تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

نقل است که از او پرسيدند :روزگار چون می گذاری ؟گفت :چهار مرکب دارم بازداشته . چون نعمتی آيد بر مرکب شکر نشينم و پيش او باز روم ؛ و چون معصيتی پديد آيد بر مرکب توبه نشينم و پيش وی باز روم ؛ و چون محنتی پديد آيد بر مرکب صبر نشينم و پيش وی باز روم ، و چون طاعتی پديد آيد بر مرکب اخلاص نشينم و پيش وی باز روم . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 13 آبان1386ساعت 5:4  توسط سهيل   | 
و نماز شام بود كه سرش ببريدند و ميان سر بريدن تبسمي كرد و جان بداد و مردمان خروش كردند و حسين گوي قضا به پايان ميدان رضا برد. و از يك يك اندام او آواز مي آمد. كه اناالحق . روزبعد گفتند: اين فتنه بيش از ان خواهد بود كه در حالت حيات بود پس اعضاء او را بسوختند از خاكستر آواز اناالحق مي آمد. چنانكه در وقت كشتن هر قطره خون او كه مي چكيد الله پديد مي آمد. در ماندند . خاكستر او را به دجله انداختند . بر سر آب همان اناالحق ميگفت. پس حسين گفته بود چون خاكستر ما در دجله اندازند بغداد را از آب بيم بود كه غرق شود خرقه من پيش آب باز بريد و اگر نه دمار از بغداد بر آرد . خادم چون چنان ديد خرقه شيخ را بر لب دجله آورد تا آب بر قرار خود رفت و خاكستر خاموش شد. پس خاكستر او را جمع كردند و دفن كردند. (تذكره الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت 5:15  توسط سهيل   | 
روزي شيخ المشايخ پيش وي آمد طاسي(كاسه مسي)پرآب پيش شيخ نهاده بود.شيخ المشايخ دست در آب كرد و ماهي زنده بيرون آورد.شيخ ابوالحسن گفت: از آب ماهي نمودن سهل است از آب آتش بايدنمودن. شيخ المشايخ گفت: بيا تا بدين تنور فرو شويم تا زنده كي برآيد؟ شيخ گفت: يا اباعبدالله بيا تا به نيستي خود فرو شويم تا به هستي او كه بر آيد؟ شيخ المشايخ ديگر سخن نگفت. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 7:18  توسط سهيل   | 
نقل است كه استاد اسحق زاهدي مردي بود كه سخن از مرگ بسيار گفتي و او زاهد خراسان بود و شيخ ابوالقاسم نصر آبادي با او داوري كردي و گفتي: كه يا استاد چند از حديث مرگ ميكني و از كجا به اينجا افتاده .چون حديث شوق و محبت نگويي و استاد اسحق همان ميگفت . چون شيخ ابوالقاسم را وفات نزديك رسيد آنوقت در شهر مدينه بود. يكي از نيشابور بر سر بالين او بود . او را گفت كه چون نيشابور رسيدي استاد اسحق را بگوي كه نصر ابادي ميگويد: هرچه گفتي از حديث مرگ همچنان كه مرگ كار سختي است و پيوسته از مرگ مي انديش و ياد مي كن. (تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 5:45  توسط سهيل   | 
نقل است که عبدالله مکاتب غلامی داشت . يکی عبدالله را گفت : اين غلام نبّاشی(نبش قبر و دزديدن كفن مردگان) می کند و سيم به تو می دهد . عبدالله غمگين شد . شبی بر عقب او می رفت تا به گورستانی شد ، و سر گوری باز کرد ، و در آنجا محرابی بود . در نماز ايستاد . عبدالله از دور آن را می ديد تا آهسته به نزديک غلام شد . غلام را ديد پلاسی پوشيده و غلی بر گردن نهاده و روی در خاک می ماليد و زاری می کرد . عبدالله چون آن بديد آهسته باز پس آمد و گريان شد و در گوشه ای بنشست و نماز بامداد بگزارد و گفت : الهی ! روز آمد و خداوند مجازی از من درم خواهد . مايه مفلسان تويی . بده از آنجا که تو دانی . در حال نوری از هوا پديد آمد و يک درم سيم بردست غلام نشست . عبدالله را طاقت نماند . برخاست و سر غلام را در کنار گرفت و می بوسيد و می گفت که هزار جان فدای چنين غلام باد . خواجه تو بوده ای نه من . غلام چون آن حال بديد گفت : الهی ! چون پرده من دريده شد و راز من آشکارا گشت ، دردنيا مرا راحت نماند . به عزت خود که مرا فتنه نگردانی و جان من برداری . هنوزش سر در کنار عبدالله بود که جان بداد . عبدالله اسباب تجهيز و تکفين او را راست کرد ، و او را با همان پلاس در همان گور دفن کرد . همان شب سيد عالم را به خواب ديد و ابراهيم خليل را ، عليها السلام ، که آمدند هر يکی بربراقی نشسته . گفتند : يا عبدالله چرا آن دوست ما را با پلاس دفن کردی ؟ (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 5:4  توسط سهيل   | 
نقل است که چون کار او بلند شد ، کس را چشم بر کار او نمی رسيد . اهل مصر به زندقه بر وی گواهی دادند ، و جمله بر اين متفق شدند و متوکل خليفه را از احوال او آگاه کردند . متوکل کس فرستاد تا وی را بياوردند به بغداد ، و بند برپای او بنهادند . چون به درگاه خليفه رسيد گفت :اين ساعت مسلمانی بياموختم از پيرزنی ، و جوانمردی از سقايی . گفتند :چون ؟گفت :چون به درگاه خليفه رسيدم و آن درگاه با عظمت و حاجبان و خادمان ديدم خواستم تا اندک تغيری در من پديد آيد . زنی با عصايی پيش آمد و در من نگريست . گفت :يا تن که تو را پيش او می برند ، نترسی که او و تو هرد و بندگان يک خداوند جل جلاله ايد . تا خدای نخواهد با بنده هيچ نتوانند کرد . پس در راهی سقايی ديدم . پاکيزه آبی به من داد ، وبه کسی که با من بود اشارت کردم . يک دينار به وی داد . قبول نکرد و گفت :تو اسيری و دربند . جوانمردی نبود از چنين اسير و غريب و بندی چيزی ستدن . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 5:10  توسط سهيل   | 
نقلس كه يكروز زير درختي بيد فرود آمده بود و خيمه زده و كنيزكي پايش را ميماليد و قدحي شربت بربالينش نهاده. و مريدي پوستيني پوشيده بود و در آفتاب گرم ايستاده و ازگرما استخوان مريد شكسته مي شد و عرق از وي ميريخت تا طاقتش برسيد . برخاطرش گذشب كه خدايا او بنده و چنين در عز و ناز و من بنده چنين مضطر و بيچاره و عاجز. شيخ درحال بدانست و گفت: اين جوانمرد اين درخت كه تو مي بيني هشتاد ختم قرآن كردم سرنگونسار از اين درخت در آويخته. و مريدان را چنين تربيت ميكرد. (تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 5:2  توسط سهيل   | 
نقل است که هر روزی به مزدوری رفتی و تا شب کار کردی و هر چه بستدی در وجه ياران خرج کردی . اما تا نماز شام بگزاردی و چيزی بخريدی و بر ياران آمدی شب در شکسته بودی . يک شب ياران گفتند : او دير می آيد . بياييد تا ما نان بخوريم و بخسبيم تا او بعد از اين پگاهتر آيد ، و ما را دربند ندارد . چنان کردند . چون ابراهيم بيامد ايشان را ديد ، خفته . پنداشت که هيچ نخورده بودند و گرسنه خفته اند . در حال آتش درگيرانيد و پاره ای آرد آورده بود . خمير کرد تا ايشان را چيزی سازد تا چون بيدار شوند بخورند تا روز روزه توانند داشت .ياران از خواب درآمدند . او را ديدند ، محاسن بر خاک نهاده ، و در آتش پف پف می کرد و آب از چشم او می رفت ، و دود گرد بر گرد او گرفته ، گفتند :چه می کنی ؟گفت :شما را خفته ديدم . گفتم :مگر چيزی نيافته ايد و گرسنه بخفته ايد . از جهت شما چيزی می سازم تا چون بيدار شويد تناول کنيد. ايشان گفتند :بنگريد که او با ما در چه انديشه است و ما با او در چه انديشه بوديم . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت 4:51  توسط سهيل   | 
