو هرکو به ملالت برود              نرود کارش و آخر به خجالت برود
کاروانی که بود بدرقه اش لطف خدا           به تجمل بنشیند به جلالت برود

  نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 6:29  توسط سهيل   | 
دوازده بند محتشم کاشانی
بند دوم
كشتى شكست خورده طوفان كربلا
در خاك و خون طپيده ميدان كربلا
گر چشم روزگار برو زار مى‏گريست
خون مى‏گذشت از سر ايوان كربلا
نگرفت دست دهر گلابى به غير اشك
ز آن گل كه شد شگفته به بستان كربلا
از آب هم مضايقه كردند كوفيان
خوش داشتند حرمت مهمان كربلا
بودند ديو و دد همه سيراب و ميمكيد
خاتم ز قحط آب، سليمان كربلا
زان تشنگان هنوز بعيوق مى‏رسد
فرياد العطش ز بيابان كربلا
آه از دمى كه لشكر اعدا نكرد شرم
كردند رو به خيمه سلطان كربلا
آن دم فلك بر آتش غيرت سپند شد
كز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

  نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 6:28  توسط سهيل   | 
حجاب چهره جان می شود غبار تنم                  خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم
چنین قفس نه سزای من خوش الحانیست       روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

  نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 6:13  توسط سهيل   | 
دوازده بند محتشم كاشانى
بند اول
باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است
باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است‏
باز اين چه رستخيز عظيم است كز زمين
بى نفح صور خاسته تا عرش اعظم است
اين صبح تيره باز دميد از كجا كزو
كار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گويا طلوع مى‏كند از مغرب آفتاب
كاشوب در تمامى ذرات عالم است
گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست‏
اين رستخيز عام كه نامش محرم است
در بارگاه قدس كه جاى ملال نيست
سرهاى قدسيان همه بر زانوى غم است
جن و ملك بر آدميان نوحه مى‏كنند
گويا عزاى اشرف اولاد آدم است‏
خورشيد آسمان و زمين نور مشرقين
پرورده كنار رسول خدا حسين

  نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 6:12  توسط سهيل   | 
این نور چشم من سخنی هست گوش کن     چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن
در راه عشق وسوسه اهرمن بسی است        هش دار و گوش دل به پیام سروش کن

  نوشته شده در  یکشنبه 8 دی1387ساعت 6:14  توسط سهيل   | 
پادشاها ! گريخته بوديم ، تو خواندي ، ترسان بوديم ، برخوان لاتقنطوا  تو نشاندي.
الهي ! برسر ازخجالت ، گرد داريم ، و در دل از حسرت درد داريم ، و رخ ازشرم گناه زرد داريم.
الهي ! اگر دوستي نکرديم ، دشمني هم نکرديم ، اگرچه برگناه مصريم ، بر يگانگي حضرت تو مقرريم .
الهي ! در سر خمار تو دا ريم ، و در دل اسرار تو داريم ، و بر زبان  استغفار تو داريم .
الهي ! بنياد توحيد ما را خراب مکن ، و باغ اميد ما را بي آب مکن، و به گناه روي ما را سياه مکن.
الهي ! برتارک ما خاک خجالت نثار مکن ، و ما را به بلاي خود گرفتار مکن .
الهي ! آنچه ما را آراستي خريديم ، و از دوجهان محبت تو برگزيديم ، وجامه بلا بريديم ،وپرده عافيت دريديم .
الهي ! بايسته تو بيش از طاعت مقبول ، و نابايسته تو بيش از معصيت  مهجور.

(الهی نامه - خواجه عبدالله انصاری)

  نوشته شده در  یکشنبه 8 دی1387ساعت 6:13  توسط سهيل   | 
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد       چو بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت   آن از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
  نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 6:30  توسط سهيل   | 
آشنایی با سوره های قرآن مجید :
نام سوره : زمر *** شماره سوره : 39 *** محل نزول : مکه *** تعداد آیه : 75 *** تعداد کلمه : 1192 *** تعداد حروف : 4708
معني : گروه هاو دسته ها. جمع زمره
علت نامگذاري : از آيه 71 و 73 گرفته شده كه در روز قيامت مردم گروه گروه به سوي جايگاه خودشان سوق داده مي شوند.
نامهاي ديگر : غرف
محتوي سوره :
•دعوت به توحيد خالص و توصيه در تمام ابعاد و شاخه هايش: توحيد افعالي و توحيد عبادي و مخصوصاً روي مسأله اخلاص در عبادت و بندگي ( براي جذب قلوب به سوي اخلاص).
•  معاد و دادگاه بزرگ عدالت خدا.
•  مسأله ثواب و جزا، غرفه هاي بهشتي و سايبانهاي آتشين دوزخي.
•  مسأله ترس و وحشت روز قيامت و آشكار شدن نتايج اعمال.
•  مسآله سياه شدن صورت دروغگويان و كساني كه بر خدا افترا بستند.
•  رانده شدن كافران به سوي جهنّم، سرزنش فرشتگان عذاب نسبت به آنها.
•  دعوت بهستيان به سوي بهشت و تبريك و تهنيت فرشتگان رحمت به آنها.
•  ترسيم جالبي از قران و اهميت آن و تأثير نيرومند در قلبها و جانها.
•  سرنوشت اقوام پيشين و مجازات دردناك الهي نسبت به تكذيب كنندگان آيات الهي.
•  توبه و باز بودن درهاي بازگشت به سوي خداؤ ذكر مؤثرين آيات توبه و رحمت.
ترتيب سوره : به ترتيب جمع آوري سي و نهمين سوره است و به ترتيب نزول, پنجاه و هشتمين سوره است كه بعد از سوره «سبأ» و قبل از سوره «مؤمن» نازل شده است.
داستانهاي سوره : ندارد
فضيلت سوره : پيامبر اسلام (ص) فرمود: «كسي كه سوره زمر را قرائت كند خداوند اميدش را از رحمت خود قطع نخواهد كرد و پاداش كسانيكه از خدا مي ترسند به او عطا مي شود.»