نقل است كه جواني به مجلس فساد مشغول بود.چهار درم به غلامي داد كه نُقل مجلس خَرَد. غلام در راه به مجلس منصور عمار برگذشت. گفت: ساعتي توقف كنم تا چه ميگويد. منصور از براي درويشي چيزي ميخواست . گفت: كيست كه چهار درم بدهد تا چهار دعا كنم او را.غلام (باخود گفت):هيچ بهتر از اين نيست كه اين چهار درم بدو دهم تا آن دعا مرا كند.پس آن چهاردرم بداد. منصور گفت: اكنون چه دعا ميخواهي؟گفت: اول انكه ازاد گردم ، دوم آنكه حق تعالي خواجه مرا توبه دهد، سوم آنكه عوض چهار درم بازدهد، چهارم انكه بر من و بر خواجه و بر تو بر مجلسيان رحمت كند.منصور عمار دعا كرد. غلام به خانه رفت. خواجه گفت: كجا بودي و چه آوردي؟ غلام ماوقع را بيان نمود. خواجه گفت: تو را آزاد كردم و توبه كردم خداي را كه هرگز خمر نخورم و به عوض چهار درم چهارصد درم بخشيدم. باقي آن (دعا) چهارم، به من تعلق ندارد آنچه به دست من بود كردم.شبانه خواب ديد كه هاتفي گفت: آنچه به دست تو بود با لئيمي خويش كردي آنچه حواله به ما است به كريمي خويش ما نيز كرديم. برتو و غلام و منصور و مجلسيان رحمت كرديم. (تذكرةالاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 5 آبان1386ساعت 5:52  توسط سهيل   | 
نقلست كه طايفه اي در باديه او را گفتند: ما را انجير مي بايد. دست در هوا كرد و طبقي انجير تازه پيش ايشان نهاد. يكبار حلوا خواستند طبقي حلوا گرم پيش ايشان بنهاد گفتند: این حلوا در باب الطاق بغداد باشد. گفت ما را بغداد و باديه يكي است. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 4 آبان1386ساعت 9:2  توسط سهيل   | 
نقلست كه مردي فقاعي بود بر درخانقاه استاده بوقت سفره بيامدي و چيزي از آن فقاع بياوردي و بر سفره نشستي و فقاع به صوفيان دادي و چون سير بخوردند آنچه فاضل آمدي ببردي. روزي بر لفظ استاد برفت كه اين جوانمرد وقتي صافي دارد . شبانه استاد خوابي ديد. گفت : جاي بالايي را ديدم. جمله اركان دين و دنيا جمع شده و ميان من و ايشان بالائي بود و من بدان بالا باز شدم مانعي پيش آمد تا هرچند خواستم كه بر آنجا روم نتوانستم. ناگاه فقاعي بيامدي و گفت : بوعلي دست به من ده كه درين راه شيران بس روباهانند . پس ديگر روز استاد بر منبر بود. فقاعي از در در آمد . استاد گفت: او را راه دهيد كه اگر او دوش دستگير ما نبودي ما از بازماندگان بوديم. فقاعي گفت: اي استاد هر شب ما آنجاييم به يك شب كه تو آمدي ما را رسوا كردي. (تذكرة الاوليا)
  نوشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 7:3  توسط سهيل   | 
و آن روز که وفات او نزديک رسيد چهارصد مرد مريد داشت آن مردان مرد بر سر بالين او بودند . گفتند : بر جای تو ، که نشيند و بر منبر تو کی سخن گويد ؟ گبری بود که او را شاددل گبر گفتند ی ، پير ، چشم باز کگرد و گفت بر جای من شاددل نشيند . خلق گفتند :مگر اين پير را عقل تفاوت کرده است ، کسی را که چهارصد مرد عالم دين دار شاگرد دارد او گبری را بر جای خود نصب کند ؟ او گفت : شور در باقی کنيد برويد و آن شاددل را بنزد من آريد . بياوردند چون نظر شيخ بر شاددل افتاد گفت : چون روز سوم از وفات من بگذرد بعد از نماز ديگر بر منبر رو و بجای من بنشين و خلق را سخن بگوی و وعظ کن . شيخ اين بگفت و درگذشت . روز سوم بعد از نماز ديگر چندان مردم جمع شدند ، شاددل بيامد و بر منبر شد و خلق نظاره می کردند تا خود اين چيست ؟ گبری و کلاه گبری بر سر و زناری بر ميان بسته . گفت :مهتر شما ، مرا بشما رسول کرده است و مرا گفت با شاددل گاه آن نيامد که زنار گبر ببری؟ گفت : اکنون بريدم و کارد بر نهاد و زنار را ببريد و گفته است که گاه آن نيامد که کلاه گبری از سر بنهی ؟ گفت اينک نهادم و گفت : اشهد ان لا الاالله و اشهد ان محمدا رسول الله . پس گفت شيخ گفته است که بگوی که اين پير شما بود و استاد شما بود نصيحت کرد و نصيحت استاد خود پذيرفتن شرط هست . اينک شاددل زنار ظاهر ببريد اگر خواهيد که ما را بقيامت ببينيد بجوانمردی بر شما که همه زنارهای باطن راببريد . اين بگفت قيامتی از آن قوم برآمد و حالاتی عجب ظاهر شد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 5:50  توسط سهيل   | 
و سبب توبه او آن بود که به ترکستان شد به تجارت و به نظاره بتخانه رفت . بت پرستی را ديد که بتی را می پرستيد و زاری می کرد . سفيان گفت : تورا آفريدگاری هست زنده و قادر و عالم او را پرست و شرم دار و بت مپرست که از او هيچ خير و شر نيايد . گفت : اگر چنين است که تو می گويی قادر نيست که تو را در شهرتو روزی دهد که تو را بدين جانب بايد آمد . شقيق از اين سخن بيدار شد و روی به بلخ نهاد . گبری همراه او افتاد . با شقيق گفت : در چه کاری ؟گفت : دربازرگانی . گفت : اگر در پی روزی می روی که تو را تقدير نکرده اند ، تا قيامت اگر روی بدان نرسی ، و اگر از پس روزی می روی که تو را تقدير کرده اند ، مرو که خود به تو رسد . شقيق چون اين سخن بشنيد بيدار شد و دنيا بر دلش سرد شد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 1 آبان1386ساعت 6:3  توسط سهيل   | 
و گفت وقتی سوال کردم از راهبی که راه بخدای چگونه است ؟گفت چون روی به راه وی آوردی آنجاست. و گفت اهل معرفت آن قومند که چون سخن گويند از خدای گويند و چون عمل کنند برای خدای کنند و چون طلب کنند از خدای طلب کنند. و گفت هرکه مداومت کند بر ذکر دل ، آنجا شادی محبوب پديد آيد و هرکه خدايرا برگزيند بر هوای خويش از آنجا دوستی خدای تعالی پديد آيد و هرکه را آرزومندی بود به خدای روی بگرداند از هرچه جز اوست . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 6:20  توسط سهيل   | 
برجعفر اعور گفت :نزديک ذالنون بودم . جماعتی ياران او حاضر بودند . از طاعت جمادات حکايت می کردند و تختی آنجا نهاده بود. ذالنون گفت :طاعت جمادات اوليا را آن بود که اين ساعت اين تخت را بگويم که گرد اين خانه بگرد ، در حرکت آيد . چون سخن بگفت در حال آن تخت گرد خانه گشتن گرفت و به جای خويش بازشد . جوانی آنجا حاضر بود . آن حال بديد . گريستن بر وی افتاد ، تا جان بداد . برهمان تختش بشستند و دفن کردند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 29 مهر1386ساعت 6:0  توسط سهيل   | 