(منبع : سایت رادیو قرآن )
  نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 6:29  توسط سهيل   | 
ای روی ماه منظر تو نوبهار حسن        خال و خط تو مرکز حسن و مدار حسن
در چشم پرخمار تو پنهان فسون سحر        در زلف بی قرار تو پیدا قرار حسن

  نوشته شده در  جمعه 6 دی1387ساعت 8:32  توسط سهيل   | 
حكايت مرد بت پرستي كه بت را خطاب ميكرد و خدا خطابش را لبيك گفت
يك شبي روح الامين در سدره بود            بانگ لبيكي ز حضرت مي شنود
بنده اي گفت اين زمان ميخواندش              مي ندانم تا كسي مي داندش
اين قدر دانم كه عالي بنده ايست     نفس او مرده است او دل زنده ايست
خواست تا بشناسد او را زان زمان              زو نگشت آگاه در هفت آسمان
در زمين گرديد و در دريا بگشت                      بار ديگر گرد عالم در بگشت
هم نديد آن بده را گفت اين خداي                  سوي او آخر مرا راهي نماي
حق تعالي گفت عزم روم كن                           در ميان دير شو معلوم كن
رفت جبرئيل و بديدش آشكار                  كان زمان مي خواند بت را زار زار
جبرئيل آمد از ان حالت بجوش                 سوي حضرت باز آمد در خورش
پس زبان بگشاد گفت اي بي نياز             پرده كن در پيش من زين راز باز
آنك در ديري كند بت را خطاب               تو به لطف خود دهي او را جواب
حق تعالي گفت هست او دل سياه           مي نداند زان غلط كردست راه
گر ز غفلت ره غلط كرد آن سقط                من چو مي دانم نكردم ره غلط
هم اكنون راهش دهم تا پيشگاه        لطف ما خواهد شد او را عذرخواه
اين بگفت و راه جانش برگشاد                در حدا گفتن ز فانش برگشاد
تا بداني تو كه اين آن ملتست              كانچ اينجا مي رود بي علتست
گر برين درگه نداري هيچ تو               هيچ نيست افكنده ، كمتر پيچ تو
نه همه زد مسلم مي خرند                  هيچ بر درگاه او هم مي خرند

(منطق الطیر - عطار نیشابوری)

  نوشته شده در  جمعه 6 دی1387ساعت 8:31  توسط سهيل   | 
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد              وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است         طلب از گم شدگان لب دریا می کرد

  نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت 7:1  توسط سهيل   | 
حکايت
  يکی از صاحبدلان زورآزمايی را ديدم . بهم برآمده و کف بردماغ انداخته .گفت  : اين را چه حالت است ؟ گفتند : فلان دشنام دادش. گفت : اين فرومايه هزار من سنگ برمی دارد و طاقت نمی آرد.*
لاف سر پنجگى و دعوى مردى بگذار
عاجز نفس ، فرومايه چه مردى زنى
گرت از دست برآيد دهنى شيرين كن
مردى آن نيست كه مشتى بزنى بر دهنى
اگر خود بر كند پيشانى پيل
نه مرد است آنكه در او مردمى نيست
بنى آدم سرشت از خاك دارد
اگر خالى نباشد، آدمى نيست*
(گلستان سعدي-باب دوم در اخلاق پارسايان)

  نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت 7:1  توسط سهيل   | 
                     سالروز ولادت حضرت عیسی مسیح(ع) خجسته و مبارک باد.
بی توای سروروان باگل وگلشن چه کنم    زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم
آه کز طعنه بدخواه ندیدم رویت                  نیست چون آینه ام روی ز آهن چه کنم
  نوشته شده در  چهارشنبه 4 دی1387ساعت 6:37  توسط سهيل   | 
جزاي آنکه نگفتيم شکر روز وصال
شب فراق نخفتيم لاجرم زخيال