نقل است که عيال داری بود . نماز شام می رفت و هيچ چيز نداشت از طعام ، و گرسنه بود ، و دلتنگ که به اطفال و عيال چه گويم که دست تهی می روم . در دردی عظيم می رفت . ابراهيم را ديد ساکن نشسته . گفت :يا ابراهيم ! مرا از تو غيرت می آيد که تو چنين ساکن و فارغ نشسته ای و من چنين سرگردان و عاجز . ابراهيم گفت :هرچه ما کرده ايم از حجتها و عبادتهای مقبول و خيرات مبرور اين جمله را به تو داديم . تو يک ساعت اندوه خود را به ما دادی. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 5:48  توسط سهيل   | 
. چون بروزگاری برآمد بی برگ و نوا شد . زن از وی نفقات و دربايست طلب می کرد . حبيب بدر بيرون آمد و قصد صومعه کرد تا عبادت پيش گيرد و چون شب درآمد بر زن بازآمد . زن او را پرسيد که :کجا کار کردی که چيزی نياوردی ؟حبيب گفت :آنکس که من از جهت او کار می کردم پس کريم است و از کرم او شرم دارم که از وی چيزی بخواهم . او خود چون وقت آيد بدهد که می گويد هر ده روز مزد می دهم . پس هر روز بدان صومعه می رفتو عبادت می کرد تا ده روز . روز دهم چون نماز پيشين رسيد انديشه کرد که امشب به خانه چه برم و با زن چه گويم و بدان تفکر فرو شد . در حال خداوند تعالی مسلوخ ، و يک حمال ديگر با روغن و انگبين و توابل و حويج حمالان آن برداشته بودند ، و جوانمردی ماهروی با ايشان اندر صره ای سيصد درم سيم به در خانه حبيب آمد و در بزد . زن درآمد . گفت :چه کار تست ؟آن جوانمرد نيکوروی گفت :اين جمله را صاحب كار حبيب فرستاده است . حبيب را بگوی که تو در کار افزای تا ما در مزد بيفزاييم.اين بگفت و برفت . چون شب در آمد حبيب خجل زده و غمگين روی به خانه نهاد . چون به در خانه رسيد ، بوی نان و ديگ می آمد . زن حبيب پيش او بازرفت و رويش پاک کرد و لطف کرد . چنانکه هرگز نکرده بود . گفت :ای مرد ! اين کار از بهر آنکه می کنی آنکس پس نيکومهتری است با کرامت و شفقت . اينک چنين و چنين فرستاده به دست جوانمردی نيکوروی و گفت :حبيب چون بيايد او را بگوی که تو در کار افزای تا ما در مزد بيفزاييم. حبيب متحير شد و گفت :ای عجب ! ده روز کار کردم ، با من اين نيکويی کرد . اگر بيشتر کنم دانی که چه کند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 0:35  توسط سهيل   | 
اويس را گفتند : رضی الله عنه که دراين نزديکی تو مردی است . سی سال است که گوری فرو کرده است و کفنی درآويخته و بر سر آن نشسته است و می گريد و نه به شب قرار گيرد و نه به روز. اويسی گفت : مرا آنجا بريد تا او را ببينم . اويس را نزديک او بردند . او را ديد زد گشنه و نحيف شده و چشم از گريه در مغاک افتاده .بدو گفت :ای مرد سی سال است تا گور و کفن تو را از خدای مشغول کرده است و بديد هر دو باز مانده ای و اين هر دو بت راه تو آمد ه است . آن مرد به نور او آن آفت در خويش بديد ، حال بر او کشف شد ، نعره ای بزد و در آن گور افتاد و جان بداد .اگر گور و کفن حجاب خواهد بود حجاب ديگران بنگر که چيست و چندست . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 7:4  توسط سهيل   | 
يک روز کاروانی شگرف می آمد و ياران او کاروان گوش می داشتند .مردی در ميان کاروان بود و آواز دزدان شنوده بود .دزدان را بديد .بدره ای زر داشت .تدبير می کرد که اين را پنهان کند .با خويش گفت :بروم و اين بدره را پنهان کنم تا اگر کاروان بزنند اين بضاعت سازم .چون از راه يکسو خيمه فضل بديد .به نزديک خيمه او را ديد بر صورت و جامه زاهدان .شاد شد و آن بدره به امانت بدو سپرد.فضيل گفت :برو و درآن کنج خيمه بنه .مرد چنان کرد و بازگشت .به کاروان گاه رسيد .کاروان زده بودند .همه کالاها برده ,و مردمان بسته و افگنده ,همه را دست بگشاد و چيزی که باقی مانده بود جمع کردند و برفتند ,و آن مرد نزد فضيل آمد تا بدره بستاند .او را ديد با دزدان نشسته و کالاها قسمت می کردند .مرد چون چنان بديد گفت :بدره زر خويش به دزد دادم.فضيل از دور او را بديد ,بانگ کرد .مرد چون بيامد ,گفت چه حاجت است ؟گفت :هم آنجا که نهاده ای برگير و برو.مرد به خيمه در رفت و بدره برداشت و برفت .ياران گفتند :آخر ما در همه کاروان يک درم نقد نيافتيم .توده هزار درم باز می دهی ؟فضيل گفت :اين مرد به من گمان نيکو برد ,من نيزبه خدای گمان نيکو برده ام که مرا توبه دهد .گمان او را سبب گردانيدم تا حق گمان من راست گرداند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 6:6  توسط سهيل   | 
نقل است كه مريدي از شيخ خواست كه مرا دستوري ده تا به كوه لبنان شوم و قطب عالم را بينم. شيخ دستور داد. چون به لبنان رسيد جمعي ديد نشسته – رو به قبله – و جنازه اي در پيش و نماز نمي كردند مريد پرسيد:چرا برجنازه نماز نميكنيد؟ گفتند: تا قطب عالم بيايد- كه روزي پنج بار قطب اينجا امامت كند- مريد شاد شد. يك زمان بود همه از جاي بجستند. گفت شيخ را ديدم كه در پيش ايستاد و نماز بكرد و مرا دهشت(ترس) افتاد. چون به خود باز آمدم مرده را دفن كردند و شيخ برفت. گفتم : اين شخص كه بود؟ گفتند: ابوالحسن خرقاني. گفتم : كي باز آيد؟ گفتند: به وقت نماز ديگر. من زاري كردم كه من مريد اويم و چنين سخني گفته ام. شفيع شويد تا مرا به خرقان برد كه مدتي شد تا در سفرم. پس چون وقت نماز ديگر در آمد ديگر باره شيخ را ديدم در پيش شد. چون سلام بداد من دست بدو درزدم و مرا دهشت افتاد. و چون به خود بازآمدم خود را بر سرچهار سوي ري ديدم. روي به خرقان آوردم.چون نظر شيخ بر من افتاد.گفت:شرط آن است كه آنچه ديدي اظهارنكني كه من از خداي درخواست كرده ام تا بدين جهان و بدان جهان مرا از خلق بازپوشاند و از آفريده مرا هيچ كس نديد مگر زنده اي و آن هم بايزيد بود. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 6:4  توسط سهيل   | 
نقل است كه در زندان سيصد كس بودند چون شب در آمد گفت: اي زندانيان شما را خلاص دهم . گفتند: چرا خود را نميدهي . گفت ما در بند خداونديم و پاس سلامت مي داريم اگر خواهيم. به يك اشارت همه بند ها بگشايم پس بانگشت اشاره كرد همه بندها از هم فرو ريخت . ايشان گفتند اكنون كجا رويم كه در زندان بسته است اشارتي كرد رخنه ها پديد آمد.گفت اكنون سرخويش گيريد . گفتند تو نمي آيي. گفت ما را با او سرّي است كه جز بر سر دار نمي توان گفت. روز بعد گفتند زندانيان كجا رفتند؟ گفت آزاد كردم . گفتند تو چرا نرفتي ؟ گفت : حق را با من عتابي است نرفتم. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386ساعت 6:13  توسط سهيل   | 
گفت مرد آنست كه بستاند و بدهد و نيم مرد آنست كه بدهد و نستاند و نامرد آنست كه ندهد و نستاند. (تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 6:5  توسط سهيل   | 
نقل است كه روزي به دكان بقال شد تا گردو بخرد . پول بداد صاحب دكان شاگرد را گفت جوز بهتري انتخاب كن . شيخ گفت به هركس كه گردو مي فروشي همين سفارش را ميكني با نه. دكاندار گفت از بهر علم تو ميگويم . گفت من فضل علم خويش بتفاوت ميان دو جوز نميدهم و ترك جوز كرد . (تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  شنبه 21 مهر1386ساعت 8:51  توسط سهيل   | 
نقلست كه يك روز به نزديك جهودي شدو گفت: اين خواجه نيمدانگ سيم بده تا از اين دكان فقاعي بخورم القصه چهل بار ميامد و نيم درم ميجست و جهود بدرشتي و زشتي او را ميراند و يك ذره تغيير در قيافه او ظاهر نمي شد و هربار كه مي امد شكفته تر و خوش وقتتر مي بود و آن جهود از آنهمه صبر بر خشونت و درشتي و زشتي او عجب آمد و گفت اين درويش تو چه كسي كه از براي نيم درم اينهمه برجفا و خشونت تحمل كردي كه ذره از جا نشدي . نصر ابادي گفت: دويشان را چه جاي از جاي شدن است كه گاه باشد كه چيزها بر ايشان برآيد كه كوه نتواند كشيدن .چون جهود آن بديد درحال مسلمان شد. (تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 4:20  توسط سهيل   | 
نقلست كه پيري گفت در جواني به تجارت رفتم و در راه مرو چنانكه عادت كارواني باشد از پيش برفتم و خواب بر من غلبه كرد و ازراه به يك سو رفتم و بخفتم كاروان بگذشت و من در خواب بماندم تا آفتاب برآمد ازجاي برفتم و اثر كاروان نديدم و راه گم كرده بودم پاره اي بدوديم و مدهوش شدم چون به خود آمدم يك طرف اختیار كردم تا آفتاب گرم شد و تشنگي و گرسنگي بر من اثر كرد و ديگر قوت رفتن نماند صبر كردم تا شب شد همه شب رفتم چون شب شد به صحرايي رسيدم پرخاك و خاشاك و گرسنگي و تشنگي بغايت رسيد و گرمايي سخت شد. شكسته دل شدم و دل بر مرگ نهادم پس جهد كردم تا خود را به بلندي افكنم و گرد صحرا نگرسيتم از دور سبزي ديدم و دلم قوي شد و روي بدان جانب نهادم چشمه آب بود آب خوردم و وضو ساختم و نماز كردم چون وقت زوال شد يكي پديد آمد. روي بدين آب آورد. مردي ديدم بلند بالاي و سفيد پوست و محاسن كشيده و مرقعي پوشيده وبكنار آب آمد و طهارت كرد و نماز بگذارد و برفت. من با خود گفتم كه چرا با او سخن نكردي پس صبر كردم تا نماز دگر باز آمد. من پيش او رفتم و گفتم:اي شيخ از بهر خدا مرا فرياد رس كه از نشابورم و ازكاروان جدا افتاده و بدني احوال شده .دست من بگرفت شيري را ديدم كه از بيابان بر آمد و اورا خدمت كرد.شيخ دهان بگوش شير نهاد و چيزي بگفت. پس مرا برپشت شير نشاندو گفت چشم بر هم گذار تا كه شير بايستد. آنگاه تو از وي فرود آي . چشم برهم نهادم شير دررفتن آمد و پاره ای برفت و سپس ايستاد. من از وي فرود آمدم چشم باز كردم. شيربرفت و قدمي چند برفتم.خود را به بخارا ديدم يك روز از در خانقاه ميگذشتم خلقي بسيار ديدم. پرسيدم كه چه بوده است. گفتند كه شيخ ابوسعيد آمده است من نيز رفتم نگاه كردم آن مرد بود كه مرا بر شير نهاده بود روي بمن كرد و گفت كه سّر مرا تا من زنده ام به هيچ كس مگو كه هر چه در ويراني ببيني در آباداني نگويند چون اين سخن بگفت نعره از من برآمد و بهوش شدم . (تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 6:37  توسط سهيل   | 
نقلست كه بعد اوفات او درويشي به سرخاك او ميرفت و ازحق تعالي دنيا ميخواست . شبي ابوالحسن را بخواب ديد كه گفت: اي درويش چون به سرخاك ما آئي نعمت دنيا مخواه و اگر نعمت دنيا خواهي به سرخاك خواجگان دنيا رو . چون اينجا آيي سعادت دو دنيا خواه. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 6:35  توسط سهيل   | 
نقلست كه حلاج با چهارصد صوفي روي به باده نهادند چون روزي چند برآمد چيزي نيافتند. حلاج را گفتند : ما را گوشت بريان مي بايد. گفت بنشينيد . پس دست از پس ميكرد. و گوشتي بريان با دو قرص نان به هريك ميداد. تا چهارصد گوشت بريان و هشتصد قرص نان بداد. بعد از ان گفتند ما رطب ميخواهيم . برخاست و گفت مرا بيفشانيد رطب از وي مي باريد تا سير بخورند. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 16 مهر1386ساعت 4:17  توسط سهيل   | 
نقل است كه هروقت كه شيخ ابوسعيدابوالخيررا گرفتاري آمد ميگفت كه اسب زين كنيد تا به حج روم به مزار شيخ ابوالفضل رفتي و طواف كردي تا آن گرفتاري از بين برود و نيز هر مريد شيخ ابوسعيد كه انديشه حچ كردي او را به سرخاك شيخ ابوالفضل حسن فرستادي و گفتي كه آن خاك را زيارت كن و هفت بار گرد آن طواف كن تا مقصود تو حاصل شود. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 6:34  توسط سهيل   | 
در بغداد با اصحاب خود سماع كردي در پيش خليفه از او بدگويي ميكردند كه قومي بهم در شده اند و سرود ميگويند و پاي ميكوبند و حالت ميكنند و در سماع مي نشينند. يك روز خليفه در صحرا نشسته بود و حصري با اصحاب رد مي شدند. كسي خليفه را گفت: آن مرد كه دست مي زند و پاي ميكوبد اين است . خليفه حصري را گفت: چه مذهب داري؟ گفت مذهب بوحنيفه داشتم به مذهب شافعي باز آمدم و اكنون خود بچيزي مشغولم كه از هيچ مذهبي خبر نيست . گفت: آن چيست؟ گفت :صوفي . خلیفه گفت : صوفي چه باشد ؟ گفت: آنكه ز دو جهان بدون او به هيچ چيز نيارآمد و نياسايد.خلیفه گفت : آنكه ديگر؟ گفت :انكه كار خويش بدو بازگذارد كه خداوند اوست تا خود به قضا خويش تولي ميكند. خلیفه گفت: ديگر؟ گفت: چون حق را يافتند به چيز ديگر ننگرند .و خليفه گفت ايشان را مرنجانيد كه ايشان قومي بزرگند كه حق تعالي را نيابت كار ايشان دارند. (تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 6:30  توسط سهيل   | 
و گفت سخاوتمند را سركيسه گشاد باشد و دستهاي وي گشاده و درهاي بهشت گشاده بر روي وي. و بخيل را سركيشه بسته باشد و دست وي از عطا دادن بسته و درهاي بهشت بر روي او بسته . (تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 2:43  توسط سهيل   | 
نقلست كه پدر شيخ گفت كه من دربِ سراي را به زنجير محكم كردمي و گوش ميداشتيم تا ابوسعيد سرباز نهادي(خوابيد). وقتی كه در خواب شد من نيز بخفتمي . شبي در نيم شب از خواب درآمدم ابوسعيد را نديدم برخاستم و طلب ميكردم در خانه نبود و زنجير همچنان بسته بود.پس چند شب گوش داشتم وقت صبح درآمدي آهسته بجامه خواب رفتي و بر وي ظاهر نميكردم. آخرشبي اورا گوش داشتم چندانكه مي رفت من بر اثر آن مي رفتم تا به رباطي رسيدم و در مسجد شد و در فراز كرد چوبي در پس در نهاد وازبيرون نگاه ميكردم . در گوشه آن مسجد در نماز ايستاد چون از نماز فارغ شد چاهي بود رسني بر پاي خود بست و چوب برسرچاه نهاد و و خويشتن رابياويخت و قرآن را از ابتدا تا سحر ختم كرده بود آنگاه برآمد و در رباط بوضو كردن مشغول شد . من به خانه باز آمدم و برقرار خود بخفتم تا او در آمد چنانكه هر شب سرباز نهاد پس من برخاستم و خود را از دور داشتم و چندانكه معهود بود او را بيدار كردم و بجماعت رفتم و بعد از آن چند شب گوش داشتم همچنان ميكرد چندانكه توانستي و خدمت درويشان قيام نمودي و دريوزه كردي از جهت ايشان و با ايشان صحبت داشتي . ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 4:18  توسط سهيل   | 