 دگر به گوش فراموش عهد سنگين دل
 پيام ما که رساند ؟ مگر نسيم شمال


 تو بر کنار فراتي نداني اين معني
 به راه باديه دانند قدر آب زلال

 اگر مراد نصيحت کنان ما اين است
 که‌ترک دوست بگوييم، تصوريست محال

 به خاک پاي تو داند که تا سرم نرود
 ز سر به در نرود همچنان اميد وصال

 حديث عشق چه حاجت که بر زبان آري
 به آب ديده‌ي خونين نبشته صورت حال

 سخن دراز کشيديم و همچنان باقي‌ست
 که ذکر دوست نيار به هيچ گونه ملال
  نوشته شده در  چهارشنبه 4 دی1387ساعت 6:34  توسط سهيل   | 
خیال روی تو در هر طریق همره ماست        نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند            جمال چهره تو حجت موجه ماست

  نوشته شده در  سه شنبه 3 دی1387ساعت 6:34  توسط سهيل   | 
شیوانا
در یک غروب زمستانی شیوانا از جاده خارج دهکده به سمت روستا روان بود. در کنار جاده مردی را دید که زخمی روی زمین افتاده است و کنار او چند نفر درحال تماشا و نظاره ایستاده اند. شیوانا به جمعیت نزدیک شد و پرسید:" چرا به این مرد کمک نمی کنید؟!؟. جمعیت گفتند:" طبق دستور امپراتور هرکس یک فرد زخمی را به درمانگاه ببرد مورد بازپرسی و آزار قرار می گیرد. چرا این دردسر را به جان بخریم. بگذار یک نفر دیگر این کار را انجام دهد. چرا ما آن یک نفر باشیم؟. شیوانا هیچ نگفت و بلافاصله لباسش را کند و دور مرد زخمی پیچید و او را به دوش خود افکند و پای پیاده به سرعت او را به درمانگاه رساند. اما مرد زخمی جان سالم به در نبرد و ساعتی بعد جان داد. شیوانا غمگین و افسرده کنار درمانگاه نشسته بود که مامورین امپراتور سررسیدند و او را به جرم قتل مرد زخمی به زندان بردند. شیوانا یکماه در زندان بود تا اینکه مشخص شد بیگناه است و به دستور امپراتور از زندان آزاد شد. روز بعد از آزادی مجددا شیوانا در جاده یک زخمی دیگر را دید. بلافاصله بدون اینکه لحظه ای درنگ کند دوباره لباس خود را کند و دور مرد زخمی انداخت و او را کول کرد تا به درمانگاه ببرد. جمعیتی از تماشاچیان به دنبال او به راه افتادند و هرکدام زخم زبانی نثار او کردند. یکی از شاگردان شیوانا از او پرسید:" چرا با وجودی که هنوز دیروز از زندان زخمی قبل خلاص شده اید دوباره جان خود را به خطر می اندازید؟!"شیوان تبسمی کرد و پاسخ داد:" خیلی ساده است! چون احساس می کنم اینکار درست است! و یک نفر باید چنین کاری را انجام دهد. چرا من آن یک نفر نباشم؟

  نوشته شده در  سه شنبه 3 دی1387ساعت 6:33  توسط سهيل   | 
چندانکه گفتم غم با طبیبان                  درمان نکردند مسکین غریبان
آن گل که هردم در دست بادست          گو شرم بادش از عندلیبان

  نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت 6:15  توسط سهيل   | 
دمی با باباطاهر:
جدا از تو اي ماه دل افروز        نه روز از شو شناسم نه شو از روز
وصالت گر مرا گردد ميسر        همه روزم شود چون عيد نوروز
      ============================
غم و درد مو از عطار واپرس       درازي شب از بيمار واپرس
خلايق هر يكي صد بار پرسند      تو كه جان و دلي يكبار واپرس
      ============================
خداوندا بفرياد دلم رس              تو يار بيكسان مو مانده بيكس
همه گويند طاهر كس نداره        خدايار مو چه حاجت كس

  نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت 6:14  توسط سهيل   | 
صوفی از پرتو می راز نهانی دانست            گوهر هر کس ازین لعل توانی دانست
قدر مجموعه گل مرغ چمن داند و بس          که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست

  نوشته شده در  یکشنبه 1 دی1387ساعت 8:32  توسط سهيل   | 
آشنایی با ماههای سال : دی
در اوستا داثوش یا دادها به معنی آفریننده , دادار و آفریدگار است و غالبا صفت اهورامزدا است و آن از مصدر ((دا)) به معنی دادن و افریدن است. در خود اوستا صفت دثوش (=دی) برای تعیین دهمین ماه استعمال شده است. در میان سی و روز ماه, روزهای هشتم و بیست و سوم به دی(آفریدگار , دثوش) موسوم است. برای اینکه سه روز موسوم به ((دی)) با هم اشتباه نشوند نام هر یک را به نام روز بعد می پیوندند. مثلا روز هشتم را ((دی باز)) و روز پانزدهم را ((دی بمهر)) و....دی نام مَلَکی است که تدبیر امور و مصالح روز و ماه دی به او تعلق دارد.

  نوشته شده در  یکشنبه 1 دی1387ساعت 8:31  توسط سهيل   |