نقل است كه گفت : وقتي در بياباني پانزده شبانه روز گم شدم چون راه بازيافتم .لشكري ديدم كه مرا شربتي آب داد. زيان كاري آن شربت سي سالست كه هنوز در دل من مانده است . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 2:46  توسط سهيل   | 
نقل است از امام خرامي كه گفت : كودك بودم بر درختي توت شدم برگ و شاخ آن ميزدم. شيخ ابوالفضل ميگذشت. و مرا نديد. دانستم كه از خود غايب است و بدل با حق حاضر. به حكم انبساط سربرآورد و گفت: بارخدايا يكسال بيش است تا تو مرا دانگي ندادي تا موي سرباز كنم. با دوستان چنين كنند.درحال همه برگها و شاخه هاي درخت طلا گرديد . گفت عجب كاري همه تعريض ما با اعراض است . با تو سخن دل هم نتوان گفت. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 9 مهر1386ساعت 7:30  توسط سهيل   | 
مريدي داشت او را حمزه علوي گويند. شبي حمزه قصد كرد كه به خانه شيخ برود و شيخ گفت: امشب اينجاباش . حمزه براي فرزندانش طعامي مرغ در تنور ميخواست قرار دهد.با خود گفت: اگر اينجا باشم فردا نماز صبح اينجا بايد بخوانم و صبحانه با شيخ باشم و دير مي شودو طفلان گرسنه مي مانند و منتظر من باشند. پس گفت: شيخا بروم . شيخ گفت: امشب اينجا باش . گفت: كار مهمي دارم . شيخ گفت خود داني. حمزه به خانه آمد و آن طعام مرغ در تنورنهاد و روزبعد به كنيزك گفت: آن غذا را بياورد . كنيزك طعام را از تنور بيرون آورد و در راه كه مي امد پايش برسنگ افتاد و تابه برزمين افتاد و بشكست و غذا بريخت.مرغ بر رهگذار بيفتاد. حمزه گفت باز رو آن مرغ بياور تا بشويم و بخوردمي دراین بودند كه ناگاه سگي از در در آمد و مرغ را ببرد. گفت اكنون چون اينهه از دست بشد باري برخيزم و صحبت شيخ را از دست ندهم و به نزديك شيخ آمد . شيخ چون چشم بر وي افتاد گفت: هركه گوشت او رااز مشايخ گوش ندارد گوشت او به سگ دهند. حمزه پشيمان شد و توبه كرد. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 4:24  توسط سهيل   | 
نقل است كه دانشمندي در مجلس شيخ حاضر بود چون مجلس شيخ تمام گشت دانشمند بيامد و در دست و پاي شيخ افتاد. شيخ پرسيد چه بودت. گفت به وقتي كه مجلس ميگفتي درخاطرم آمد كه علم من از اين زیادترست و من قوت بجهد مي بايم و به زحمت لقمه به دست مي آوردم و اين شيخ با اينهمه جاه و قبول ؛ مال بسيار كه بر دست او گذرميكند آيا دراين چه حكمت است . چون در خاطر من این بگذشت .درحال تو چشم در قنديل افكندي و و گفتي كه آب و روغن در اين قنديل با يكديگر مباحثه كنند . آب گفت: من از تو عزيزتر و فاضلتر و حيات تو و همه چيز به من است چرا تو بر سر من نشيني . روغن گفت: براي آنكه من رنجها بسيار ديدم از كاشته شدن و درو شدن و فشرده شدن كه تو نديده اي و با اينهمه در نفس خود مي سوزم و مردمانرا روشنايي ميدهم و تو بر مراد خود مي روي و اگر چيزي در تو اندازند فرياد و آشوب ميكني بدين سبب بالاي تو ايستاده ام . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 4:12  توسط سهيل   | 
نقل است كه يك روز در طواف خلقي را ديد كه به كارهاي دنيوي مشغول بودند و با يكديگر سخن ميگفتند. به رفت پاره اي آتش و هيزم بياورد. از وي پرسيدند : چه خواهي كردن؟ گفت: مي خواهم كه كعبه بسوزم تا خلق از كعبه فارغ آيند و به خداي پردازند. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت 18:41  توسط سهيل   | 
نقل است كه گفت وقتي در خلوت بودم ندايي شنيدم كه ترا اين دليري كه داده است كه لافهاي شگفت ميزني از حضرت ما دعوي ميكني .در گوي ما چندان بلا بر تو گماريم كه رسواي جهان شوي . جواب دادم كه خداوند اگر به كرم در اين دعوي با ما مسامحت نخواهي كرد ما پای از اين لاف زني و دعوي كردن نخواهيم كشيد . از حضرت ندا آمد كه اين سخن از تو شنيدم و پسنديدم. (تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 8:36  توسط سهيل   | 
حسن مودب كه خادم خاص شيخ بود كه گفت: در نيشابور بودم به بازرگاني .چون آوازه شيخ بشنيدم به مجلس او رفتم چون چشم شيخ بر من افتاد گفت بيا كه با سر زلف تو كارها دارم و من منكر صوفيان بودم. پس در آخر مجلس از جهت درويشي شيخ جامه خواست و مرا در دل افتاد كه دستار خود بدهم. پس با خويش گفتم كه اين دستار از آمل به هديه آورده اند و ده دينار قيمت دارد .تن زدم. شيخ ديگر بار آواز داد هم در دلم افتاد باز پشيمان شدم و همچنين سوم بار. كسي در پهلوي من نشسته بود گفت شيخا خداي با بنده سخن ميگويد؟ شيخ گفت از بهر دستاري طبري خداي تعالي سه بار به اين مرد كه در پهلوي تو نشسته است سخن گفته و او ميگويد ندهم كه قيمت آن ده دينار است و از آمل به هديه آورده اند. چون اين سخن بشنيدم لرزه بر من افتاد پيش شيخ رفتم و جامه بيرون كردم و توبه كردم و هيچ انكاري در دلم نبود هر مال كه داشتم همه در راه شيخ نهادم و به خادمي او كمر بستم . (تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 7:23  توسط سهيل   | 
نقل است که هارون الرشيد از ابويوسف درخواست که مرا در پيش داود بر تا زيارت کنم . ابويوسف به در خانه داود آمد . بار نيافت . از مادر او درخواست تا شفاعت کرد که او را راه دهد. قبول نمی کرد و گفت : مرا با اهل دنيا و ظالمان چه کار؟ مادر گفت : به حق شير من که راه دهی . داود گفت : الهی تو فرموده ای که حق مادر نگاه دار که رضای من در رضای او ست ، و اگر نه مرا با ايشان چه کار ؟ پس بار داد . آمدند و بنشستند . داود وعظ آغاز کرد . هارون بسيار بگريست . چون بازگشت مهری زر بنهاد و گفت حلال است . داود گفت : بردار که مرا بدين حاجت نيست . من خانه ای فروخته ام از ميراث حلال وآن را نفقه می کنم از حق تعالی درخواسته ام چون آن نفقه تمام شود جانم بستاند تا مرا به کسی حاجت نبود . اميد دارم که دعا اجابت کرده باشد . پس هردو بازگشتند . ابويوسف از وکيل خرج او پرسيد : نفقات داود چند مانده است ؟گفت : دو درم . و هر روز دانگی سيم خرج کردی . حساب کرد تا روز آخر ابويوسف پشت به محراب باز داده بود . گفت : امروز داود وفات کرده است .نگاه کردند ، همچنان بود . گفتند : چه دانستی؟گفت :از نفقه او حساب کردم که امروز هيچ نمانده است ، دانستم که دعای او مستجاب باشد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 6:36  توسط سهيل   | 
ابتدای توبه او آن بود که بر کنيزکی فتنه شد شبی در زمستان در زير ديوار خانه معشوق تا بامداد بايستاد . همه شب برف می باريد . چون بانگ نماز گفتند ، پنداشت که بانگ خفتن است . چون روز شد دانست که همه شب مستغرق حال معشوق بوده است . با خود گفت : شرمت باد ای پسر مبارک ! که شبی چنين مبارک تا روز به جهت هوای خود برپای بودی و اگر امام جماعت در نماز سوره ای درازتر خواند ديوانه گردی . در حال دردی به دل او فرود آمد توبه کرد و به عبادت مشغول شد تا به درجه ای رسيد که مادرش روزی در باغ شد ، او را ديد خفته در سايه گلبنی و ماری شاخی نرگس در دهن گرفته و مگس از وی می راند. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت 6:36  توسط سهيل   | 
هيچ مقام در راه خدای بالای علم نيست و از بهر اين بود که فرمان به زيادت خواستن هيچ صفت نيامد الا علم . چنانکه در سخن مشايخ است که کرامات درجه چهاردهم طريقت است و اسرار و علم در درجه هشتادم . از جهت آنکه کرامات از عبادت بسيار خيزد و اسرار او تفکر بسيار ، و مثل اين حال سليمان است که اين کار که او داشت در عالم کس نداشت . ديو و پری ، وحوش و طيور مسخر باد و آب و آتش ، مطيع . بساطی چهل فرسنگ در هوا روان با آن همه عظمت زفان مرغان و لغت موران مفهوم . با ازين همه کتاب که از عالم اسرار است موسی را بود عليه السلام . لاجرم او باز آن همه کار متابع او بود . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 6:37  توسط سهيل   | 
نقل است که گفت :در سفری بودم ، صحرا پربرف بود ، و گبری را ديدم دامن در سرافگنده و از صحرای برف می رفت و ارزن می پاشيد . ذالنون گفت :ای دهقان ! چه دانه می پاشی ؟گفت :مرغکان چينه نيابند . دانه می پاشم تا اين تخم به برآيد و خدای رحمت کند. گفتم :دانه ای که بيگانه پاشد - از گبری- نپذيرد. گفت :اگر نپذيرد ، بيند آنچه می کنم . گفتم : بيند . گفت :مرا اين بس باشد . پس ذالنون گفت چون به حج رفتم آن گبر را ديدم - عاشق آسا در طواف- گفت :يا اباالفيض ! ديدی که ديد و پذيرفت ، و آن تخم به برآمد ، و مرا آشنايی داد ، و آگاهی بخشيد ، وبه خانه خودم خواند ؟ذوالنون از آن سخن در شور شد . گفت :خداوندا ! بهشتی به مشت ارزن به گبری چهل ساله ارزان می فروشی . هاتفی آواز داد : حق تعالی هرکه را خواند ، نه به علت خواند ، و هرکه را راند نه به علت راند . تو ای ذالنون ! فارغ باش که کار الفعال لمايريد با قياس عقل تو راست نيوفتد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 4:9  توسط سهيل   | 
نقل است که بشر بر گورستان گذر کرد . گفت :همه اهل گورستان را ديدم ، بر سر کوه آمد و شغبی در ايشان افتاده و با يک دگر منازعه می کردند ، چنانکه يکی چيزی قسمت کند. گفتم :بار خدايا ! مرا شناسا گردان تا اين چه حال است ؟ مرا گفتند آنجا برو و بپرس . رفتم و پرسيدم . گفتند : يک هفته است که مردی از مردان دين بر ما گذر کرد و به سه بار قل هو الله احد برخواند ، و ثواب به ما داد . يک هفته است تا ما ثواب آن را قسمت می کنيم . هنوز فارغ نگشته ايم . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 4:15  توسط سهيل   | 
نقل است که يک روز به عرفات ايستاده بود . آن همه خلق می گريستند . با چندان تضرع و زاری گريستن و خواهش کردن . گفت :ای سبحان الله ! اگر چندين مردم به يکبار به نزديک مردی شوند ، و از وی يک دانگ سيم خواهند چه گويد . آنهمه مردم را نوميد کند. آن مرد گفت :نه . گفت :برخداوند تعالی آمرزش همه آسانتر است از آنکه آن مرد دانگی سيم که بدهد که او اکرم الاکرمين است . اميد آن است که همه را آمرزيده گرداند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 7:20  توسط سهيل   | 
نقل است که يک شب در صومعه نماز می کرد . ماندگی در او اثر کرد در خواب شد . از غايت استغراق حصير در چشم او شکست . و خون روان شد و او را خبر نبود . دزدی درآمد چادری داشت ، برگرفت . خواست که بيرون شود راه در باز نيافت . چادر بنهاد و برفت . راه بازديد . برفت و باز چادر برگرفت ، بيامد راه نيافت. از چادر بنهاد . همچنين چند کرد تا هفت بار از گوشه صومه آواز آمد که :ای مرد ! خود را رنجه مدار که او چندين سال است تا خود را به ماسپرده است . ابليس زهره ندارد ، که گرد او گردد ! دزدی را که زهره آن بود که گرد چادراو گردد؟ برو ورنجه مباش . ای طرار ! اگر يک دوست خفته است يک دوست بيدار است و نگاه دار او .(تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 3:51  توسط سهيل   | 
يک روز کسان حجاج ابن يوسف ، حسن بصري را طلب می کردند ،حسن بصري در صومعه حبيب پنهان شد فرستادگان حجاج، حبيب را گفتند :امروز حسن را ديدی ؟گفت :ديدم.گفتند :کجا شد ؟گفت :در اين صومعه .در صومعه رفتند . هرچند طلب کردند حسن را نيافتند . چنان که حسن گفت :هفت بار دست بر من نهادند و مرا نديدند . حسن از صومعه بيرون آمد و گفت :ای حبيب ! حق استاد نگاه نداشتی و مرا نشان دادی . حبيب گفت :ای استاد ! به سبب راست گفتن من خلاص يافتی که اگر دروغ گفتمی ، هردو گرفتار شديمی . حسن گفت :چه خواندی که مرا نديدند . گفت ده بار آيت الکرسی برخواندم و ده بار آمن الرسول و ده بار قل هو الله احد و باز گفتم الهی ! حسن را به تو سپردم .نگاهش دار . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 3:53  توسط سهيل   | 
گويند مالک دينار در کشتی نشسته بود ، چون به ميان دريا رسيد ، اهل کشتی گفتند :غله کشتی بيار . گفت :ندارم . چندانش بزدند که هوش از او بيرون رفت . چون بهوش آمد گفتند :غله کشتی بيار . گفت :ندارم . چندانش بزدند که بيهوش شد . چون بهوش بازآمد ديگر گفتند :غله بيار .گفت :ندارم . گفتند : پايش گيريم و در دريا اندازيم . هرچه در آب ماهی بود همه سربرآوردند -هر يکی دو دينار زر در دهان گرفته - مالک دست فرا کرد و از يک ماهی دو دينار بستد و بديشان داد . چون کشتی بانان چنين ديدند در پای او افتادند . او بر روی آب برفت تا ناپيدا شد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 3:58  توسط سهيل   | 
نقل است که عبدالله در حرم بود . يک سال از حج فارغ شده بود . ساعتی در خواب شد . به خواب ديد که دو فريشته از آسمان فرود آمدند . يکی از ديگری پرسيد : امسال چند خلق آمده اند ؟ يکی گفت :ششصد هزار . گفت: حج چند کس قبول کردند ؟ گفت : از آن هيچکس قبول نکردند . عبدالله گفت : چون اين بشنيدم اضطرابی در من پديد آمد . اين همه خلايق که از اطراف و اکناف جهان با چندين رنج و تعصب من کل فج عميق از راههای دور آمده و بيابانها قطع کرده ، اين همه ضايع گردد؟پس آن فريشته گفت : در دمشق کفشگری نام او علی بن موفق است او به حج نيامده است اما حج او را قبول است و همه را بدو بخشيد ، و اين جمله در کار او کردند . چون اين بشنيد م از خواب درآمدم ، و گفتم : به دمشق بايد شد و آن شخص را زيارت بايد کرد . پس به دمشق شدم و خانه آن شخص را طلب کردم و آواز دادم . شخصی بيرون آمد . گفتم: نام تو چيست؟گفت :علی بن موفق.گفتم : مرا با تو سخنی است .گفت : بگوی .گفتم : تو چه کار کنی ؟گفت : پاره دوزی می کنم. گفتم : آن واقعه با او . گفت : نام تو چيست ؟ گفتم : عبدالله مبارک . نعره ای بزد و بيفتاد و از هوش شد . چون بهوش آمد گفتم : مرا از کار خود خبر ده . گفت : سی سال بود تا مرا آرزوی حج بود و از پاره دوزی سيصد و پنجاه درم جمع کردم . امسال قصد حج کردم تا بروم . روزی سرپوشيده ای که در خانه است حامله بود ، مگر . از همسايه بوی طعامی می آمد . مرا گفت : برو و پاره ای بيار از آن طعام . من رفتم. به در خانه همسايه .آن حال خبر دادم . همسايه گريستن گرفت و گفت : بدانکه سه شبانروز بود که اطفال من هيچ نخورده اند . امروز خری مرده ديدم . پاره ای از وی جدا کردم و طعام ساختم ، بر شما حلال نباشد ، چون اين بشنيدم آتش در جان من افتاد . آن سيصد و پنجاه درم برداشتم و بدو دادم . گفتم : نفقه اطفال کن که حج ما اين است. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 3:58  توسط سهيل   | 
و يکی از مشايخ حاتم را پرسيد :نماز چگونه کنی ؟گفت :چون وقت در آيد وضوی ظاهر کنم و وضوی باطن کنم .ظاهر را به آب پاک کنم و باطن را به توبه ، و آنگاه به مسجد درآيم و مسجد حرام را مشاهده کنم ، و مقام ابراهيم را درميان دو ابروی خود بنهم ،و بهشت را بر راست خود و دوزخ را بر چپ خود ، و صراط زير قدم خود دارم ،و ملک الموت را پس پشت خود انگارم ،و دل را به خدای سپارم .آنگاه تکبير گويم با تعظيم و قيامی به حرمت و قرائتی با هيبت و سجودی با تضرع و رکوعی با تواضع و جلوسی به حلم و سلامی به شکر گويم نماز من اين چنين بود . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت 4:0  توسط سهيل   | 
نقل است كه روزي فتح را پرسيدند:از صدق. دست در كوره آهنگري كرد پاره اي آهن تافته بيرون آورد و بر دست نهاد و گفت : صدق اين است. ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 3:58  توسط سهيل   | 
نقل است كه خواجه حسن بصري به جايي خواست رفت.برلب دجله آمد وباخودچيزي مي انديشيد كه حبيب در رسيد.گفت : يا امام به چه ايستاده اي؟ گفت : به جايي خواهم رفت كشتي دير مي ايد. حبيب گفت : يا استاد!تو را چه بود. من علم از تو آموختم.حسدٍمردمان از دل بيرون كن و دنيا را بردل سرد كن و بلا را غنيمت دان و كارهااز خداي بين، آنگاه پاي بر آب نه و برو. حبيب پاي بر آب نهاد و برفت . حسن بيهوش شد. چون به خود آمد گفتند:تو را چه بود؟گفت حبيب شاگرد من اين ساعت مرا ملامت كرد و پاي برآب نهاد و برفت و من بمانده ام.اگر فردا آواز آيد كه بر صراط آتشين بگذريد اگر من همچنين فرومانم چه توانم كرد؟ ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 7:15  توسط سهيل   | 
نقل است كه مالك را با دهري مناظره افتاد. كار برايشان درازگشت.هر يك ميگفتند: (من برحقم)تا اتفاق كردند كه هر دو دست ايشان بر هم نهند و در اتش برند آن كه بسوزد باطل بود.چنان كردند وهيچ دو نسوخت و آتش بگريخت . گفتند : مگر هر دو بر حق اند. مالك دلتنگ به خانه آمد. روي برخاك نهاد و مناجات كرد كه (هفتاد سال قدم در ايمان نهادم تا با دهريي برابر گردم) هاتفي آواز داد كه (ندانستي كه دست تو دست دهري را حمايت كرد؟ اگر دهري دست تنها در آتش نهادي ديدي كه چون بودي). ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 6:13  توسط سهيل   | 
نقل است كه منكري به امتحان پيش شيخ آمد و گفت:فلان مسئله بر من كشف گردان. شيخ انكار در وي بديد ،گفت:به فلان كوه غاري است.درآن غار يكي از دوستان ماست. از وي بپرس تا بر تو كشف گرداند.برخاست و بدان غار شد.اژدهايي ديد_عظيم سهمناك_چون آن بديد بيهوش شد و خود را از آنجا بيرون انداخت، و كفش در آنجا بگذاشت و همچنان باز به خدمت شيخ آمد،ودر پايش افتاد و توبت كرد.شيخ گفت:تو كفش نگاه نمي تواني داشت از هيبت مخلوقي.در هيبت خالق چگونه كشف نگاه داري؟ كه به انكار آمده اي كه مرا فلان سخن كشف كن. ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 6:4  توسط سهيل   | 
نقل است كه نوري با يكي نشسته بود و هر دو زار ميگريستند. چون آنكس برفت نوري روي به ياران كرد و گفت: دانستيد كه آن شخص كه بود؟ گفتند: نه. گفت: ابليس بود. حكايت خدمات خود مي كرد و افسانه روزگار خود ميگفت و از درد فراق مي ناليد و چنانكه ديديت مي گريست. من نيز ميگريستم. (تذكرةالاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 6:10  توسط سهيل   | 
نقل است كه گفت:وقتي نذر كردم كه باديه را بگذارم بي زاد و راحله.چون به باديه در آمدم جواني بعد از من همي آمد و مرابانگ همي كردكه: السلام عليك يا شيخ! ايستادم و جواب باز دادم.نگاه كردم. جوان ترسابود.گفت:دستوري هست تا با تو صحبت دارم. گفتم آنجا كه من مي روم تو را راه نيست. در اين صحبت چه فايده يابي؟ گفت: آخربيايم و تبرِِِِِكي باشد. يك هفته همچنان برفتيم. روز هشتم گفت: يا زاهد! گستاخي كن با خداوند خويش چونكه گرسنه ام و چيزي خواه. خواص گفت:گفتم الهي! به حق محمد(ص) كه مرا در پيش بيگانه خجل نگرداني و از غيب چيزي پديد آوري. در حال طبقي ديدم پر نان و ماهي بريان و رطب و كوزه آب كه پديد آمد.هر دو بنشستيم و به كار برديم.چون هفت روز ديگر برفتيم روز هشتم بدو گفتم: اي راهب! تو هم قدرت خويش بنمايي كه گرسنه گشتم. جوان تكيه بر عصا زد و لب بجنباند. دو خوان پديد آمد آراسته پرحلوا و ماهي و رطب و در كوزه آب. من متحّير شدم. مرا گفت:اي زاهد!بخور. من از خجالت نخوردم. گفت: بخور تا تو را بشارت دهم. گفتم:نخورم تا بشارتم ندهي. گفت:بشارت نخست آن است كه زنّار مي بُرّم. پس زنار ببرّيد شهادتين گفت. و ديگر بشارت آن است كه گفتم:الهي به حق اين پير كه او را نزديك تو قدري هست و دين وي حق است طعام فرستي تا من در وي خجل نگردم.و اين نيز به بركت تو بود.چون نان بخورديم و برفتيم تا مكه او همانجا مجاور بنشست تا اجلش نزديك آمد (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 6:9  توسط سهيل   | 
نقل است كه جماعتي به سفري همي شدند. بدو گفتند: شيخا! راه خطرناك است ما را دعايي بياموز تا اگر بلايي پديد آيد آن دفع شود . شيخ گفت: چون بلا روي به شما نهد از ابوالحسن ياد كنيد. قوم را آن سخن خوش نيامد. آخرچون برفتند راهزنان پيش آمدند و قصد ايشان كردند. يك تن از ايشان در حال از شيخ ياد كردو از چشم ايشان ناپديد شد.عياران فرياد گرفتند: اينجا مردي بود كجا شد كه او را نمي بينيم؟ و نه بار و ستور او را. تا بدان سبب بدو و قماش او هيچ آفت نرسيد و ديگران برهنه و مال برده بماندند.چون مرد را بديدند- به سلامت- به تعجب بماندند تا او گفت سبب چه بود.چون به شيخ باز آمدند بپرسيدند:از براي الله آن سِرّ چيست كه ما همه خداي را خوانديم كار ما برنيامد و اين يك تن تو را خواند از چشم ايشان ناپديد شد؟شيخ گفت: شما كه حق را خوانيد به حجاز خوانيد و ابوالحسن به حقيقت. شما ابوالحسن را ياد كنيد ابوالحسن براي شما خدا را ياد كند كار شما برآيد كه اگر به حجاز و عادت خداي را ياد كنيد سود ندارد. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 6:6  توسط سهيل   | 
نقل است كه پدري و پسري پيش شيخ آمدند تا توبه كنند. شيخ گفت: هر كه پيش ما توبه كند و توبه شكند وي را در دنيا و آخرت غذاب و عقوبت باشد. پس ايشان توبه كردند. اتفاق چنان افتاد كه توبه بشكستند. روزي آتشي مي افروختند، آتش در ايشان افتاد و هر دو بسوختند. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت 19:52  توسط سهيل   | 
آن شب كه بايزيد وفات كرد بوموسي حاضر نبود. گفت:به خواب ديدم كه عرش را بر فرق سر نهاده بودم و مي بردم. تعجب كردم.بامداد روانه شدم تا با شيخ بگويم.شيخ وفات كرده بود و خلق بي قياس از اطراف آمده بودند.چون جنازه برداشتند من جهد كردم تا گوشه جنازه به من دهند _البته به من نميرسيد_ بي صبر شدم در زير جنازه رفتم و برسرگرفتم و ميرفتم.و مرا آن خواب فراموش شده بود.شيخ را ديدم كه گفت:يا بوموسي!اينك تعبير آن خواب كه دوش ديدي كه عرش برسرگرفته بودي آن عرش اين جنازه بايزيداست. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 7:41  توسط سهيل   | 
نقل است كه ابراهيم را پرسيدند:سبب چيست كه خداوند را مي خوانيم و اجابت نمي آيد؟گفت:از بهر انكه خداي را ميدانيد و طاعتش نميداريد.و رسول را ميدانيد و طاعتش نمي داريد و متابعت سنت وي نمي كنيد و قران را ميخوانيدو بدان عمل نمي كنيد ونعمت خداي ميخوريد و شكر نميكنيد و مي داند كه بهشت آراسته است وبراي مطيعان و طلب نميكنيد و مي شناسيد كه دوزخ ساخته است با غلال آتشين براي عاصيان و از ان نمي گريزيد و ميداند كه مرگ هست و ساز مرگ نمي سازيد و نزديكان و فرزندان در خاك ميكنيد و از آن عبرت نمي گيريد و ميدانيد كه شيطان دشمن است با او عداوت نميكنيدبل كه با او ميسازيد و از عيب خود دست نمي داريد و به عيب ديگران مشغول مي شويد. كسي كه چنين بود دعاي او چگونه مستجاب باشد؟ ( تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 6:21  توسط سهيل   | 
نقل است كه جنيد را دربصره مريدي بود.در خلوت مگر انديشه گناهي كرد ودر آينه نگاه كرد و روي خود سياه ديد.متحيرشد.هر حيلت كه كرد سود نداشت.ازشرم روي به كس ننمود تا سه روز برآمد.پاره پاره آن سياهي كم مي شد.ناگاه يكي دربزد.گفت: كيست؟گفت: نامه اي آورده ام از جنيد.نامه برخواند.نوشته بود:چرا در حضرت عزت با ادب نباشي؟سه شبانه روز است تا مرا گازري(رختشويي)مي بايد كرد تا سياهي رويت به سپيدي بدل شود. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 6:7  توسط سهيل   | 
نقل است كه ابوبكر ورّاق عمري در آرزوي خضر بود و هر روز به گورستان رفتي و باز آمدي.دررفتن و بازآمدن جزوي از قرآن برخواندي. يك روز چون از دروازه بيرون شد پيري نوراني پيش آمد و سلام كرد.جواب داد . پيرگفت:صحبت خواهي؟ گفت:خواهم. پير با او روان شد و تا به گورستان ودر راه با او سخن ميگفت و همچنان بازگشتند و سخن گويان مي آمدند تا به دروازه رسيدند. چون باز خواست كرد پيرگفت:عمري كه ميخواهي كه مرا بيني. من خضرم.امروز كه با من صحبت داشتي از خواندن يك جزو قرآن محروم ماندي. چون صحبت خضر چنين است صحبت ديگران چه خواهد بود؛ تا بداني كه عزلت و تجريد و تنهايي بر همه كارها شرف دارد. (تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 6:9  توسط سهيل   | 
نقلست كه شيح گفت آنوقت كه قرآن مي آموختم پدر مرا به نماز آدينه برد در راه شيح ابوالقاسم گرگاني كه از مشايخ كبار بود پيش آمد پدر را گفت كه ما از دنيا نمي توانستيم رفت كه ولايت خالي ميديديم و درويشان ضايع ميماندند اكنون اين فرند را ديدم ايمن گشتم كه عالم را ازين كودك نصيب خواهد بود. پس گفت چون ازنماز بيرون آئي اين فرزند را پيش من آور . بعد از نماز پدر مرا بنزد شيخ برد بنشستيم طاقي در صومعه او بود نيك بلند شیخ به پدر من گفت: ابوسعيد را بر كتف گير تا قرص نان آن بالا را فرود آرد . پدرمرا در گرفت پس دست بر آن طاق كردم و آن قرص نان را فرود آوردم. قرض جوين بود گرم چنانكه دست مرا از گرمي آن خبر بود شيخ دو نيم كرد نيمه اي به من داد و گفت بخور نيمه ديگر خود بخورد و به پدر من هيچ نداد. پدرم گفت چون است كه ازآن مرا هيچ نصيب نكردي تا مرا نيز تبركي بودي.ابوالقاسم گفت: سي سال است كه اين قرص نان بر طاق است و با ما وعده اي كرده بودند كه اين قرص در دست هركس كه گرم خواهد شد حديث بر وي ظاهر خواهد بودن . اكنون ترا بشارت باد كه اين كس پسر تو خواد بود. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 7:20  توسط سهيل   | 
نقل است كه روزي جنيد مي رفت.ابليس بديد كه برگردن مردم مي جَست.گفت: اي ملعون شرم نداري از اين مردمان؟گفت:كدام مردمان اينها نه مردمان اند مردمان آنها اند كه در شونيزيه اند(گويا اسم مسجدي است) كه جگرم را سوختند. جنيد گفت: برخاستم و به مسجد شونيزيه رفتم. بوحمزه را ديدم سر فرو برده. سر برآورد و گفت:دروغ گفت آن ملعون كه اولياي خداي از آن عزيزتراند كه ابليس را بر ايشان اطلاع باشد. (تذكرة‌ الاولياء)
  نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 6:14  توسط سهيل   | 
نقل است كه شيخ را مسافري رسيد-خرقه سياه پوشيده و دستار سياه بر كرده و ابزاري سياه و پيراهني سياه. شيخ را در باطن غيرت آمد.و پرسيد:چرا جامه سياه داري؟ مسافر گفت: از آنكه خدايانم بمرده اند. يعني نفس و هوا. شيخ گفت: او را بيرون كنيد. بيرون كردند به خواري. پس بفرمود كه باز آريد. باز آوردند. همچنين چهل بار فرمود كه او را به خواري بيرون مي كردند و باز مي آوردند. بعد از آن شيخ برخاست و بوسه بر سر او داد و عذر خواست و گفت : تو را مسلم است سياه پوشيدن كه در اين چهل بار خواري كه به تو كردند متغير نشدي. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  جمعه 9 شهریور1386ساعت 8:14  توسط سهيل   | 
نقل است كه گفت: وقتي در باديه راه گم كردم. بسي برفتم و راه نيافتم.همچنان چند شبانه روز به راه ميرفتم تا آخر آواز خروسي شنيدم.شاد گشتم و روي بدان جانب نهادم.آنجا شخصي ديدم- بدويد- و مرا قفايي(پس گردني) بزد. چنانكه رنجور شدم.گفتم:خدايا! كسي كه بر تو توكّل كند با وي اين كنند؟ آوازي شنودم كه : تا توكل بر ما داشتي عزيز بودي اكنون توكّل بر آواز خروسي كردي. اكنون آن قفا خوردي. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 7:11  توسط سهيل   |